نامه هایی از زنی ناشناس
جمعه
بامداد خمار
انگار دارم میل هام رو چک میکنم . انگار دارم ویدیویی از تجربه ی سکسی کسی توی یوتیوب نگاه میکنم . حس تماشای تصویر خودم ، لخت و عور و فعال ، توی یک تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ که گاهی اوقات تصویرش میپره .
گرم بود و بودم و بالا و پایین رفتنش هیچ حسی برای من نداشت . مجبور بودم انگار . اما مشخص نبود و هنوزم هم نیست که اجبار از کجا دیکته می شد . معاشقه گرم و پر حرارت و شهوت در هر دو ی ما بالا بود . اما من همچنان شاهدی بی تفاوت بودم . ناله ی اومدنش انگار ، زنگ پایان کلاس بود .
کنارم خوابیده بود و سیگارش رو میشکید . یکی هم برای من روشن کرد . وای . مزخرف ترین سیگاری بود که به عمرم کشیده بودم . کامم تلخ تر از سیگار بود . انگار به سق دهنم قیر پاشیده اند . دهانم مزه ی دهانش رو میداد . گس و خشک و بی مزه و شهوت زده .
سحر شده بود تقریبن . کلاغ ها خسته تر از ما بودند . ضربان قلبم کند شده بود . نگاهش کردم . دیدم دست چپم رو بغل کرده و خوابیده . راضی بود و رضایتش مشخص بود . سقف سفید ِ استخوانی اطاق آرامش بیشتری به من میداد تا سینه های بی نقص و زیبایی که چند سانتی با من فاصله داشت .
نور سحر و صدا و سرمای محیط کمکم کرد از جا بلند شم . دنبال لباس هام گشتم . بدون ترتیب خاصی پیداشون کردم و دونه دونه پوشیدم . دستهام سرد شده بود . به هم مالیدم و دوباره نگاهش کردم .
1 Comments:
Blogger spot said...
گه خورده اونی که بگه تو نویسنده نیستی، که تو نویسنده نمی شی، که باعث بشه تو فکر کنی که نویسنده نیستی، که نویسنده نمی شی

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند