نامه هایی از زنی ناشناس
شنبه
پست آخر
ترجیح میدادم و میدهم همچنان تا یک آدم مصرف کننده ی وسواسی باشم تا یک آدم "هرچیز تولید کن " که به زور و ضرب ، تمام ماسیدگی های ذهن رنجور و گوشه نشینش رو به عنوان یک سیال غیر قابل تردید و خیلی فرهیخته بچپونه به افرادی از حلقه ی دوستانش که اونها هم توی رو دروایستی ای از نوع لباس پادشاه میمونند و گفته ها و برهم بافی هاش رو با یک پُک عمیق به سیگار تایید میکنن و میگن : میفهمم چی میگی ! و عمرن و بلا شک که دهانشون مصدر مهمل ترین و کسشر ترین حرف میشه اون لحظه .

دروغ چرا ؟ من حرف خاصی با کسی ندارم و اینهایی ام که گفتم ، چه قشنگ و چه زشت و هرچی که بود ، خاطره میشه . چیزهایی که روی دلم میمونه رو در گوش آدم هایی فیزیکی و قابل لمس میزنم و چشمانم با چشمانشون رابطه برقرار میکنه و اگر رفع نشد ، بغلشون میکنم و چونه ام رو روی شونه شون میذارم و نفس عمیق میکشم . نوشته های من اگر با چشمان کسی رابطه برقرار کنند ، کمکی به حال من نمیکنه و فقط قسمت حقیر وجودم که لَنگ تایید های دم دستی و آفرین گفتن های اجباریه ، ارضا میشه که اونم باشه واسه بعد . نخواستم .

این بلاگ با 75 پیش نویس ، 34 نوشته ی منتشر شده و 1865 بازدید از روز اول تا به حال و احترام به بازدید کننده گان ، دیگر به روز نخواهد شد .


با هم داریم دور میزنیم
راستش نمیدونم از یه سطحی به بعد باید با آدمی که باهاش تو رابطه ای ، چه بکنی . و این خیلی آزارم میده که هیچ راه حلی براش پیدا نمیکنم . با آدمی که تو رابطه نیستی ، یه شوخی و یه لاس سرپا و یه گفتگو ی آغشته به نمک میکنه ، خیلی ظریف رد میشی میری . یا یه لاس قوی میزنی ، یه جور که خیس شه و راس شی ، بعد میری مرحله بعد . یه یه ور مختصر میری و تیک کلفت میزنی و بعد دستمالیش میکنی و بعدم طرف افقی میشه و قضیه ختم به خیر میشه . اما با اونی که تو رابطه ای چی ؟ همه اینا رو کردی و دادی و گرفتی و رفته . حالا چی ؟ یعنی بعد از دوستت دارم ( بجز اغراق های مزخرف و خنده دار ) ، دیگه چی داری بگی ؟ بیرو رفتن ها و بگو بخند ها و موزیک گوش کردن ها و تو تخت در آغوش گرفتن ها و دلتنگی ها و همه اینا ، تَهش کجاس ؟

بکت سلطان بیان حال افراد وا مونده اس . واقعن تسلطش و جنس دیدگاهش دوست داشتنیه . یه جایی توی " دست آخر" میگه :
هِم : هنوز نفس میکشیم ، عوض میشیم ! طاس میشیم ! دندون هامون میفته ! جوونی و آرزوهامون رو از دست میدیم !
کلاو : پس طبیعت هنوزم ما رو فراموش نکرده .

راجر واترز ام میگه : 
Us and Them
And after all we're only ordinary men
Me, and you
God only knows it's not what we would choose to do

و من همچنان نمیدونم چه باید کنم . فک میکنم اینطوری که پیش میره ، یه هو ول بشه . مثل حس رانندگی با دنده ی خلاص توی خیابون کم ترافیک . و نهایتن دوباره بر میگردیم همون نقطه ی اول و دوباره از اول .
گیر کردیم تو یه دایره :
Up and Down
And in the end it's only round and round and round
Haven't you heard it's a battle of words
دوشنبه
چیزهایی هست که میدانیم و نا دانسته میگیریم
پرسید : تو دروغ ام میگی ؟
گفتم : آره .

پرسیدن این سوال یه نقطه عطفه . یه نقطه ی مهم . قبلش و بعدش هر دو مهمند . قبلش که چی شده به این سوال رسیده ، یه چیزه . بعدش یعنی همون واکنش به این سوال ام خیلی خیلی دردناک و پیچیده اس . نه میتونی تَفتش بدی و آسمون ریسمون ببافی ( یعنی آره بابا من خودم دروغم اصلن ) نه دلت میاد به همین گشادی دست خودتو رو کنی و بگی : آره . اگه حتی صریح بگی نه ام رفتی زیر میکروسکوپ و یه جا که دروغ گفتی ، میری تو چاه خلا .
و من رو به رو شدن با خودم رو دوست ندارم . دادگاه درونی هر کس ، تنها دادگاهیه که راه فراری نداره . هیچ راه فراری نداری از خودت . سعی میکنم کاری نکنم که به این محکمه کشیده شم . پس گفتم آره . شل کردم که راحت تر فرو بره .

ساده و روان و خوش اخلاقه . حتی زمان پریودش آدمو اذیت نمیکنه . بهانه گیری تخمی ام نمیکنه . مشکل دهن منه که باز میشه همینجوری گاهی . من خیلی اهل محاسبه نیستم . توی محیط و جو ام قرار میگیرم احمق تر میشم . حتی ممکنه کاری کنم که از خودم هم انتظار ندارم .

گفتم : امکان نداره من هیچ وقت دست روی زنم بلند کنم .
گفت : هیچ وقت نگو امکان نداره . آدم تو شرایط هر کاری ممکنه بکنه .

یادم میندازه گاهی آدم جو گیری ام . این خیلی قشنگه . آدم احساس میکنه یه رفیق دلگرم کننده همراهشه . نه شماتت ای میکنه که بوی غر زدن ازش بیاد ، نه انقدر سکوت میکنه که یه جا منفجر بشه . دعوت قشنگی میکنه آدم رو به دلدادگی . فقط من مونده ام و حس غریبم که فوبیای از دست دادنه . انگار قراره فردا بره . فردا که نه ، پس فردا . یا بعد ترش . مت ام سفت نچسبیدمش . فقط هست و هستم . محکم و استوار .
پنجشنبه
شما که چیزی نیستید . چیزی ام ندیدید . چیزی ام نمیبینید پس چیزی ام نگید
شما که غریبه نیستید ... دلم براش تنگ شده . برای ندا . دلم میخواد باهاش حرف بزنم هنوزم . اما نمیزنم . و نخواهم زد . آدم هزار تا چیز میخواد . نمیشه داشته باشه که . یکیش خودش . دلم میخواس همینجا بغل دستم بود و من باهاش حرف میزدم . ولی خوب زندگی همینه . داستان از دست دادن ها و به دست آوردنا .
نمیدونم داره چیکار میکنه ( حتمن به منم ربطی نداره ) ، اما انقدر برام مهمه که بدونم از من متنفر نیس . من که تا بی نهایت بهش مدیونم و احساس میکنم اذیتش کردم و بس . هیچی چیزی رو هم تغییر نمیده ، اما خوب حس اینو داره که من هنوزم امتحان ریاضی سوم دبیرستانمو 18 شدم به خاطر یه اشتباه تو درک مساله ی حد صفر روی صفر . نباید از لوپیتال استفاده میکردم که کردم . تا ابد از زندگیم پاک نمیشه ، اما بیست و نوزده و هیجده شدنم فرقی نداره .
از اون صادقانه تر که من نمیتونم از نوشته هاش بفهمم حالش خوبه یا بد یا چی . از زمانی که یه پست‌بلاگ نوشت که حالم خوبه ، تا الان فقط یه بار بلاگشو خوندم . یادمه وقتی با من بود و حالش خوب بود می نوشت . خدا کنه واقعن حالش خوب باشه .
تو دریافت کلیم راجع بهش اشتباه کردم . ضمنن اشتباه بزرگم این بود که بهش انگ زدم و حالشو خراب کردم . کاش نمی کردم . کاش یه کم دیگه به ناراحتی هام مسلط میشدم . راستی الان که فکر میکنم ، امتحان هندسه ام رو هم خوب ندادم . بد شد .
روزای بارونی یادش میفتم . بیشتر از هر موقعی . وقتی سرد میشه خیلی یادش میکنم . دلم میخواد کت سیاهم رو بندازم رو دوشش  ( توی خیالم ) و دستای همیشه یخ زده اش رو بگیرم . همین روزا بود که داشتم بااش تیک میزدم . دوسال پیش البته .

دعای سال نوم این بود :
GOD ! please one more year with neda .
جواب داد :
:)
و البته نزدیک دو هفته بعدش همه چی تموم شد . دلم تنگشه همیشه . بهترین و مهمترین آدم زندگیم میتونه باشه بعد از پدر مادرم . نه به خاطر دوره ای که با هم بودیم ، به خاطر چیزایی که یادم داد . چند روز پیش توی بارون چهار تا آدم خیس و آب کشیده رو سوار ماشینم کردم . رسیدیم سید خندون ، گفتم کرایه نمیخوام . برا ندا دعا کنید . دعا کنید هرجا هس حالش خوب باشه . خانومه پرسید مریضه ؟ گفتم اصلن . شما فقط دعا کنید همیشه خوشحال باشه . تا سر سهروردی ام تحمل کردم اما سر ابن یمین ترکیدم .
هرجا هستی سالم باشی رفیقه .
چهارشنبه
جمعه بازار - چند سال پیش
داشتن درباره ی زندگی حرف میزدن . مشخصن صحبت های پراکنده ی دو تا رفیق که چند دقیقه از ماه رو مهمون همدیگه شدن . من همونطور که حواسم به آتاشغالای چیده جلوش بود و داشتم ویشگالشون میکردم ، به عنوان فضول ماجرا جواب های فرضی میدادم . هر از چند گاهی ام یه چیزی میگفتم که یه آنتراکی به مزخرفاتشون بدم .

داشت میگفت آدم استعداد هر گوه خوری ای رو داره ( میخواستم بگم : میشه استعدادتو نشون بدی ، با گوه من ام شروع کنی ؟ ) فقط باید بره توش ( من لبخند زدم ) ، میدونی یه درگیری با اصل ماجرا . من خودم که تاتر رو شروع کردم اصلن فکر نمیکردم به اینجا برسم ( مگه کجا بود الان ؟! ) ...
-آقا این فندکتون رو چند میفروشید ؟ این فندک چخماخ نداره ،
+( نگاه با ابرو های بالا انداخته و یه وری به من ) دو تومن ...
ادامه داد : فقط باید خودتو کشف کنی . متاسفانه تو کشو ما مردم درک درستی از روابط و آینده ندارن ( آقای جامعه شناس نسخه هفتاد ملیون نفر رو پیچید و یه لیوان آب ام روش ) ...
-آقا این قاب عکس جنسش چیه ؟  ( فرقی ام داره ؟ )
+عاج فیل . کار تایلنده ( دست تایلند درد نکنه ) ...
اینا رو که من میگم شاید برات سخت باشه پذیرشش ، ولی تجربه ی منه تو این چند سالها ( لغت "اندک" قبل از تجربه باعث میشد من سرم رو بلند نکنم و سنش رو تخمین بزنم ) ...
-آقا اگه این دوربین پولارویده خراب باشه پس ام میگیری ؟ ( لبخندم زد یه نگا ام به دوستش کرد که : داداشمونو ! ما از اون که فک کردی زرنگ تریم )
+کار میکنه داداش ، کار میکنه . اگه اعتماد نداری بر ندار .
-من مطمئنم کار میکنه منتها میخوام بدونم آدم با عشقی ( که یه ریز گلشعر میبافه )  مثل شما چقدر صداقت ام تو کارشه . تو همه حرفایی که زدی من فقط صداقت دیدم . خواستم از دهنتون بشنوم و با خیال راحت این رهترین دوربین پولاروید دنیا رو بخرم .

دستمال کاری من خیلی تابلو تر از اونی که تو ذهنم بود از کار در اومد و دوستمون به ابعاد اُسکل شدگیش پی برد به سرت ( جز اینم مد نظرم نبود ) .

+بردارش . خرابه ولی برش دار مال خودت .

کمبود محبت داشت آقا صابر ( اسمش این بود ) . پشیمون بودم که این همه دری وری نثارش کردم .

پس نوشت : ویشگال همون جوریدن میشه . لغتش جذابه .
سه‌شنبه
گویا من مرد عمل نیستم
یه روز که عصر دیروز باشه ، به خودم اومدم دیدم خیلی یِلخی ( یِخلی ؟ ) بزرگ شدم . یعنی اینجوری شدم و دیگه رفته پی کارش . یه آدم ئه همینجوری . توی رفتار های ریز و درشتم مشخصن . بعد که به حکم رسیدم که دقیقن یلخی یا یخلی ام ، قضیه سخت و تاسف بر انگیز شد . دیگه انگار نمیشد ساده از کنارش گذشت و همینجوری ادامه داد . در عین حال که نیاز به یک دقت عملکرد گنده داره برای رفعش و غیر یلخی یا یخلی بودن . یعنی از رفتار های ریزی مثل کمتر شوخی کردن و بیشتر به ورزش و مطالعه ی هدفمند پرداختن الی رفتار های کلانی مثل نظم کاری داشتن و رعایت کوچیک تر بزرگتری و آراسته بودن و سر قول و قرار واستادن .
این قضیه فشار بزرگی بهم وارد کرد . دیدم مردم چقدر جدی به موضوعات دور و برشون فکر میکنند . اونقدر جدی که نهایتن بر اساس اون افکار عمل هم میکنن . من تا مرحله فکر کردنش میرم . خوبم میرم . منتها خیلی تو عمل کردن بهشون موفق نیستم . اینجا ی فکر کردنم دیگه تیر آخر زده شد . یعنی به این نتیجه رسیدم که من مطلقن هیچ کاری رو یا تموم نمیکنم یا پرهزینه و بد تموم میکنم . بعد دلم میخواست مثل یه بچه گریه کنم و برم بغل مامانم که غر بزنم و بعد بهم دلداری بده که : نه بچه ام ، درست میشه ، ردیف میشه . بعد منم یه ذره فیق فیق کنم و خودمو جمع کنم برم پی زندگیم که سعی کنم درست شه . ولی نه ننه و بابام همچی خاصیتی توشون تعریف شده ، نه اگر هم تعریف شده بود الان اینجا بودن که همچی عملیاتی رو با هم انجام بدبم . نتیجه اش این بود که نشستم و یه سیگار کشیدم و چند صفحه کتاب درسیم رو ورق زدم و خواستم که بلند شم دیدم حتی فصل رو هم تموم نکردم . ولی بلند شدم . بعدم رفتم تو سرما سیگارم رو کشیدم و هی سعی کردم از این تریپا ور دارم که من درست میشم ... من یه روز به خودم میام . ولی الان نه . بعدشم به زبون آوردم و گفتم : الان نه .
جمعه
بیدار شو خانوم دالاوی . بیدار شو کلاریسا
مردم سه دسته اند : آنان که نیازاری بیازارند ، آنان که بیازاری بیازارند و آنان که بیازاری نیازارند . ( تذکره الاولیا - خرقانی )

یک خیابون سر پایینی عجیبی هست توی خیابون سهروردی به اسم خیابون زینالی . مردمی که اونجا تو اون خیابون زندگی میکنن معتاد شدن به دو سه تا مسافر کش خطی که اون پایین با سیصد تومن میبرنشون بالا . اون روز داشتن منو سه نفری دنبال میکردن که من فکر کردم از هیچ راهی جز این خیابون نمیتونم در برم . یه جورایی تنها انتخابم بود . اون لحظه یعنی تنها انتخابم بود . سر خر رو کج کردم تو اون خیابون و دویدم . تا یه جاهاییش امید داشتم بیخیال شن . اما نشدن . منم دویدم که به شروع سرازیری رسیدم . چند ثانیه بعد دیگه من نمی دویدم . فقط داشتم پاهام رو سعی میکردم درست بذارم زمین : انگار دکمه ی دویدن اتوماتیکم زده شده بود . خواستم خودمو نگه دارم که نشد . زانوهام به شدت درد داشتن . ضربه های سنگینی بود و من فقط داشتم سعی میکردم تعادلم رو حفظ کنم که یه موتوری جلوم سبز شد . دقیقن نمیتونم بگم که به چی فکر میکردم اون لحظه ولی یه هویی واستادم . پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچ کس دنبالم نیس . موتوری ای هم در کار نیست . مردمی هم نیستن . انگار ساعت شیش صبح جمعه باشه . واقعن هیچ کس نبود . یه چرخی که داشت تو آشغالا سرک میکشید ساعت پرسید . گفتم ندارم . گفت موبایل که داری . دست به روی جیبم کشیدم که ببینم کدوم وره . هیچ کدوم . موبایلم نبود . زانوم هم درد نداشت .

آروم آروم وارد خیابون سهروردی شدم . دو تا تاکسی برام بوق زدن . اومدم سوار شم دیدم موبایلم زنگ میزنه . مهران پشت خط بود . نشستم تو تاکسی و هم سلام به راننده کردم و هم به مهران . . . روز عجیبی بود .

پی نوشت : همه ی ما به حمایت نیاز داریم . انقدر که یکی چرندیاتمون رو گوش بده و هیچی نگه . یا نهایتن بگه : میفهمم . در حالی که عمرن نفهمه . همه ی ما به دروغ هم نیاز داریم . به مخفی کردن ضعف هامون پشت یه چیزایی که خودمون هم بهش اعتقاد نداریم . اما چقدر ؟
پنجشنبه
هیچکس متوجه موضوع نیست - در چهار اپیزود
اپیزود اول : داخلی - روز - نهارخوری

خانوم آشپز فوق العاده فضول و بی کاره . از اون زنایی که کارش رسیدگی به رنگ شورت همکاراشه . من مطمئنم یک هفته سر کار نیاد افسرده میشه ، خشک میشه ، میمیره . بهش میگم خانوم قند تموم شده ، میگه قند گرون شده بوده عن هزار تون ، شده گوه هزار تومن . میگم خانوم دستمال کاغذی رو میز نیس ، میگه گرون شده . بوده عن چص تومن ، شده گوز تومن . همکار آقا بهش میگه : خانوم یعنی فردا آب گرون شه نریم دسشویی یا انتهامون رو با چی بشوریم یا چی کلن ؟ گرون شده که شده ... مگه چیزی ام ارزون شده ؟ بعد بحث سیاسی بالا میگیره ... به جان مادرم بالا میگیره ، یعنی یه هویی یه لغتایی میشنوی تو مایه های تولید نا خالص ملی و درآمد سرانه و سیاست های انقباضی که مغزت تاکسیدرمی میشه فی المجلس ... اینا حتمن تا حالا درباره کارشون یا مساله ای که براشون مهمه توی کار و اهداف کاریشون (همچی چیزایی موجوده ؟) حرف نزدن . در عین حال سر میزشون که میشینن مشغول فیس بوک کردن و فیلم پورن و بررسی مسکن مهر و اقساط فیلان وام و ... هستن . کلن خیلی مهم نیس .
پریروز به مدیر واحد تولید داشتم یه توضیحی درباره سطح کیفی محصولاتمون میدادم که گفت : الان همه میخرن ! مجبورن تو این وانفسا ... آقای مدیر تولید کارشناس ارشد مدیریت هستن .  مثل یک خوک چاق و مثل یک هرزه ی مطلق دائمن نگاهش به نیم تنه ی پایین آدمه . عادت کرده . بعد که از دفترش اومدم بیرون توی راه پله میخواستم تگری بزنم . یاد روزایی افتادم که میخواستم برم دانشگاه و خیلی خوشحال بودم که میرم تو چرخ دنده های صنعت گیر میکنم و ... حالا فقط میتونم بگم که مهم نیس .

 اپیزود دوم : بیرونی - روز - جلوی دکه ی سیگار فروشی 

+یه پاکت مونتانا.
-گرون شده خبر داری ؟
+آره .
-چن ؟
+نمیدونم . شما بگو چن ؟ برا من فرقی نداره . هرچقد بشه من میخوام سیگار بکشم .
-ما زیاد نمیگیریم . هزار و دویس .
+خدا بده برکت .
-زیاد نکش . به درد نمیخوره . من خودم ...
+ماشینم بد جا پارک شده . دم شما گرم
 -خلاصه که حیفه ...

ماشینم جاش خوب بود . ماشین مغزم گوزیده از این همه زر زر .

اپیزود سوم : داخلی - روز - تراشکاری

طبق عادت سر بالا و با اخم رفتم تو . هیچکس حتی برنگشت نگاهم کنه . جوش کار که یه پاس جوش زد ، سایه ام افتاد رو دیوار . هیبتم تو نور جوش زیاد بود ، کلی حال کردم با خودم و یه لبخندم زدم . رفتم سمت اولین آدم نزدیک . گفتم اومدم برا فیلان کار و هیچی نگفت . دفتر مدیر رو نشونم داد . . . بعد از هماهنگی برگشتم بهش گفتم دستکش داری یه دونه به من بدی ؟ گفت چپ یا راست ؟ نمیدونم چرا انقدر سوالش عجیب بود ... گفتم چپ . مال خودشو داد بهم . رفتم سر قطعه ام شروع کردم به کار .
برای نهار دست از کار کشیدن . به من تعارف زدن که گفتم نهار بخورم خوابم میگیره . عین یه خارجی نگاهم میکردن . همه واستاده بودن و گفتگو و تعارفات "اویس" سرپرست رو با من غریبه نگاه میکردن . با لبخند به همشون نگاه کردم و گفتم : من راحتم . شما هم بفرمایید ، وقتتونو نمیگیرم . ناراحت شدم . بد گفتم . ولی خوب چسب شده بودن و نمیرفتن . چه میتونستم کنم ؟
بعد ناهار که برگشتن ، دونه دونه چن ثانیه تو نخشون بودم . عجیب نبودن . زیادی معمولی بودن . حرف نمیزدن و کار میکردن . انگار دغدغه های همدیگه رو نفهمن . یا خیلی چیپ باشه روشون نشه به هم بگن . یا نمیدونم چی خلاصه . بعد از ظهر که میرفتم ، دستکش پسره رو دادم . داشتن با همکاراشون قرار میذاشتن برن کوه . برن خوش باشن .

اپیزود چهارم : بیرونی - شب - پمپ بنزین

خدا شاهده بریدم . الان بچه ام میاد خونه باباش نیس . میرم خونه ام از واریس و کوفت و زهر مار امونم بریده . باید بخوابم . فردا این بچه به حرف میره ؟ اون روز بهش میگم چرا مقنعه ات رو اتو نمیکنی میری مدرسه ، میگه پس مامان چیکارس ؟! این بچه فردا تف ام کف دستم نمیندازه . به زور یدی خور کردنشم که نمیتونم احترام بخرم واسه خودم . الان یه هفته اس سرفه خفه ام داره میکنه . دارو ام جواب کرده . بر میگردم شهرستون خدا شاهده . مگه من چن سال میخوام زندگی کنم ؟ این من بودم ؟ خدا شاهده خفت داریم میکشیم . بعدش نگاه به تابلوی پمپ من کرد . گفت بیست و یه تومن . گفتم جیگرتو ، حرص نخور . فردا خواستی بری با هم بریم شهرستون . ماشینمم میارم وسایلتو ببری . اینم شماره ام . کف دستش نوشتم . امری ؟ عرضی ؟ طولی ؟ بعدم نشستم و رفتم . یه دو سالی هس که داره همین مهمل ها رو هر شب میگه . 

دوشنبه
ما ف را م و ش می کنیم
همهمه ی مهمونی داشت خسته ام میکرد . کورمال کورمال دنبال سیگارم گشتم . سیگار خودم نبود و من بعدن فهمیدم . یه سیگار برداشتم و رفتم بکشم . در رو که بستم و صدای بم بیس موزیک از پشت در رفت توی گوشم ، یک نفس عمیق ارضا کننده کشیدم . یک فشار از فشار ها کم شد .
توی راه پله و جلوی پنجره ی مشرف به اتوبان ، سیگارم رو روی لبم گذاشتم . ماشین ها با سرعت های متفاوتی در حال حرکت بودن . چخماغ فندک چرخید و یک نور صورتم رو روشن کرد . یک لحظه به شیشه ی رفلکس نگاه کردم و صورت خودم رو که روشن شده بود با سیگار روی لب دیدم . سیگارم رو روشن کردم و دوباره خودم رو نگاه کردم . فرقی نکرده بودم . خوشحال شدم .
صدای بیس موزیک هنوز می کوبید . ماشین ها هنوز با سرعت های متفاوت حرکت میکردند . من هیچ فرقی نداشتم با کسی که نور به صورتش خورده بود . زندگی داشت به کار خودش ادامه میداد . توی گوشم صداهایی بود که مفهوم نبودن . زندگی رو بگو ... هنوز داره به کار خودش ادامه میده .
شنبه
CHAOS
واقعن دهانش بی مزه بود . یعنی هیچ مزه ی بدی نمی داد . مزه ی مصنوعی روژ هم نمیداد . چشمانش رو نگاه کردم که بسته بود و با دست راستم صورت داغش رو لمس کردم . با انگشت اشاره گوش راستش رو نوازش کردم . لبانش جدا شد .چیزی بیشتر میخواست . چشمانش باز شد و با رضایت نگاهم کرد . تنها باری بود که هیچ حرف خاصی  نداشتم . دستش رو که گرفتم همچنان سرد بود . خداحافظی کردیم و رفت و رفتم . به خودم فشار آوردم که یک حسی باید داشته باشم . رضایت ، خجالت ، خوشحالی ، حشر ، امید ... هیچی نبود .
به راهم ادامه دادم .
اومدم اعتراف کنم . وقتشو داری ؟
اومدم چشمهام رو ببندم و شمرده و نشمرده هرچی که توی دلم مونده رو بگم . مشکل اینجاس که تا همین پشت در که بیام ، نه ! حتی بعد ترش . تا همین که بیام و اینجا بشینم حرف داشتم حتی ... الان لال مونی گرفتم . میترسم حرف بزنم . میترسم چون ذهنم باهام تعارف نداره . چون اون از من جلو تره . بیشتر از من میدونه . میترسم بگم هیچی برام مهم نیس . میترسم چون مهم بوده و حالا نیست . میترسم چون تا همین چند روز پیش عادت داشتم که باشن . حالا که برام مهم نیستن دیگه ، یه جور حس تنها موندگی دارم . انگار تا دیروز دختر بودم و از همین الان پسر شده باشم . عادت ندارم . نگاهام دیگه جنس نگاه قبلیم نیس . صدام مطمئن تره . راحت تر میرم تو لاک خودم و گم میشم و منزوی میشم . دیگه حواسم به خودمه . حواسم به خودمه که سر تا پا مشکل دارم . دیگه دیگران از چشمم افتادن ، افتادن زیر پاهام . دارم از روی همه رد میشم . اون چند تا که موندن هم مثل شناسنامه ام شدن ، دیگه نه میتونم انکارشون کنم و نه میتونم نکنم . هستن که باشن . که نباشن نمیدونم کجا باشن ...
حواست به من هس ؟
الان انگار یه مسافرم که هی فکر میکنم سفر یه جا تموم میشه و با پس گردنی برم میگردونن به همون روزای قبلی . وقتی آدم دهنش برا اعتراف باز میشه ، اعترافی که تازه به زورم نیست و از سر سنگینی فکر های تل انبار شده توی مغزه ، در میمونه . جا میمونه . یعنی باید یه کم وایستی ببینی و تمرکز کنی که : این الان منم دارم اینا رو میگم ؟ انگار یه دوربین گوشه ی اطاق از بالا و پشت سر و با زاویه ی 45 درجه داره میگیرتت ، تصویرشم پرش داره . دونه های سیاهم داره ، بعد با صدای گرفته ای تو داری حرف میزنی که فلانست و چنانست . باید صبر کنی هی چرت و پرت بگی و زمان بخری تا مغزت تمرکز کنه و بگه چی میخواد بگه . چیزایی که یه عمر داشتی تو خودت له میکردیشون که باهاشون رو به رو نشی .
میتونم منظورمو خوب برسونم ؟
ببین من یکی دیگه شدم . حتی برام مهم نیس که داری به چی فکر میکنی . حتی مهم نیس که اصلن داری گوش میدی یا نه . اینا رو باید بگم . باید بگم و حتمن ام تخمم نیست که تایید میکنی یا نه . فقط باید بگم . از اون بدتر اینکه اصلن مهم نیست میخوای گوش بدی یا نه . مهم اینه یکی جز خودم اینا رو بشنوه . من الان بیست و اندی ساله دارم اینا رو میشنوم . با یه صدای رسایی تو درون خودم . دارم براشون زلم زیمبو درست میکنمم که مخم گول بخوره . منتها دیگه مخم قوی شده . دیگه هر دفعه جلوم وا میسته . وامیسته و میگه : خودت چی فکر میکنی ؟ بعد من یخ میزنم . فکر ؟ اگه فکر قرار بود بکنم که ...
یه کم دیگه مونده ، بذار بگم .
ببین من آدم بدی نیستم . اصلن راستشو بخوای آدم بد به نظرم کسی ئه که همش داره خودشو له میکنه که یه چیزی رو رعایت کنه . چیزی که بهش لزومن اعتقادم نداره . یا برعکسش ، نمیدونم . همون بهتره بگیم آدم بد وجود نداره . اصلم شایدم وجود داره و برای من مهم نیس . اما من خوبم . یعنی نباشم ام همینی ام که هستم . مگه مهمه که من خوبم یا بد ؟ من همینم که هستم . دوس دارم فقط زندگی کنم . نه به هر قیمتی . ولی میخوام یه آدم چرند باشم . نه به نظر خودما ، به نظر دیگرانم که مهم نیس . شاید به نظر ارزش های درونیم که قبلن بود و الان نیس . همون که میگفت به یک نفر وفادار بمون حتی اگه داره سرویست میکنه . همون که میگفت هوای همه رو داشته باش حتی اگر سرویس میشی . همون که خیلی باید و نباید داشت که همه چی رو به نفع بقیه تموم میکرد . الان اونا نیستن . فقط میترسم دس از پا خطا کنم . نمیدونم ، شایدم نمیترسم و فقط یه حس رعشه مانند افتاده به جونم .

همه اعتراف لازم دارن . اعتراف آدمو سبک میکنه . حتی اگه مثل الان ِ من نفهمیده باشی چی گفتی و هذیون مانند باشه حرفات . هیچ کسم نفهمه با کی کار داری و چی میگی . اعتراف لازمه . حالا میخوای تو ام اعتراف کنی ؟ من گوش میکنم . حالتو بهتر میکنه . من آماده ام .
یکشنبه
پدر من ...
پدر متاسفم . برای شما متاسفم که کارنامه ی تربیتی شما یک لکه ی بزرگ و پاک نشدنی روی مهمترین قسمت هاش افتاده . یعنی شما انداختید
یادت هست وقتی سر سفره با عمو اینا و خاله آنیتا نشسته بودیم ، دایی حسام هم بود اتفاقن ، بلند داد زدی : یه روز باید یاد بگیری کمتر حرف بزنی . اون روز نفهمیدم اما حالا میفهمم که شما حتی صحبت کردن و حرف زدن رو یکی نمیدونستید و بلکم هنوز روی این اعتقادتون اصرار دارید که حرف زدن کار بیهوده ایه ( البته نه برای شمایی که با حرف زدن ، وجود سطحی تون رو به دروغ گاهی به خلق بی وجود خدا دیکته میکنید ) . روی خیلی چیزا اصرار دارید البته .
یادت هست وقتی عمو خسرو از آلمان اومده بود و همه دورش جمع بودیم ، من دری وری میگفتم و میرقصیدم با این باسن بزرگ و هیکل نخراشیده و شما با فاضل نمایی دایمی تون که نمایش کسل کننده ایه البته ، گفتید : نمیدونم کی میخوای بزرگ شی . اون روز روز تولدم بود و شما به جای یه ابراز محبت باز هم خواستید نقش تهی و مزخرف خودتون رو بازی کنید و این حرف فضل فروشانه رو زدید . من منتظر یه تولدت مبارک ِ خشک و خالی بودم .
یادم هست که همیشه حرف نزدن و فکر کردن برای شما در دسترس ترین نسخه بوده که تجویز کنید . یادمه شما همیشه همینقدر آدم کلی گو و مهمل بافی بودید . یادتونه وقتی من گفتم چیزی که آدم انقدر فکر کنه و به تهش نرسه ، چیز به درد بخوری نیست و شما گفتی مغزی که به تهش نرسه مغز بشو نیس !؟ قبول دارید چرت گفتید ؟ قبول دارید چرت زیاد میگید کلن ؟
پدر شما در جریان هستی که من الان خیلی دارم میسوزم که جایی که باید ، بهم فرصت حرف زدن ندادن ؟ میدونی واقعن برای یه فرصت که بتونم حرفام رو بزنم ، خیلی جز زدم و بالا و پایین پریدم ؟ پدر میدونی من معتقدم فقط اگر شعور این رو داشتم که حرف بزنم به موقع ، الان وضعم این نبود ؟
پدر میدونستید شما خیلی حرف میزنید ؟ میدونستید خیلی هم چرت و پرت رو خوب میگید ؟ میدونستید اگه یه آدم بی طرف که مبهوت کاریزما ی شما نیست ، روش بشه و اهمیت داشته براش که نظر بده ، حتمن بهتون هیچ وقت نمیگه : لذت بردم ؟ میدونید من مدتهاس دلم میخواد بِهِتون بگم : بابا ، ریدی ! ؟

پدر من از امروز تا مدت نا معلومی همه رو به حرف زدن تشویق میکنم . با قدرت هم این کار رو میکنم . حتی شما رو هم به صحبت کردن دعوت میکنم . با من حتی . در حالی که یک دقیقه به حرفهای تکراری ِ صدا ضبط شده ی شما گوش دادن ، عینهو شیرجه زدن تو اسهال قذافی میمونه برام . ولی شما خراب کردی . شما تمایز بین آدمی زاد و گیاهان و نباتات و حیوانات که همون حرف زدنه رو ، توی من کُشتی . شما اینجا رو خراب کردی .
شب به خیر و موفق باشی پدر .
دوشنبه
انتخاب
همیشه یک نفر پیش از من " بهترین " را برداشته . و به تجربه ثابت شده که همون " بهترین " رو خراب کرده و روی دست گذاشته و البته به بدترین و نا عادلانه ترین روش رفته و ... من با انتخاب یا عدم انتخاب " بهترین بد ِ دنیا " مواجه ام .
و به تجربه ثابت شده که این انتخاب آسانی نیست .
پنجشنبه
گفت م گو یم
بیرونی - شب - نیمکت های بیرون بیمارستان
فقط چند دقیقه بود که برادرم قرص مسکن خورده بود و خوابیده بود . بیرون رفتم تا سیگاری بکشم و هوایی به سرم بخوره . مثل همیشه چند نفر بیرون بیمارستان داشتند با هم جر و بحث میکردند . سیگارم رو که روشن کردم ، دیدم آقای لاغری رفت و یه آقای خوش اندام ولی پیر دیگه ای رو کشید و با خودش آورد . رو به روی من یک سکو بود که هنوز نم بارون بهش نخورده بود . آقای خوش هیکل ولی پیر نشست و آقای لاغر جلوش ایستاد و سیگارش رو در آورد . دودش رو داد بالای سرش و دست لای موهای جو وگندمیش کرد . چند قدم به راست رفت و چند قدم به چپ و شروع کرد به ترکمنی صحبت کردن .
من داشتم تو قیافه ی منصور نگاه میکردم که آرنج هاش رو گذاشته بود روی زانو هاش و خم شده بود رو به جلو و دست هاش رو گره کرده بود جلوی دهانش . شاید داشت فشار هم میداد که چیزی نگه . نبی داشت همینجور زر میزد ... توی ذهنم هزار تا سناریو برای منصور ساختم . که دعوا کرده و مثل سگ کتک خورده ... که مثلن دروغ گفتن و دستشون رو شده ... زبون ترکمنی رو خیلی خیلی سخت میشه درک کرد . ترکمنی ندونستنم اجازه داد منصور رو همه کاره کنم و هیچی ام نشه . سیگارم که تموم شد خیلی آروم رفتم .
منصور داشت گوش میداد به زر زر های نبی .
توی راهرو ی بیمارستان داشتم به ما فکر میکردم . به مایی که حرف هم رو نمیشنویم ، که نمی فهمیم ، که انگار نبی برای من حرف میزنه ، که انگار همه گاهی منصوریم و گاهی مثل من بدون فهمیدن روشن سناریو های ذهنی رو پیش میبریم و ...میخواستم الکی با خودم بگم دلم برای " گفت و گو" ی واقعی که هم گفت دارد و هم گو ،  تنگ شده که گفتم : دقیقن کدوم گفت و گو من رو دلتنگ کرد ؟
یکشنبه
آتش نشان ِ من کنار دریا ی شب در آغوشم بود
شب مرطوب و سیاه و قشنگ و من کنارش نشسته بودم و دریا رو نگاه میکردیم . از شب دریا می ترسید و به زور من اومد . پرسید از شب دریا نمیترسی ؟ توی دلم گفتم من فقط از سنگ لحد ِ خاطره میترسم که روی سینه ام همیشه سنگینه . موج دریا که از دور با زحمت اما بی خستگی و وقفه خودش رو به سنگ ها می کوبید ، ضربه های فشار به روح من بود . زور میزدم خاطره ای ، یادی ،  چیزی از سیاه چاله ی متعفن ذهنم ، بیرون نیاد تا لمس دست های کوچک و لطیفش رو خراب کنه . چیزی مانع از پرواز من با بوی عطرش بشه . باید زور میزدم .
یاد ها دقیقن همون امواج دریا میشند گاهی . بی وقفه فشار و ضربه به روح آدم میارن .
قاب تصویر عالی بود . باید درونم موج ها رو آروم میکردم ... یاد ها رو به دوری میفرستادم .
گفت یه سیگار روشن بده دستمون بابا ! کجایی ؟

باید ازش تشکر میکردم . باید زانو میزدم و ازش تشکر میکردم . دو تا سیگار روشن کردم و توی دلم گفتم : بکشیم به سلامتی موج شکن ها ...

جمعه
بامداد خمار
انگار دارم میل هام رو چک میکنم . انگار دارم ویدیویی از تجربه ی سکسی کسی توی یوتیوب نگاه میکنم . حس تماشای تصویر خودم ، لخت و عور و فعال ، توی یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ که گاهی اوقات تصویرش میپره .
گرم بود و بودم و بالا و پایین رفتنش هیچ حسی برای من نداشت . مجبور بودم انگار . اما مشخص نبود و هنوزم هم نیست که اجبار از کجا دیکته می شد . معاشقه گرم و پر حرارت و شهوت در هر دو ی ما بالا بود . اما من همچنان شاهدی بی تفاوت بودم . ناله ی اومدنش انگار ، زنگ پایان کلاس بود .
کنارم خوابیده بود و سیگارش رو میشکید . یکی هم برای من روشن کرد . وای . مزخرف ترین سیگاری بود که به عمرم کشیده بودم . کامم تلخ تر از سیگار بود . انگار به سق دهنم قیر پاشیده اند . دهانم مزه ی دهانش رو میداد . گس و خشک و بی مزه و شهوت زده .
سحر شده بود تقریبن . کلاغ ها خسته تر از ما بودند . ضربان قلبم کند شده بود . نگاهش کردم . دیدم دست چپم رو بغل کرده و خوابیده . راضی بود و رضایتش مشخص بود . سقف سفید ِ استخوانی اطاق آرامش بیشتری به من میداد تا سینه های بی نقص و زیبایی که چند سانتی با من فاصله داشت .
نور سحر و صدا و سرمای محیط کمکم کرد از جا بلند شم . دنبال لباس هام گشتم . بدون ترتیب خاصی پیداشون کردم و دونه دونه پوشیدم . دستهام سرد شده بود . به هم مالیدم و دوباره نگاهش کردم .
سه‌شنبه
آن دسته آدم ها
متاسفانه تکرار نمی شوند این آدم ها . یعنی هیچ آدمی . و صد تاسف که شما در چشمانشان می بینید که بنا را بر لغزش از انگشتانتان گذاشته اند . دارند می روند . به هیچ کجا ... به دور از شما  به نا کجا .
این یکی را حتی من مشابهش را در عکس های مردم پیدا نکردم . یک دانه انسان تکرار نا شدنی . و من باز هم نگاهش میکنم تا شاید شمایلش را ، خودش را ، لبریز شوم .
به هذیان می اندازند اینها نفس را .
دوشنبه
می گفت نمیخوام بمیرم . اصلن کی گفته من باید بمیرم . خدا که زبون نداره . دوره پیغمبرا هم تموم شده . شما ام شدید بنده ی دکترا . من اینجا رو تخت افتادم ، واسه تنفسم کنتور گذاشتن ، شما میگید دکترا گفتن این ، دکترا گفتن اون ؟ دکتر ها خودشونو برتر از بقیه میدونن . دلیلی نیست من یکی از هفت ملیارد و خورده ای آدم زمین نباشم ، اگه قسمت و مشیته ، چرا واسه زن خانوم دکتر نیست ؟

صداش گرفت و حرف زدن براش سخت شد . انگار کلمات از راه گلوش بزرگتر بودن . میخواست بالا بیاره انگار .
روش رو اونور کرد و یک کم ریز ریز زور زد و گریه کرد . من نمیدونستم کجا رو نگاه کنم .

اصلن اینو از من داشته باش . مرگ و زندگی دست خود آدمه . این همه آدم مثل زامبی میرن سر کار و میان و زنشون رو میگان و فک کردن واسه چی زنده ان ؟ اصلن مطمئنن که زنده ان ؟ اصلن اون دیوسی که شب و روز تو فکر همکارشه که بره یه لا پستویی پیدا کنه ترتیبشو بده ، شبم به زنش میگه عاشقتم ، به نظرت زنده اس ؟ اصلن شماها نمیدونید زندگی چیه . من واسه شاشیدنم هم باید به ظرفیت کیسه ی سوند فک کنم . بعد شما فک کردید زنده اید و زندگی میکنید ؟

عصبی شده بود .

بهش گفتم الان که زنده ای ، یه بوس به من بده ...
بوسش کردم و دستمو گذاشتم زیر گوشش . نفس زدنش آروم شد . چراغو خاموش کردم . آروم تر شد . خوابید . زنده بود ، ولی خواب .
جمعه
سندروم استکهلم یا چگونه بوی مدفوع لذت بخش می شود
حمید - رفته لب ساحل بندر ، یکی مست بوده و گفته : نمیزارم بچه های فلان ده بیان اینجا و این حمید آقا ام قاطی کرده و دعوا راه انداخته . آقای مست چاقو کشیده حمید ام همون چاقو رو کرده تو ریه ی یارو و ده بار در آورده . ده بار نه کمتر و نه بیشتر . بابای حمید گفته ده برابر دیه ی پسرتون رو میدم ، حمید رو بکشید تموم خونوادتونو میکشم . رضایت دادن . حمید الان برا خودش کاسبی موفقی ام داره . حمید و داداش هاش جمعه ده تا پسر خانواده ی آقا صادقن . آقا صادق خیلی پولداره .

آقای عقیلی - ساعت 6 اینا میاد توی دفتر بلیط فروشی راه آهن ، بلیط لیست انتظار قطار میفروشه . قطار تقریبن 7 میره . آقای عقیلی ام میره خونه اش . زندگیش فک کنم در حد همین دو خطه .

آقای کیوانی - از 5 تا پسرش چهارتاشون توی جنگ مردن . دونه دونه . خودشم یه مدت جنگ بوده و الان مجروحه و جانباز حساب میشه . کارخونه داره . تولید میکنه ، انقدر که انبارش پر بشه . هر وقت حال کنه تولیداتشو میفروشه . مرغداری ام داره . وقتی مرغ گرون شد ، رفتن مرغداریش پاتک زدن ، با ژ-3 یادگار جنگش واستاده توی محوطه ، سه چهار نفرم با تیر زده . پول داده به دادستان و الان آدم پولداری محسوب میشه .

خانوم مقدم - دو تا دختر داره . یکیشونو تو 13 سالگی شوهر داده ، به یه ساقی عرق . میگه کار نیست . مجبوره . یکی از دختراشم توی 14 سالگی زن یه ارتشی شده . پسره هم سن منه . برا عروسیش 11 ملیون خرج کرده . شوهرش عملیه ، از صبح تا شب فقط می کِشه . همیشه میگه شوهرم تصادف کرده . خودش میره براش مواد میخره . اینجا برای ما آشپزی میکنه ، ماهی 400 اینا میگیره . یازده ملیون بدهی براش خیلی زیاده . میگه رفتن دیگه هر چی بود . همین مهمه . از من ام تایید میخواد !

آقای کیا - والیبالیست تیم ملی بوده . میگه بابا بزرگم خان بوده یه زمانی . فک نمیکنم اینجوری باشه ، ولی اصرار داره که بوده . یه مغازه لوازم ورزشی فروشی داشته ، انقدر دستی داده به مردم و ضامن شده و جنس داده پول نگرفته که چند دهنه مغازه بر جاده اصلی رو فروخته بدهیش رو بده . پیر نیست اما سنش زیاده . غم نداره . کارش شکار و بگو بخنده . توی پنجاه سالگی سیگاری شده . همینجوری الکی .

رضا - مغازه داره . سوپر مارکتش جنسای به درد بخور داره . تو راه جنگل ام هست . وضعش خوبه . یعنی بابا مایه داره . بدنسازم هست . از اون هیکل هفتی های داف پسند . آمل آی-تی خونده و هیچ کار خاص دیگه ای ام نمیکنه . زن گرفته تازگی ها ، برا هر نفر 30 تومن پول سالنش در اومده . هفتصد تا مهمون ام دعوت کرده . میگم میدونی مالدیو کجاس ؟ میگه آفریقا ؟ میگم نه . فیلم و عکسشو نشونش دادم ، میگم جای این همه خرج میرفتی اونجا . زد زیر گریه که هرچی داشتم رو دادم پای عروسی . منو خسته کردن . چاره چیه . اینجا رسمه .

آقای بشیری - وسواس داره . آدم خودخواه و نچسب و اعصاب خورد کنیه . یه طوری برخورد میکنه انگار قبلن رییس اف-بی آی بوده ، الان به ما داره لطف میکنه که باهامون هم کاره . اول برای نگهبانی اومد اینجا . بعد گفت من نگه بان نمیتونم واستم ، رفت تهران شد تحصیل دار شرکت ، الان شده مامور کارای اداری . ماشین براش عین پستونکه . بهش بدی ، ساکت میشه . پنجاه و چند سلشه ، حتی بلد نیست یه غذای ساده درست کنه . آبادانیه ، قبلن کارگر کشتی بوده ولی میگه ملوان بودم . شخصن میخوام ببندمش به بالن که باهاش بره هوا و بر نگرده .

داریوش - کر و لاله . کارگر ساده اس اما انقدر تیزه که میفهمه تو ذهنت چیه . نشون به اون نشون که بلده آجر نما بچینه ، سنگ چین کنه و بنایی رو تو مشتش داره . به هیچ کاری ام نه نمیگه . زیر سگ ام میشوره ، میوه ام میچینه ، با رفیقاش تریاکم میکشه . یه بار سیگار پیچیدم دادم بهش کشید و حال کرد . پر رو نیست که بیاد باز بگه بده یکی بکشم . کلن برا مرخصی ام روش نمیشه بیاد بگه . تو تیم ملی فوتبال نا شنوایان بوده . یه دوره رفته پارالمپیک . آدم میبینتش ، خوشحال میشه . بهش میگن رضا مارمولک . اسم شناسنامه اش رضا س .
سه‌شنبه
مالون می میرد
بکت یک جایی توی کتاب مالون می میرد میگه : گاهی آدم به جایی میرسه که همه چیز رو ول میکنه . چون این تنها کار عاقلانه ایه که میتونه بکنه . راس میگه . اصلن اون کتاب داستان جالبی درباره اون پیر مرد داره . مالون واقعن تنهاس .

آخر داستان عقاید یک دلقک به نظر من یک پایان خوش و حتی خیلی قشنگه . بهتر از هر پایان دیگه ای که بشه برای اون مرد فاجعه زده تصور کرد . میره که با واقعیت رو به رو بشه . این واقعیت درمان هر دردِ درونیه که آدم نمیتونه حتی حملش کنه .

عمه ی بابا یک زن کُرد بود . کرج زندگی میکرد . محله شون فقط ساختمون های دو طبقه ی ویلایی داشت . جای خلوتی بود . شوهرش آقا رستم که اصل اسمش رستم شیرکوه بود ، یه روز رفت باغشون توی هشتگرد و اونجا عقرب زدش ، قلبش گرفت و چون هیچکس نبود افتاد مرد . تا سر جاده ام اومده بوده با همون زهر توی بدنش . منتها کسی به فریادش نرسیده بود . خلاصه آقا رستم توی هفتاد سالگی افتاد و مرد . عمه ی بابا رو هر وقت که بابایی می آمد خونه ی ما ، دوتایی میرفتیم می دیدیم . موهای سفید و خیلی بلند داشت . خیلی بلند . یه صندلی هایی توی خونشون بود سبز زیتونی . می نشست روی اونها با لباسهای روشن و رنگارنگ . شبیه این جادو گرای مهربون میشد . آروم حرف میزد و شمرده شمرده . هر دفعه ام یه دمنوش جدید رو میکرد و میداد بابایی و با هم میخوردن . اولین بار بعد فوت آقا رستم که رفتیم خونشون ، عمه بلند نشد . هر دفعه تا دم در می آمد و بلند میگفت : بانی چاو ! یعنی بفرما بالای چشم . این بار عمه لباس سیاه تنش بود و موهاش شونه نشده بود . دفعه های بعدی مثل هفتم و چهلم و سال و اینا که سر بهش می زدیم ، موهاش بیشتر می ریخت و کله ی سفیدش بیشتر معلوم میشد . بدنش علیرغم سن بالاش فقط یک کم از سمت پهلو گوشت اضافه داشت . اما دیگه این اواخر اصلن گوشت بی گوشت . سرسال که شد رفتیم با بابایی دیدنش . حرف نمیزد . بابایی رو دید بلند سه بار گفت : هااااااای کاک ... های کاک ... های کاک . بعد مویه ی کُردی خوند . این مویه ی کردی رو زیر گوش سنگ هم بخونن ، اشک میشه .
عمه دقیقن یک سال و دو ماه تحمل کرد نبود آقا رستم رو . بعد افتاد و مرد . مرگ مغزی شد . اعضاش رو هدیه کردن به آدمای نیازمند . انقدر سالم بود که قرنیه ی چشمش به یه دختر بیست و اندی ساله رسید و کبدش به یه آدم جوون . حالش خوب بود . منتها به قول دکتر خودش دِق کرد . خواب به خواب ام رفته بوده .

عمه ی بابا مالون می میرد رو نخونده بود . بیگانه رو هم . بوف کور رو هم نمیدونست چیه . ولی آقا رستم رو میشناخت و دوست داشت و به خاطرش افتاد و مرد . خدا بیامرزدش .
دوشنبه
این آدم ها که گذشته ی خودشون رو به طور کامل پاک میکنند رو درک باید کرد . اگر نمیشه ، حد اقلش اینه که کاری به کارشون نباید داشت . شاید دارن چیزی رو از نو میسازن .
پاسپورتم داره آماده میشه . اولین برنامه سفر واسه ترکی رو چیدم . حالا باید به فکر جاهای دیگه باشم و نقاط نرفته . از موندن چیزی در نمیاد واسه من .
ارباب هر روز حالش داره بهتر میشه . الان فقط برای بلند شدن از تخت کمک میخواد . همه کارش رو تقریبن خودش انجام میده .
هر روز اسکریپت روزانه می نویسم که چه کنم و چه نکنم . بعد شب میسبینم چقدر فرق داره قضیه ! بعد یه توضیحی می نویسم که چی فکر میکردیم و چی شد ...
چی فکر میکردیم و چی شد ...
جمعه
پست پسا لالمونی
زندگی غیر قابل توصیف است .
این رو وقتی می گم که با نگاه به یک عکس ، نمیتونم چیزی بگم . درونم انقدر تضاد در لحظه شکل میگیرد که اگر کسی توان تصویر کردن درونم رو داشت ، دریاها هم رنگ می شد و آسمون دفتر سفید نقاشی ، نمی تونست رنگ بزنه و نقشش رو تصویر کنه . لال می شوم و ساعت ها فکر میکنم در درونم که آیا خوشحالم ، آیا می ترسم ، آیا نگرانم ، آیا غمگینم ، متزلزلم و یا ... ولی هیچ صفت شناخته شده ای در ادبیات توانایی توصیف حال بعضی اوقات رو نداره . متاسفانه زندگی با صفات دست ساز انسان توصیف نمی شود .
هرچقدر درد های زندگی بزرگتر شوند ، این جمله توی ذهن من پر رنگ تر نقش می بنده .
یک تصاویری از ذهن میگذرند که یاد آور چیز یا چیزهایی میشند که آدم حاضره هر چیزی داره و خواهد داشت و نداره و نخواهد داشت رو بده و فقط یک بار دیگه ملموس برگردند . فقط در حد لمس دوباره و نه موندنش .

یادمه بعد از خرید رفتن با تابان و اون حس خوبی که بهش داده بود ، بهم مسج داد : you mean many things now for me  . و من حاضرم جونم که غیر قابل معامله ترین چیزه تو زندگیم ، بدم و دوباره داشته باشم اون لحظه رو .  فقط و فقط همون لحظه رو .
آلبوم جدید آرکایو اومده ، نتیجه اش میشه این پست ها . stick me in my heart  و الی آخر ...
رویای مرد مضحک
میدونم ؛ از انتهای وجودم . روزی پیامی می آید که می گه : هنوزم میخوای من رو ببینی ؟

و آن روز من زنده می شوم باز ...
لذت باور کردن حقارت
پدر در آستانه ی چهارمین شکست کاری و شراکت ، من در آستانه ی بازسازی . این است حالا و اکنون . حس مانیک وحشتناکی دارید وقتی مطمئن باشید فاکد آپ شدید و حالا از الان وقت دارید یک سوراخ موش بیابید برای بقیه ز زندگی مایوس کننده ی آینده .البته همیشه یک راهی هست ( و من موکدن به این اعتقاد دارم ) و در ضمن گاهی شکست رو پذیرفتن یک ارزش محسوب میشه . و اما من که این روزها شدیدن از همه ی دنیا کنار گرفتم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم ، دلایلی برای شکست پیدا کردم . و مشغولم با ذهنم و نتایجش رو باید یک جا ثبت کنم . اینجا یه چیزهایی گذرا می نویسم و بعدن بهش مراجعه خواهم کرد که ببینم چقدر حقیقت بوده و چقدر احساسات حباب گونه ی جاری بر اکنون .

اول از همه باید یک مطلب مهم رو برای مبنای فکر ساخت . اون اینکه ما افکار و جهان بینی منحصر به فردی داریم و زیباییش به همین منحصر به فرد بودنشه . شکست من از این ناحیه خیلی زیاد بوده . افرادی روی اعصابم رفتن ، از دل ام رفتن ، از دستم و دایره ی رفاقتم خارج شدند و من نا امید شدم ازشون که دلیلش فقط همین عدم احترام به دیدگاهشون به دنیا بوده . و این خیلی ساده تر از اونه که ما بخوایم باور کنیم که اشتباه بزرگیه که سر آغاز حال خیلی بد ما میشه . برای من اصلن سخت پذیرفته میشد که ریشه همینجاست . بعد از پذیرش تفاوت دیدگاه ، میشه با این سوال که : " چرا برای من انقدر سنگین و برای خیلی افراد مقابل اون فرد این قضیه سنگین نیست ؟ " ، قضیه رو ایراد خود ببینیم و بگذیریم از داستان و بریم و بیشتر روی خودمون کار کنیم و به خودمون و رفتارمون در مواجهه با این برخورد . و ضد فن این قضیه ، خود بزرگ بینی ها و فرافکنی ( اشکال خود رو متوجه دیگران کردن ) میتونه باشه که این در من هست و در پدرم به جِد و بارز و دُرُشت شده تر . و معمولن ما مبتلایان به این خطای بزرگ ذهنی ، با مراجعه به جمع مورد تاییدمون که متاثر از مسایلی خارج از موضوع دعوای مطرح شده اند ( مثلن وابستگی عاطفی یا کاری یا اجتماعی یا دین به هر شکل به ما دارند و نمیتونن یا نمیخواند ما رو انکار کنند در هر شرایط ) میخوایم حرف خودمون رو ؛ شده به نادرست حتی ، به کرسی بنشونیم . بعدش هم این باور که ریشه همینجا بوده به طبع برامون محال میشه . یک تیپ خاصی از جهل مرکب .

موضوع دوم که میتونه دلیل شکست باشه ، موضع دانای کل یا " من بهتر ام " میتونه باشه ( که دلیل شکست های تا حالای من و پدرم بوده به شکل بارز ) . پدر من به دلیل محبتی که به افراد داره و لطفی که از هیچ کس دریغ نمی کنه همیشه مورد احترامه ( من هم به نسبتی همینم ) . در حالی که ملت ما نادانسته همه چیز رو اختلاط میکنن و اینم جز همه چیز . و فردی با این جایگاه در ذهن مردم همه حرفهاش قبوله و همه کارهاش درسته برای همه و به تبع همون یه حس باکتری واری به سرعت توش رشد میکنه که باعث میشه فرد به این باور برسه که من همه جا میتونم راهگشا باشم و من می دانم و همه دانم . میتونم سرپرست هر کاری باشم . من برای هر کاری خوبم . خدایی ناکرده طرف اگر مطالعه اش زیاد باشه یا بر حسب اتفاق مثل خود من ( یا بد تر از من پدرم ) به هر شاخه ای یه توکی زده باشه ، میخواد که پا توی هر کفشی بکنه و هر جایی یه نظری در کنه و تزش رو با استفاده از ابزار کاریزما یا مثلن جایگاهی که داره ، به تز مطلق و برتر تبدیل کنه و بره تو موضع بالا و دیوانه کنه ملت رو با دخالت های سر سری و بی جا و نا عمیق و صرفن از روی " حس دلسوزی " خودش . من شخصن یک کافه داشتم که تجربه ی ناموفقی توی هر سطحی بود .از سطح شراکت تا سطح جلب و حفظ مشتری و راهبرد نگهداری کافه و مدیریت نیروی انسانی اونجا و حتی کیفیت کاری و ... به طور کلی میشه اسمش رو یک تجربه ی نا موفق گذاشت . ولی تا زمانی که نخوام توی آیینه نگاه کنم به صورتم و بلند بگم : " فلانی ، ریدی ! " ، میخوام بگم کافه ی ما عالی ترین کافه ی تهرون بود و من هم بهترین کافه دار تهران و باحال ترین آدم رو کره ی زمین و کارمندام هم خیلی به من وفادار بودن و قهوه هام رو دست نداشت و مشتری هام خیلی خوب بودن و این کافه بهترین اتفاق زندگی همه مشتری هاش بود و... که همش دروغهایی برای تدفین جنازه ی کافه ی بو گرفته ام میشه . مثلن در مورد پدرم ، میگه که من با توجه به بی سرمایگیم ، الان یه آدم ام که همه روم حساب میکنن و ... که البته روش حساب میکنن اما خوب توی یه کارایی خوب نیستی پدر جان و تو یه کارایی ام عالی ای . مگه تو تنا آدمی هستی که بی سرمایه بوده و الان تو جایگاه بالایی نشسته . تازه تو جایگاه بالایی هم ننشسته . ایشون یه آدم اند که سهام دار یه کارخونه اند و دارند از دستش میدن و توی یک شرکتی هم مدیر عاملند و حقوق میگیرند . حقوق بالایی هم میگیرند که با توجه به تجربه شون و زمانی که میذارن برا اون کار ، اصلن عدد درشتی نیست . من مطمئنم از لحظه ای که این رو بپذیره ، شکست بعدی ازش دورتر و دور تر میشه . به همون اندازه ام مطمئنم که نمی پذیره .

موضوع بعدی که من اثرش رو تو منازعه ی آخر کاری پدرم درک کردم و میشه گفت یه جورایی همه ی ما شوکه کرد ، عدم ثبت وقایع و حرکت آهسته و با واقعیت های موجوده . شریک ما یک فرد بسیار دقیق و بسیار منظم و پیگیره ، که تمام اتفاقات رو به جزییات ثبت ، پیگیری و سازمان دهی میکنه  تا در مواقع لازم جلوی هر گونه ادعای کاذب رو ببنده . و مهمتر اینکه اطلاعاتش رو به روز میکنه و از تمام امکاناتش در این راه استفاده میکنه . ایشون پدر بنده رو با اختلاف حدود بیست سال سن ، فیتیله کردند در حال حاظر . و این کار رو بدون درد و خونریزی و در مدت چهار سال انجام دادند . چیزی که برای پدر من تکراریه . ایشون در فواصل چهار ساله بعد از شروع کار هاشون به مکان مشخصی که الان هستن میرسند : تقاضای شریک برای جدا کردن ایشون از جمع سهامداران .  بر خلاف آقای شریک ،  پدر من نیاز به کسی جز خودش برای ثبت کردن اتفاقاتش داره و دیگران براش همه کار میکنند ( به شکل ظاهری ) و این وسط انواع و اقسام نقص ها و کاستی ها رو میشه دید  . از فراموشی ها و درست انتقال ندادن ها و داد بیداد های حساسی تا اتظارات نا به جا از افرادی که در حد و اندازه ی کار واگذار شده نیستند و در بهترین حالت ( با توجه به بند اول ) خنگ شناخته میشن و تحقیر میشن ( تو این زمینه من اصلن خودم رو نگم بهتره . چون همه چیز تو ذهنمه و از طرفی هیچ کس ام برام کار نمیکنه و با کمال تاسف اوضاعم مرحله بحرانی رو هم رد کرده توی بی نظمی کاری و زندگی ! ) . ایشون خودشون رو نمی بینن که درد چندین نفر آدم بی ربط رو به تن میخرند و نگران افراد زیادی هستند و ذهنشون متمرکز روی موضوع اصلی زندگیشون نیست و دقیقن دارن خودشون رو برای دیگران رنده کرده و از کار و بار خودشون نهایت غفلت رو میکنن و اگر کسی پیدا بشه که مچ ایشون رو بگیره و در مواقعی که به شکل قهرمان واری دارند مظلوم نمایی میکنند که خیلی کار میکنند و درگیرند و اینها ، یاد آور صحبت های کمال گرایانه ی خوشون باشن که آدم باید چنان باشد و چنان نباشد . که در قریب به صد درصد موارد مثال نقض کمال گرایی هاشون خودشون هستن . ایشون فوق العاده آدم بی نظم و محتاج به دیگران و بی مبالات و سهل انگار هستن ( دقیقن من هم جانشین خلف ایشان هستم ) و از همه ی اینها قوی تر در صحنه ی انار نقص خودشون . دیدم که افراد اکثرن جایی برای ثبت وقایع روزانه شون به اسم بلاگ یا دفتر اطره یا هرچی مشابه این دارن . از ثبت کردن مهمتر ، بررسی کردن اینهاس و از همه ی اینها مهمتر ، پیگیری عدم تکرارش . که من شخصن در تمام مراحلش اوضاعم بحرانی و به طور مثال اگر پدرم این کار رو هم از دست بده ، سومین باره که دچار همچین حادثه ای میشه و هر دفعه تکرار یه اشتباه در هیئت مدیره باعث شده که به اینجا برسه . و اگر شما از بیرون بیاید و بنشینید و واقعیت رو بررسی کنید فکر مکنید پدر بنده خدای من از لحاظ ذهنی عقب مونده است ! در حالی که با یک ثبت روزانه و مقایسه و پیگیری و دقت میشد که این تکرار یک جایی جلوش گرفته بشه .

موضوع نهایی ( نهایت دارند حماقت ها و اشتباه ها ؟) توهم دانش میتونه باشه که نتیجه اش شوخی گرفتن زندگی میشه . زندگی ای که بیرحمانه و نا عادلانه ترین بازی روی کره ی زمینه . من شخصن اینجا و اکنونم که به این اشتباهات رسیدنم رو ، به دلیل مطالعه ی ناچیزم توی یه چند تا کتاب میدونم . یه روزی فکر کردم : چرا این همه بلا سر من میاد ؟ و آیا باید ادامه داشته باشه ؟ من چطور این همه توانایی دارم ( دارم ؟ ) و این همه ضعیفم و جا مونده و هیچ ندارم ؟ و اینجا بود که از کسی خواستم کمکم کنه . و من شروع کردم به مطالعه هدفمند و داوطلبانه درباره ی ساختار ذهن و شخصیت . و هزاران هزار نخوانده مانده است که تصاعدی زیاد می شوند . و این داوطلبانه بودن رو میشه تنها وسیله برای حرکت دانست . آگاهی چیزی مثل لباسه که آدم باید توی زمستون بهش تا حد لازم و کافی مجهز باشه که آسیب نبینه . در مورد من مقدار زیادی پراکنده و بی سر و سامون بوده و در مورد پدرم به نسبت سنش ، شدید تر و بی حساب کتاب تر . و نتیجه ی این بی سر و سامون بودن ، ورود به هر مدخلی بدون اجازه و اعتبار میشه که بیشتر مواقع توی بحث ها ناراحتی به بار میاره . و طرفین همدیگه رو متهم به حماقت میکنند . شخصن فکر میکنم ما به اندازه ی 730 ساعت یا یک ماه ، حال خیلی بد ( در حد نا امیدی مطلق ) داشتیم ولی به اندازه ی روزی یک ساعت چیزی درباره ی علت ناراحتی ها و نا کامی و ها و حال بدمون نخوندیم . و ندونسته داریم سنگ روی سنگ دیوار بلند ِ حال بدمون میذاریم . به طور مثال هر فردی روزی نیم ساعت مشغول چَت ، اس ام اس یا فیس بوک گردی میشه ( مشخصن بیشتر از نیم ساعت البته . در خود من گاهی تا شش ساعت بوده ! ) ولی همون قدر صرف دونستن به خواست و اراده ی درونی شاید نشه . یعنی ما درس رو از سر اجبار خوندیم ، حتی روزی هفت ساعت . اما به دلخواه خودمون فقط وقت تلف کردیم و انگیزه کَشی .

و نتیجه ی این همه حرف و قصه و حکایت اینه که میتونه باشه که ما بعد از پذیرش اینکه تا به حال فقط زنده بودیم و هیچ چیز زندگی رو مدیریت نکردیم ، چیزی از دست نمیدیم . فقط با یک اعتراف میتونیم شروع کنیم به زندگی قشنگ تر و با ثبت نتیجه ها و تفاوت ها و تمرکز بر روی موضوع زندگی و لذت بردن ازش ، میشه فقط خوب بود و واقعن و واقعن لذت برد از زندگی .

چهارشنبه
آقای ابراهیم گلستان . سال 48 .در/از راه و رفته و رفتار
در این محیط، تأییدِ قدرت را از قدرتِ گذشته می‌جُستند. حسرت برای روزگارِ رفته فراوان بود. امّا هرگز کسی نمی‌پرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟ شوکت در حدّ زرق‌و‌برق مطرح بود، در حدّ سطحی و محلی و افسانه؛ پس ابزارِ کسب و حفظِ آن‌را در رؤیای روز و اسطوره، در زورِ بازو و توپ و تفنگ می‌دیدند. حُرمت برای حسّ و فکر و فهمیدن، در حدّ رسمِ روز نمی‌آمد. نفرین و غیظ تسلیم و زور می‌سازند در کشوری که سنّتِ تسلیم و زور از سنگ‌گورهای قدیمی قدیمی‌ترست، تکلیف‌ها مشخص بود. وقتی‌که با خیالِ خام و خیره ماندنِ مُنقادِ منفعل تصویر مرکز توجّه را پهناورتر از حدودِ طبیعی بپنداری آن‌گاه می‌توانی هر آرزوی واخورده، هر حرصِ به حسرت‌ گرائیده، هر خوابِ غیرممکنِ خالی را از حدّ ذهن به آن حیطه منتقل سازی. آن‌را از ممکناتِ حتمی و موجود مرکزِ توجّهت بینگاری.
   ما در رؤیا می‌دیدیم بیداریم.
   ...
   و کوششی که از سوی دیگر در زنده کردنِ ظواهر دیرینه‌تر می‌شد آن‌قدر از ریشه دور بود و سطحی بود که با وجودِ زرق‌و‌برق و تبلیغات عمرش با عمرِ زرق‌و‌برق و تبلیغات پایان گرفت، و چیزی از آن نماند جز یک زمینه‌ی کم‌رنگ، چیزی در حدّ سالوسی، در حدّ یک خطای حسّی، یک انحرافِ عاطفی کودکانه‌ی از اعتبارافتاده. تبلیغ رسم و سنّت، تجلیلِ تنبلی‌ست؛ و گول رسم و سنّت خوردن، تسلیمِ تنبلی گشتن. فرق است بین بهره گرفتن از  آن‌چه در دست است، از جمله یک میراث، با ماندن در حدّ مرده‌ریگ. میراث را باید در حدّ روز به کار آورد. میراث زینت نیست. میراث اصل هم نیست. میراث یک جزءِ جاریِ زنده از کلّ زندگانی می‌تواند بود. یک جزءِ کارآمد، یک جزءِ برجسته، یک جزءِ نیروبخش، در هر حال، یک جزء و تنها جزء.
   ...
   کوشش برای زنده‌ ‌کردنِ یک ظاهرِ قدیمی، یک کارِ پرت بود ــ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه‌ها و معیشت‌ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه‌ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می‌تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می‌تواند زد؟ ظاهر، در حدّ یک بازی، در حدّ یک نمایش، در حدّ یک زینت شاید که جذبه‌ای دارد؛ امّا وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتّا برای بازی و نمایش و زینت، در حدّ کار پرت خواهد ماند.
   شک، نقبِ نجات بود.
   شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی‌ثباتی و بی‌اعتبار گشتن‌ها، تغییر رسم‌ها و ارزش‌ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه‌ی قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.
   شک عنصرِ حیاتی اندیشه‌ست. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی‌ست.
دوشنبه
در دوران نقاهت
خودم رو به نا فهمی میزنم . ذهنم بیماری رو گذرونده و الان در دوره ی نقاهته . واقعن حس میکنم آرامشم بیشتر شده و بهترم . سرما ی سختی خوردم که به خاطرش رفتم دکتر . بیمارستان مزخرفی توی شهر نزدیک به محل کارم . ترکیب آدما واقعن به نفس-نفس ام میندازه . اذیتم میکنه . احترام گذاشتن هاشون به هم . بی احترامی هاشون به هم . همه اش منزجرم میکنه . حس میکنم روبات های ناطق اند . ماشین های سکس که از یک سیاره دیگه اومدن و میخوان فقط کثافت کاری کنن . نمیتونم تحملشون کنم .
دکتر ویزیتم کرد و اومدم بیرون . پیاده و لنگ لنگان خودم رو رسوندم به دم در . بر خیابون اصلی بود که من وایستادم و منتظر تاکسی بودم .
سه قدم راست تر ، مادر و پسر بچه ای منتظر تاکسی بودن . ساده ترین صحنه ای که اصلن شاید ارزش مکث  نداره . یک پسر و یک مادر ! نگاهم خشک شد . چشمان ام سوخت و خیس شد و اشک ام جاری شد . سعی کردم خودم رو نگه دارم . نشد . پاره شدم . از درون و از بیرون داشتم میسوختم . بچه پشیمان بود . چشم هاش پشیمان بود . مادر در حس رهایی بعد از نگرانی اینکه صورت بچه له شده ، چه شود و چه کنم ... و نگاهش خسته بود . بچه وقت حرف زدن فک ش می لرزید .
سلول به سلول بدنم داشت می لرزید . دلم برای مادرم تنگ شد . سوخت . ریز ریز شدم . واقعن نمیدونستم چه کنم ... ترکید و من نعره زدم . پیاده راه افتادم و راه جنگل رو پیش گرفتم . ماشین ها از رو به رو رد می شدند و برای من بوق می زدند که سوار ام کنند . من میخواستم مادرم همون لحظه بود و من در آغوشش انقدر گریه میکردم که می مردم .دلم براش تنگ نشده . الان چند روز بیشتر نیست که از پیشش اومدم . حس گناهی دارم که نمیدونم از کجا اومده و بدتر از اون نمیتونم رفعش کنم . نمیتونم بهش غالب شم . داره پیرم میکنه . نسبت به پدر و مادرم فکر میکنم گناه کارم . فکر میکنم نمیتونن منو ببخشن . فکر میکنم راضی نیستن و نخواهند بود از من . فکر میکنم پدر مادر اند و همونقدر خر اند که چند تا بچه دارند ... و وقتی میگن : نه ! تو بچه ی خوبی بودی ... دارند مهر محکم و پر رنگی میزنن روی حکم خریتشون .
باز هم از سِیر زندگی متنفر میشم . باز هم بیشتر در حیرت این می مونم که چرا باید آدم مزدوج بشه و بچه دار بشه و ... باز هم در خودم بیشتر فرو میرم . باز هم دیتم رو بالا میبرم به نشان تسلیم . باز هم از زندگی وقت میخوام که درکش کنم .
پنجشنبه
همنوایی شبانه ی ذهن خسته و لایت
جز عقل ، موزیک که نباشد هم جان در عذاب است . این را دیشب فهمیدم که از سر کار خسته کننده ی فیزیکی ، ساعت ها چشم به صفحه های چهار خانه و شطرنج طوری مایکروسافت اکسل دوخته بودم تا وعده ی دریافت پول کلفت برای نوشتن طرح توجیهی را تحقق بخشم .
خسته و وا رفته ، با درد فجیع شکم و معده و سر که همگی مال زور گشنگی کشیدن و پیاده روی های طولانی دو ساعته است ، طبق عادت لَش روی مبل تک نفره که مهران بهش میگفت صندلی امام ، افتاده بودم و سقف چوبی نمور خانه را تماشا میکردم . در تاریکی . هر چه ور رفتم با خودم نشد تحمل کنم . موبایل پر خاطره ی خودمو کورمال کورمال یافتم . از اونجا که اعتقاد به زندگی با حد اقل های ممکن دارم ، هیچ وسیله ی امید بخشی مثل کامپیوتر یا سیستم صوتی تو خونه ی من نیست . یه لت اسپیکر تخمی جنیوس که مال دوران ویندوز 98 مرحوم است به اضافه ی یک لت اسپیکر بلند سونی بسیار مستهلک قلابی و الکی که جای دو تا باند داره ولی یکی بهش نصب شده . سیم رو زدم به کله ی سوراخ دار گوشی و موزیک پخش شد .
آرکایو (archive) افتخار داشت برام تِرَک لایت رو بنوازه .منم افتخار داشتم تنها ترین شنونده ی این ترک در اون لحظه باشم . ترک های طولانی من رو بیشتر جذب میکنن . این یکی بیست و خرده ای دقیقه است . در همین اثنای شروع لایت ، لذت یک موسیقی ناب با نگاه من به پایین و دیدن جلد کتابی که در دست دارم کامل میشه . حالا چیزهایی برای ورزش ذهنی دارم . همانطور که خود نویسنده ی کتاب بی نظیر ِ" در باب حکمت زندگی " میگه : بهترین و والاترین حس ها ، حس کردن و رسیدن به  لذت درونی است .
این کتاب به شکل شوک آوری واقع بینانه است . به نظر من نویسنده ها و نوازنده ها و شاعران و به طور کلی تر کسانی که چیزی برای عرضه دارند ، اطلاع حدودی ای از سطح و تعداد مخاطبانشون دارن . میدونند که چقدر باورپذیر حرف میزندد و میدونند چرا و چه کسانی جذب حرف و گفتارشون میشوند و چقدر و چطور و به چه علت مردم از گفتار یا به طور کلی تر " محصول ارایه ی شده ذهن آنها " فراری اند . شوپنهاور میدانست چقدر مردم از اصول ذهنی او فراری اند . میدانست چقدر مردم به نوشته ها و گفتار او لازم ندارند . شاید به همین دلیل او تا این حد مهم و برجسته است : در حدود بیش از دویست سال پیش ، او مردم امروز را هم دسته بندی و پیش بینی کرده .
امروزه هم مردم زور میزنند تا به استاندارد ها برسند . مردم زور میزنند که هم زمان از استاندارد ها فرار کنند . ذهن آنها نمایش تقبیح شده ی وجدان آنها را به بهترین حالت اجرا میکند و نفس یا وجدانشان همچنان تماشاگر ناراضی این صحنه ی نمایش است . نوبت عوض می شود ولی نتیجه تغییری ندارد . هریک از دیگری ناراضی ولی هر دو عالی ظاهر می شوند . چه در مخالفت چه در وجود خود را اثبات کردن . مردم در نتیجه دو گانه می شوند و می بُرند و شورش میکنند . خود کشی میکنند . خود آزاری میکنند ، مهاجرت میکنند ، رشد میکنند و پوست می اندازند ، درد می کشند .... هر کار میکنند جز کنار آمدن و تعین تکلیف برای این دو مجری و مخاطب : ذهن و وجدان . ذهن به قامت نیروی اراده ی حرکت به سوی خواسته ها و ما ورا ی مطلوب ؛ وجدان به مثابه نیروی بازدارنده و شماتت گر و ایده آل نگر . این دو درون را ویرانه میکنند که یکی پیروز شود و دیگری سرکوب . بازنده ی نهایی انسان است که میزبان این دو می باشد . انسان تماشاگر این نزاع ویرانه ای دارد در ذهن خود که هیچ وقت توان سامان دادن به هیچ فکر و کاری ندارد .
این ها زیادند اطراف ما . دکتر های ساختمان ساز ، کارخانه داران هنرمند ، هنرمندان مسافرکش ، جامعه شناسان ورزشکار و ورزشکاران بازرگان . اینها همه میهمان های ذهن پر آشوب ما هستند . این ها درماندگانی اند که ذهن خود را هیچ کنترلی نمی توانند بکنند . .و شاهد نزاع و دور باطل مذکور اند و شاهدان درمانده ای اند با چشمانی خیس . و صد البته با تاسف باید گفت انسان های اند ظاهرن جذاب که هرکسی در زندگی خود مدتی رابطه ی عاشقانه یا عاطفی را در یک سطحی به هر طریق ، با آنها خواهد داشت . اما اگر به نزدیک عمق وجود آنها برسید ، جز درونی گل آلود چیزی نخواهید یافت ... آنها محکوم به فنا و نیستی اند . شاید اتفاقن در ظاهر در بالاترین سطوح اجتماعی باشند ، اما نه تنها لذت از زندگی خود نمی برند ، که لزومن در رویای حالاتی دست نیافتنی اند که حتی اگر دست یافتنی باشد ، حاضر به هیچ تلاشی در راستای آن نیستند . چون این وضعیت ها حتمن با حالتی و جایگاهی که دارند متضاد است . اگر نباشد ، دعوا در درون آنها است برای رفتن به سوب آن یا نرفتن .

تِرَک به انتهای خود رسیده و من با پلک های سنگین ، صدای روح بخش خواننده را می شنوم که مرا به خاموشی دعوت میکند . خاموشی برای همیشه . و من لحظاتی بعد خاموش شده ام .
سه‌شنبه
تشریح یک ذهن
تا یک جایی را خودت میروی ، بعدش ذهنت . میرود و اصولن برگشت و دشواری راه و غیره و غیره هم جلودارش نیست . میرود که گیر کند ظاهرن . میرود که زندانی بسازد دور خودش . که بعدن دوباره موضوعی برای دریدن خودش داشته باشد . موضوعیی برای خسته شدن و وا ماندن . بعد دوباره تو و اراده ات دست به کار میشوید که از این " مخمصه " به در بروید . ولی باز هم تا یک جایی تو و ارادت هستی و بعد دوباره ذهنت پیش می افتد به سمت حالتهای " مریض " و بحران های بیهوده و فشار های " خلاء ذهنی " ایجاد کردن . از فشار سنگ لحد بر روی سینه ی آدم زنده هم بد تر است . میرود که بگوید : بیا . بازم گیر کردم . بازم بیا دنبالم . اینجا تو که یک چیز در مُشت خود گرفتی ولش میکنی و با دهان باز گوش میدهی که منشا صدا را پیدا کنی . که بفهمی کجا باید بروی . اسم این حالت به گا رفتن موقتی است . تو چیزی که نقدن در مُشت خود داشتی را ول میکن ی ، گور پدرش را خاک میریزی که بری دنبال چیزی در جایی که نمی دانی چه چیزی منتظرت هست . حتی یک لحظه فرضش درد آور است که چند فعل مجهول احاطه ات کنند . که گیرت بندازند . در خوش بینانه ترین حالت و در مثال روز مره مثل بچه ای که به مستراح میرود و بعد از تخلیه ی خودش صدایت میکند که بیا ! کارم تموم شده . این کارم شاید اسهال بد بو باشد و شاید شاش بچه که بوی تند و متعفنی میدهد . به خصوص اگر پسر بچه باشد . میگوید بیا بشورَم . و تو که شُستی ، میرود پی یک کثافت کاری جدید و در آن لحظه که رفته و دیگر نمی بیندت و نمی بینی اش ، تو هنوز داری شتک های چسبیده به در و دیوار و سنگ توالت را تمیز میکنی . که مبادا نفر بعدی که بعد تو میرود توی مستراح بگوید : ریدن با این بچه تربیت کردن ، پس انداختن و توان مدیریت یه توله را ندارند . و نداریم واقعن . دست به کاری میزنیم که بعدن جمع کردنش فقط توسط خیال و رویا انجام پذیر است . مثل همین بچه ، تِر ای میزنیم که جمع کردنش با کرام الکاتبین است . راستی کرام الکاتبین بازنشست شد . بدون هیچ مقاومتی . او هم دیگر مسئولیت جمع کردن تِر زدن های ما خسته اش کرد و در برابر بازنشستگی هیچ مقاومتی نکرد . رفت پیش حضرت فیل و گنده تر از اونا و دارن سر قله ی قاف هره کره میکنند و دری وری میگویند . و ما الان در مشتمان همان عن های توله مان هست و فرچه . ولی دوباره باید رهایش کنیم که به غذایش بپردازیم . که به تربیت نکبتی و پر تضادش بپردازیم . و البته فردا همین تربیت خفت ما را بگیرد . که ما خفتشان را گرفتیم و این دعوا همچنان ادامه دارد . و خواهیم گرفت . و باز هم خفت را باید به چیز دیگری ببخشیم و ول کنیم این گزاره ی در دستان را و برویم یک گزاره ی دیگر را جایی دیگرمان بگذاریم . که مبادا از این رقابت ذهن و اراده کم بیاوریم . باید یکی روی دیگری را زمین بگذارد و از رویش رد بشود . این دو اما رویین تن شدند . باز هم بزرگ تر از دیگری روی بر هم میکشند و باز هم و باز هم . و تو سربازی بین این اراده و ذهن .سربازی که این قدر هم مرده ، که دیگر کشتن ندارد . افسانه شده و تو داری با خیال خودت می جنگی .
و این جریان هستی است . آنچه من دیدم و آنچه بر ما رفت . میگفت : زندگی نوسانی بین ملال و حسرت است . حواسش به اراده و کالبد بود ؟
یکشنبه
دل ِ تنگ
  وسط شرایطی که فقط میشه بهش گفت تخمی ، باید برم اطلاعات جمع کنم . گزارش بگیرم . بخونم ، تحلیل کنم . بنویسم . این آخری از همه سخت تره . مگه آدم تو بهار باید از این کارا کنه ؟ بهار مال عشق و حاله . با دوستات زیر یه سایبون رنگی رنگی بشینی ، مثلن لی استخر شیک توت فرنگی بخوری . یا توت فرنگی با خامه ، نشد توت فرنگی روی بستنی وانیلی . اصلن این بهار مخصوص ترشح هورمونه . همه جورِش . حواسشم به آدم نیست .
  بین این همه گزارش و مقاله و کار و بار یاد بچه ها افتادم که پارسال همین موقع توی ایوون پاساژ گاندی ، جلو یه کافه اش که اسمشم یادم نیس نشسته بودیم هره کره میکردیم . نیما دلقک بازی متداولشو در میاورد ، سپیده ادای مادرشو در میاورد . سحر ام دنبال یه گربه میگشت بهش غذا نذری بده ! تف به این جبر جغرافیای و ولع پیشرفتِ رفقام . از وقتی یار زندگی ِ آدم ازش دور میشه آدم کلن نفرت تو دلش کاشته میشه . همش دلش میخواد غر بزنه . گیر بده . حتی به خودش . ظرف یک هفته به این نتیجه میرسه که چاقه مثلن ، بعد با الهام از این قضیه از خودش حالش به هم میخوره بعد میره جلو آینه سینه های افتادشو میبینه ، خط چربی بغل شورتش ، لاو هندل های گنده ی بیرون زده اش ، بعد حالش از خودش به هم میخوره و متعاقبن چند روز دپرسه ، هیچی نمیخوره ، بعد یه جریان حس ِخوب پیدا میکنه ، سوار اون میشه و میگه گور پدر دنیا .
  یکی بیاد از من گزارش بگیره . از یه آدم که وسط نا کجا آباد گیر کرده . بین عشقش ، زندگی شخصیش ، دوگانگی های اعتقادیش ، علاقه اش به کارایی که میخواسته و نکرده ، حسرتش برا سفرایی که نرفته ، برا دوستایی که شاید دیگه نبینه ، برا چیزایی که داره بِر و بِر به از دست رفتنش نگاه میکنه ، به آیندش انقدر خوش بینه که میدونه ریده . بعد من بیام جلو دوربین بگم : آقا همش کار هورمونهای آدمه . من بی گناه بودم . میدونی ... به خدا نیوتون اشتباه میکرد قانون درباره فیزیک میساخت . مَندل در باره گیاها اشتباه میکرد . اینیشتین که ولش کن . باید یه هورمون شناس ما میداشتیم که دقیقن ایشون آینده ی دنیا رو پیش بینی میکرد . یکی که درد پریود شدنو لمس کرده . دلشوره بهش فشار آورده . یکی که لای منتظرای فرودگاه هی سعی کرده این پا اون پا کنه که بتونه عزیزترین کسش که از اونطرف دنیا داره میاد رو زود تر ببینه . یکی که تو فرودگاه مثل گربه ی صاحب مرده ی دلتنگ ِ تک تک قدمای دوستی شده که داشته با گریه از پله ی کوفتی برقی بالا میرفته . هورمون های بدن آدم تعیین کننده ی همه چیزن . تعیین کننده ی اینکه آدم دلش برا اون که توی زندگیش تِر زده و رفته ، تنگ بشه ولی همزمان بدش ام بیاد . تلفنو ده بار برداره ، بیست بار شمارشو با کیبورد بگیره ولی بیخیال شه . کسی که 200 تا دِرَفت داره تو گوشیش . هزار تا چیز نگفته تو دلش داره و وقتی نشسته داره لب پنجره بیرونو نگاه میکنه ، موزیک توی گوشش رو شست و شو میده ، چایی ( نه چای ! ) داره بغضشو میشوره میبره پایین . بغضی که دقیقن از هیچیه ، مال هورمونه . مال هورمون ِ مخصوص غده ی دلتنگی . غده ای که به هیچ سوالی مثل برای کی و چرا و تا کی و از کی و اینا جواب نمیده .

  همش فکر میکنم آدم باید خفه شه . چایی لب پنجره ( نه جای دیگه ) بخوره و موزیک گوش بده . اینجوری به غده ی دلتنگی احترام میذاره .

چهارشنبه
یک شب مثل شب های دیگر
فقط چند خط :
دیده شده انسانها گاهی زبانشان در نا کجا آبادی ( شاید جایی که انگشت خیال نوازشش میکند ) جا می ماند . گاهی مبهوت انقدر نگاه میکنند که تف از گوشه ی لبشان روی دستی ، پایی ریزد و به خودشون بیان .
دیده شده انسانها گاهی حرف دارند بزنند ، اما نمیزنند و فقط چیزی در درونشان فشرده تر میشود .
اینها انسانند . باید زندگی کنند . باید همین باشند .
زندگی پایین دارد تا بالا داشته باشد .
یکشنبه
یک پست اجباری
عزیزم الان دو هفته اس که ما به نیستی رفتیم . نبودنت سخته . ولی باید رهات کنم . تو ناسازگاری . کاریش هم نمیتونی کنی . به همین سادگی تو ناسازگاری . حتمن دستی که تا نصفه عسل شده رو گاز میگیری . حتمن باید دهنتو سرویس کرد که لذت ببری . که ادامه بدی . متاسفم که اینطوری میگم . ولی واقعیت ِ لخت و عور اینجوریه . باید لباس تنش کنیم ، بگیم شرایطتت بده . اگه بخوایم خیلی لباس قشنگی تن قضیه کنیم باید بگیم : نشد . این مثل چادر می مونه . همه برجستگی ها و تو رفتگی ها رو پنهان میکنه . ما مردمی هستیم که خیلی از ما ها مادر هامون ، خیلی ها همسایه هامون ، خیلی ها مردم دور و برمون چادری بودن و یا به هر صورت با چیزی به اسم چادر طرف بودیم . چادری که یه لایه ی سیاه و تاریک و نفوذ ناپذیر کشیده بود روی یه موجود ( حالا دوست داشتنی ؛ به هر حال چادری ها زنن و مادر ؛ مادر دوست داشتنیه )  و پنهانش کرده . که کسی لذت نبره از دیدنش . که کسی لذت نبره از قشنگی هاش . از برجستگی ها و اندام خوش تراشی که ممکنه داشته باشه .  تو ام یک لایه کشیدی روی خودت . که من نتونستم کنارش بزنم . که من نتونم از لذت ببرم . که نتونم اونطور که هستی ببینمت . من نهایتن فهمیدم این لایه روت بوده و خواهد بود حالا حالا ها . و کاریش هم نمیشه کرد . نباید کنارش بزنم . باید رهاش کنم و برم .

صادقانه باید بگم ؟ من عین یه آدمم که گم شده توی یه غربت . میتونه به زبون اون مردم حرف بزنه ، میتونه ارتباط برقرار کنه . اما همه چیزای مال خودشو میخواد . من تو رو میخوام . من اخلاق تخمی تو رو میخوام . عادتهای گند و مسخره ی تو رو میخوام . چس کردناتو میخوام . کاریش هم نمیشه کرد . ولی باید رهات کنم . ول کنمت به حال خودت . باید فک کنم : مگه من هرچی میخوام باید بشه ؟ نه ! نمیشه . کاریش هم نمیشه کرد . باید فکر به اینکه تو الان داری چیکار میکنی نکنم . نمیکنم . به خدا برام مهم نیس . من اصلن نمیدونم یقه ی کی رو باید بگیرم . اصلن نمیدونم کی مقصره . هم من ، هم تو ، هر دو میدونیم هیچ کدوم مقصر نیستیم . تو داغونی ، کاریشم نمیشه کرد .

دلم خیلی برات تنگ شده . کاش فکر نکنی : این که میگفت دوستت دارم و حاضرم این کنم و آن کنم ، الان کوش ؟ چه گهی خورد وقتی من کنار کشیدم ؟ من چی کار میتونستم کنم ؟ واقعن چه میتونستم کنم ؟ هیچی . مثل الان نشستم دارم عرعر توی خودم صدا میکنم . نشستم دخترا رو اینور و اونور دید میزن . هیچ کدوم تو نمیشن . باید رهاش کنم . باید رهات کنم . دارم موزیک مورد علاقت رو ، عین خر گوش میدم . هر روز میگم نکنه یارو فک کنه فراموشش کردم ؟ دارم هر روز فک میکنم نکنه بلا سر خودش بیاره ، اما نهایتن میگم : حالا به فرض که بیاره ، من چه کار کنم ؟ مگه الان چه فرقی با بقیه داره ؟ هیچی . جهنم . درسایی که دادم بهت که اون پسره ی هرزه ی اودیپی رو فراموش کنی ، حالا دارم رو خودت پیاده میکنم . تو بودی پاره نمیشدی ؟ به خدا میشدی . والا میشدی . ولی چی کار میشه کرد ؟

سخت ترین قسمت هر به هم زدنی اونجاس که لحن صداش میاد تو ذهنت و بغزت شل میشه . نه ول میشه و نه متونی قورتش بدی . شل میشه پدرسگ . مثل وقتی بغض میکردی ، چونه ات میلرزید . سخته آقا و این رهاکردن سخته . کاری ام نمیشه کرد .

شنبه
ارتباط : کنتاکت
شده خیلی وقت ها دلم میخواد اعتراض کنم . واقعن از ته دل ملولم و شاکی . ولی خوب ، حتی انقدر شاکی ام و انقدر بی انگیزه از حرف زدن و صحبت کردن و معاشرت ، که اصلن نمیتونم جمع بندی کنم صحبت رو . کلام رو  . میگم جهنم . میگم مال من نیست ، سگ توش بجوشه . میگم حالا بعد گفتنم چی میشه ؟ اینه که اصلن وسط افکارم ولش میکنم و میرم پی یه داستان دیگه . من کلن ول کردم و رفتم پی یه داستان دیگه . وسط افکارم ولش کردم . یا افکارم رو جایی که جاش نبوده بلند بلند ذکر گفتم بعد شده خار دور کله ام . از این مدت اخیر باید گذشت که ذهنم اصلن تمرکزش رو جدن از دست داده . اصلن برای همین باید بنویسم . باید بنویسم که تمرکز پیدا کنم . . . میشه ؟

حالم داره به هم میخوره از چیزی که من میبینم و با این دیدن فقط کثیف ترین و لجن ترین صفات به ذهنم میرسه قبل از هر اسمی ، بعد میشه ارتباط . یعنی موصوف کثیری از ارتباتاط برای من شده کثیف و بیمار . از ارتباط های کاری و لجن پراکنی های اجتماعی و رابطه های مزخرف و مضحک و بیمار که حالا از سر اجبار بهش میگن عاطفی و عاشقانه . همه دقت کنن میبینن توی یک رابطه یا قربانی اند یا قربانی کننده . از شروعش که به احمقانه ترین شکل شروع میشه ( تجربه های مضحکم رو بگم واقعن یه مثنوی هفتاد مَن میشه ) ، به مزخرف ترین و بی حاصل ترین شکل تموم میشه .

ما تعریف برا هیچی پیدا نکردیم . ما که میگم من و اطرافیانم . سعی کردیم فقط باشیم . به هر قیمتی . به هر عنوانی . با خودمون رو راست نبودیم . رو راست نبودیم که رابطه تنیدن میخواد . باید تنلنگی باشه توی هر رابطه عاطفی که یک سرش دختره و یک سرش پسر . فقط خواستیم باشیم . شایدم اوور دوز کردیم . خواستیم نباشیم . یعنی دقیقن نفهمیدیم چی میخوایم . یک روز یک چیزی بودیم که فردا نیستیم . نفهمیدیم طرف برا کجای دلمونه .

قبول ندارم مال فشار اجتماعه . ما تو این اجتماع انواع و اقسام کثافت کاری ها کردیم . پر هزینه تر ، اما کردیم . همه گوهی به تن مالوندیم . به این یکی که میرسه میگیم فرهنگ ایراد داره . کدوم فرهنگ ؟ مگه ما فرهنگ داریم ؟ در حدی که همدیگه رو نخوریم داریم . حقیقتن اونم نداریم . اصلن من سیاه نما ! من آدمی که نا امیده . ولی واقعن با خودمون فکر کنیم ببنیم واقعن ما فرهنگ داریم ؟ اصلن نمود فرهنگ رو چی گرفتیم که دیدیم داریم یا نه ؟

همه چیز ناشی از شایعه و احساسات و فرضیه های بی اساس ملته . میخوان تیم فوتبالشون برزیل رو شکست بده . میخوان تو همه چی قدر باشن ، اول باشن ، آخر باشن . ناشی از خواسته های بی مبنا و مریض . ناشی از اون چیزیه که نیست ولی میخوان باشه . اون چیزی که هست و میخوان نباشه . برای خواسته هاشون هیچ گوهی ام نمیخورن . فقط یا میخوان و یا نمیخوان . حاظر نیستن یه فوت کنن . من نمونه ی مریض انقدر دیدم و فکر کدم چرا ، که مغزم منزجر شده . دلم میخواد همه رو دوست داشته باشم ، اما مخ ام نمیذاره . همه که بوی گند میدن . بوی رکود . بوی گند فساد و بوی گند هوس . هوس شهوانی نه ها ! هوس اینکه همه رو تست کنن . همه رو در بوته ی آزمایش قرار بدن . همه رو بذارن توی یک وضعیتی که خودشون بمیرن حاضر نیستن برن توش قرار بگیرن . عمق بیماری تو صورت ملت مونده .

من ناراضی ام . من ناراضی بودم . من به این روابط بیمار که میبینم . این روابط بیمار که دچارش میشوم ، شکایت دارم . هرچی هم که هستم خودم هستم . و به نشونه ی اعتراض ، کنار میزنم . کناره گیری میکنم .

یکشنبه
حرف هایی برای زدن | نزدن
بعد از دیدن فیلم " چیزهایی هست که نمیدانی " خیلی بیشتر شخصیت ایده آلم رو پیدا کردم . قبلترش فیلم سامورایی ملویل بود . منتها سامورایی آدم میکشت . الان من حس میکنم اصلن آدما ارزش کشته شدن هم ندارن . فقط باید بمونن ، آلزایمر بگیرن ، ورم مفصل بگیرن ، از یه مرگ دردناک بمیرن . قشنگ و آرتیستی مردن رو هم ساختن که عقده هاشونو نشون بدن . وگرنه مگه قراره منو آلن دلون بکشه !؟ حالا از اینا بگذریم ، علی آقای این فیلم اصلن با هیچکس کار نداره و به یک انزوای خیلی جدی و دوست داشتنی ( برای من دوست داشتنی ) فرو رفته . من سوادش رو ندارم بشینم فیلم تحلیل کنم ( اینایی که تحلیل میکنن دارن مگه ؟ ) ولی عجیب با این بابا هم ذات پنداری کردم . دلم میخواد مثل این آدم حرف نزدنم . کوتاه و تا جایی که واقعن لازمه حرف بزنم .

یک کلمه ای هست ، ناجی آدمه و دکمه ی فراری برای بحث های مزخرف و " ژانر بحث تاکسی " که این علی آقا زیاد میگفت تو این فیلم : آدم نمیدونه چی بگه . من همیشه فکر میکردم میدونم چی باید بگم . بعد فشار این فکر باعث میشد یا ندونم و الکی یه چیز بگم ، یا برای بحث های دوزاری هم برم بدونم و بیام و یه چیز بگم . حالا پُخ ِ نپخته ام دست من ندادن هیچوقت ها ، فقط فشار حرف بابام که من همیشه میخواستم مثلش باشم باعث میشد من برم دنبال سایز پای آرنولد شوارتزینگر و مواد عامل هموگولوبین خون گیدورا بگردم ! بابام همیشه میگفت ( هنوزم میگه ) : آدم فحش هم بلد باشه خوبه . حرف بی راهی نیست ، اما که چی آخه ؟ بابام کلن خیلی ایده آلیسته . شوپنهاور رو هم نقد میکنه ، بعد آخه مگه آدم ویکی پدیاس ، مگه آدم محصولات ویتورینوکس ئه ؟ اون که همه چی بلد نیست ، چه بهش شد که ما از ترسش بریم همه چی یاد بگیریم ؟

این که من به عنوان یه آدم پر حرف ، کمتر بخوام حرف بزنم یک دلیلی میخواد . باید یک جایی درکم به امیالم غالب بشه . آدم برای امتناع از هر کاری به همین نیاز داره . حرف نزدن به نظرم فقط جلوی خود گرفتن نیس . من خودم زیاد سعی کردم هیچی نگم ، یعنی جلوی حس حرف زدن که سر منشاء اون باز به نظرم " احساس دانایی " باید باشه ، وایستم و محکم و تمام قد ، با میل به اظهار فضل و نجات نوع بشر از نادانی مبارزه کنم . مگه دلیل دیگه ای داره که ما حرف بیشتر از عادی میزنیم ؟ اصلن دقت که کردم دیدم هیچ کاری که موجب حیاط و ادامه ی حیاط و ادامه ی نسل ما میشه ، نیاز به حرف زدن نداره . اولش داره ، که بخوای مخ بزنی یا اطلاع رسانی کنی که چی میخوای یا چطور میخوای ، بعد که خرت از پل گذشت به گرمای کف دستت بیشتر نیاز داری تا قدرت سخنوری . حالا شخصن سخنور بدی نیستم ، اما واقعن دلیلی براش پیدا نمیکنم . شما فک کن یه آخوند تازه از خودش توی سن بالا بپرسه : من این همه ملت رو با روضه خونی به گریه انداختم ، حالا که چی ؟!؟ من الان اونجوری شدم . من الان مثلن دریای علم و معرفت رو به سمت هوشنگ خان نام ای باز کنم ، چی شد مثلن ؟ من اگه نمیکردم ، هوشنگ خان نادون می مُرد ؟ هوشنگ خان اگه میخواس بدونه ، به من نیاز داشت ؟ هوشنگ خان اگه نخواد بدونه ، من خودم رو به برق سه فاز بزنم و براش لکچر بدم ، توفیری داره ؟

نا امیدی چیز بدی نیست . شما امید نداری که وضعیت بهتر شه . پس همین عن ای که هست می مونه . خوب بد هم نیس . یعنی منطقی اگه باشی بد نیست . من الان در نزدیکی های قله ی نا امیدی به سر میبرم . اما واقعن خوشحالم . الکی هم تظاهر نمیکنم . واقعن خوشحالم . این که آدم بدونه در چه حالیه دقیقن و چی میخواد از دنیا  خوبه .  باور کنید . درسته هیچی قرار نیست بهتر بشه ، اما خوب همینه که هس رو بهتر میشناسه بعد خو میگیره و نهایتن زندگیش روشن تره . بعد الکی لازم نیست حرف بزنه و بحث کنه و هی سعی کنه پیشرفت کنه ، چون قبلش پذیرفته پله ی بعدی ای وجود نداره  . مثلن من سر کارم ، چهار ساله دارم عر و ور میکنم ، هیچ یه نیم پله ام رشد نکردم . یعنی ته هر سال اومدن برا اینکه مبادا ما پر رو نشیم ، پاداش رو هم بیشتر مالیدن و کم کردن . امسال کلن پیچوندن . وضع کارخونه بهتر شده ، پس نشون میده از ما راضی نیستن . البته که ما هم از اونا راضی نیستیم . اما باز من خوشحالم . یعنی میگم : خوب چه کنم ؟ چه میشه کرد؟ اگه کار خاصی رو جای دیگه ای میتونم بکنم ، هررررری !

بعد کم کم میشم علی توی فیلم . میگم : آدم چی باید بگه ؟ در برابر یه سری آدم که بقاء شون توی وراجیه . توی قلمبه و درشت حرف زدن . توی بازی با کلمه ی نخبگا ( یه پله فجیع تر از نخ نما ) ی سیستم ئه ؛ توی گوه خوری اضافه ی مکرر در روز ؛ بیان هی به تو فشار بیارن که ما میفهمیم و تو عنی ؛ هی بیان حرف بزنن و جلسه بذارن و به هم قول بدن ، بعد تر پشت تر بزنن ؛ چی داری که بگی . اگر هم شروع کنی ، انقد تاب میدن که بگی از کون خودم گوه سگ در آوردم خوردم  ؛ نخواستم ! ولم کن . یه آچار سفارش دادم هفته ی قبل عید ، داشاق هم دست من ندادن . میگم آچارمو بدید ، میگن : مسئول خرید نداریم . میگم فلانی بیکاره ، بگو بره بگیره . میگه مگه کشکه همینجوری ؟ میگم کشک نیست ، فلان کاری که به من محول کردی رو زمین مونده ، میگه خودت مدیریت کن ! میگم وظایف دیگران رو که من نباید مدیریت کنم ، میگه شما به دیگران چیکار داری ، میگم بابا ! من به هیچکس کار ندارم ، فقط بگید یه آچار به من بدن و میگه برا کجا میخوای اصلن ... بعد واقعن من چی الان باید بگم ؟ جز گوه تناول کردن ، چی بگم ؟

حرف زدن زیاد به کم حرفی یا پر حرفی نیست . مثلن بابای من کم حرفه . وقتی قراره یه چیز توضیح بده انقدر حرف میزنه که اون بابا وقت اختراع اون مساله یا کوف و زهر مار انقدر انرژی نداشته . باید حتمن مطمئن بشه فهم و دانش رفته به مغز استخون درشت نی ران یارو ! د ول کن آقا ... طرف یه سوال پرسید . حالا این بهترین فرصته که طرف ثابت کنه وقتی تو انگشتت تو دماغت بود ، من ترکونده بودم ! یعنی میخواد گره ی عقده ی حقارتش رو باز کنه . آدمایی که زیاد حرف میزنن ، اظهار فضل میکنن ، ارده میگوزن و ادعای کون خر بازکن ارایه میکنن ، بی شک عقده ای اند .

من میخوام کمتر حرف بزنم . دارم زور میزنم . خیلی سخته . خیلی خیلی سخته . ولی واقعن دارم به جایی میرسم که فقط بگم : آدم چی میتونه بگه ؟!؟
شنبه
یک روز با شعبده روزگار و یادِ خانوم عالم
چهارشنبه عصره . توي مطب مشاور يا همون روان کاو نشستم دارم به حرفاش گوش ميدم  ( بلاخره اينا دکترا دارن يا دکترن يا فقط مشاورن ؟) در هر حال دارم فکر ميکنم اين حرفا چرا به کله نميره ؟ یعنی میره ، زود در میاد . یا یه چیزی مثل این . ولی ملت که همه ی این حرفا رو میدونن . همه این حرفا رو شنید ن . اصلن خودشون مکرر بلغورش میکنن . اصلن چرا معمولن اونايي که خيلي زر ميزنن ، "حرف آدم" رو نميفهمن بعد انتظار دارن که "حرف غير آدم" خودشون رو آدما بفهمن . البته مشکل من پر حرفی نیس . بر عکس . من مشکلم از اونجا شروع شد که طرفم حرف نميزد . میگفت نمیشه گفت . نمیشه حرف زد . راس میگه . ولی بیشتر از همه اینا دو گانه بود . یعنی تکلیفش روشن نبود . حرف ميزد ، بعد زيرشم ميزد . بعد زير ِ زيرش هم ميزد . بعد من هنگ ميکردم . نه که مغزم تاخير داشته باشه ها ! سرعت طرف در تغيير نظرياتش خيلي سريع بود . يه روز ميگفت تاناکورا پوشيدن مال عمله هاس ، يه روز به عينک هزار و پونصد تومني داشتن افتخار ميکرد . يه روز همه چي براش سکسي بود ، يه روز ميلش به مردا کلن کم بود ( به زنها هم کم نبود ) . يه روز حرف از شخصيت ميزد ، همون روز فحش و فضيحت ميداد به همه و تو بلاگ ملت کامنت مزين به لغت : " جق "  ميذاشت و در حين رانندگي هم توي شورت مادر مردم رو شخم ميزد . لابد یه چیزی هس دیگه . خانوم عالم ميگه اينا يعني طرف تکليفش با خودش روشن نيست . يعني طرف به درد من نميخوره . ولش کن برو يکي رو پيدا کن که سر حال باشه نياز به اين داستانا نداشته باشه که ببريش پيش مشاور و بعد هي هرچي قیافه میگیره و ور ميچسه و ناز و عشوه ی گوره خری میاد ، تو محلش بدي و تحويلش بگيري . خانوم عالم میدونه من همه محبتمو ریختم تو چاه خلا ، ولی نمیدونه خود خانوم دوست دختر به من گفته بود خیلی حس بدیه که یکی بدونه داره محبتشو احساساتشو میریزه تو چاه خلا . خانوم عالم میگه تقصیر خودمه که همش وابسته میشم . راس میگه .

داشتم جلسه مشاوره رو توضيح ميدادم ، البته توضیحی ام نداره ها . من گفتم دارم میرم پیش مشاور ، خانوم دوست دختر گفتن قبلش میخواستم حرف بزنم باهات . گفتم برگردم ؟ گفت همینجوری با مسج بهت میگم ( هرچی گوه تو دنیاس یه راست بره تو سر هرچی آدمه که فک میکنه حرف حساب و کتاب و عاشقانه رو باید توی مسج انتقال داد ) . حالا کار نداریم از صبح پیشش بودم یک کلمه ام حرف نزد . گفتم در خدمتم . گفت میدونی ... و خوب من میدونستم . بهش گفتم خیلی خوش گذشت . بای بای . واقعن سخت بود و هست . جاش حتمن خالیه . ولی خانوم عالم میگه آدم باید منطقی تصمیم بگیره . نباید فک کنه الان دوست دخترش فقط توی حموم اگر باشه و هیچی با خودش نداشته باشه ، نشونه ای از من نداره و من بد بخت هم روی کمرم داغ دوست دخترم مونده . ولی باید لبخند بزنیم بگیم : هر سلامی یه خداحافظی پشتش هست .

لعنت به زندگی که خوشی هاش یه لحظه اند و زخم و نشونه هاش تا ابد میمونن .

بعد من از جلسه ی مشاوره در اومدم انگار ویندوز جدید روم ریخته باشن . دنبال درایور هام میگردم . یه چیزی باید جای این همه تعلق رو پر کنه ولی خانوم عالم راست تر میگه . آدم باید منطقی باشه . کاش انقدر که هورمون های آدم ( که متصدی احساساتن ) قوی هستن ، منطق آدم یه حرفی داشت که بزنه . بعد همه چی انگار جدیده . هی زور میزنی به نفر بعد خودت که باهاش میخوابه ، به حال اون طرف ، به اینکه شبیه الاغ امام زاده داوودی ، به اینکه انگار همه دارن نگاهت میکنن ، به اینکه همه ازت میپرسن : چرا به هم زدید ( و تو میخوای تگری بزنی تو صورتشون که به شما دیوسا چه ربطی داره ؟؟؟) فکر نکنی . فکر نکنی الان میری اون رستوران ، اون دختره ام اونجاس مجبوری مثل ابولهول ، جدی و ردیف به نظر بیای ، فکر نکنی الان میرم فولون کافه ، اونم اونجاس با دوستاش داره عر و عور میخنده و تو میری داخل و شبیه آلت نیم خیز بر میگردی بیرون ... مجبوری کلن فکر نکنی . میری توی تاکسی میشینی ، یه بچه مزلف ( با کدوم ز مینویسن این واژه ی گنگ رو ؟)  داره برا بغلیش میگه : فلانی ( آزیتا )  رو میخواستم ولی اون یکی ( کلثوم ) با استیل تر بود . بعد بغلیش ام با اون موهای زرنگ عنش داره خیلی فکور گوش میکنه بعد به زبون میاد که : دختر خودشو دفعه اول و دوم خودشو نشون نمیده . بعد تو میفهمی از اون بچه باسنی کم تر میفهمی و اون فهمیده یک کم باید زمان بگذره ولی تو هنوز گاو حلقه به دماغی هستی که بودی . بعد همه چی انگار داره میخوره تو سرت که تو اصلن کمترین شعور ممکن رو در قرن سابق داشتی  . ولی یاد حرف خانوم عالم میفتی که میگفت تو نرمال بودی و تلاش خودت هم کردی ، طرفت خیلی اوضاش ذیغی بوده .

یکهو شهاب این وسط مسج داد دلم تنگ شده . سمبل آرامشه این آدم . زنگ زدم که میدون ولیعصرم بیا کافه 78 ببینمت . قرار شد همدیگه رو اونجا ببینیم . مدتها بود توی تهران پیاده روی نکرده بود م . پیاده رفتم اون طرفی تا شهاب هم بیاد . تا رفتم توی کافه خرمگس معرکه پیداش شد ! یعنی اینکه شما یک روز با دوست دخترتون که خیلی اتفاقن دوستش دارید ( بیشتر از خیلی چی میشه ؟) به هم بزنید ، بعد سمبل بد ذاتی توی ذهن شما ( مصداق بِچ در جمله ی  :! never trust a bitch  ) جلو چشمان خسته از همه چی شما حلول کنه ؟؟؟ حتی باید بگم این آدم از این کافه خوشش نمی آمده و الانم هم در رشت زندگی میکنه  و حضورش در اونجا یک جور شعبده محسوب میشه . آخه باید اون روزم باشه حتمن ؟ بعد داری با آقای بار-من اونجا حرف میزنی که وسطش این صحنه مثل آوار سرت خراب شده ، و به طبع لال میشه آدم و میره تو خودش ، آقای بار-من هم چسب میشه که چی شده و چرا ساکت شدی !؟ انگار فیلم ترومن شو باشه و تو رو یه عده آدم دارن نگاه میکنن و هارت و غارت میخندن . ولی خانوم عالم میگه باید منطقی بود . خانوم عالم استثناعن اینجا اشتباه میکنه . من منطقی باشم یعنی دقیقن باید این تلاقی عجیب غریب رو ندیده بگیرم . ندیده بگیرم که خانوم کا ، که بنده مکرر گوشزد کرده بودم شما امید زندگی بنده هستی (و طرف حرفمو ساعت 9 با کیسه آشغال جلو در گذاشته بود البته) و کلی عشقولانه براش در کردی و در ازاش صدای آه و اوه و لب و لوچه اش با آقای روزبه یا هر خر دیگه ای رو شنیدی با گوش خودت ، دقیقن در روزی که با دوست دخترت که در اون لحظه " سابق " هم شده ، به هم زدی رفتی یه قلپ قهوه بخوری ، نازل شده وسط تهران که عن بزنه به حال عمومی به گا رفته ات . باشه خانوم عالم نادیده میگیرم . اصلن به من چه ؟!

بعدش میرم خونه ، میشینم عکس بلاگ های دلخواهم رو میبینم . گشنه نیستم . تشنه ام نیستم . خواهر برگ گلم برام چای میاره ، دلم چای هم نمیخواد . مثلن لج کردم که اگه همه چی میخواد مثل همیشه نباشه ، منم مثل همیشه نیستم که پشت کامپیوتر عین ذوب آهن فقط دارم میخورم . بعد دقت میکنم میبینم عکسای بلاگهایی که دوست داشتم ، برام جذاب نیست . بعد میرم بخوابم ، عین هلو خوابم میبره . خانوم عالم بهم گفت خواب به موقع کمک میکنی ذهنت بهتر کار کنه . خانوم عالم راست میگه . خانوم عالم کلن خوبه .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند