نامه هایی از زنی ناشناس
یکشنبه
حرف هایی برای زدن | نزدن
بعد از دیدن فیلم " چیزهایی هست که نمیدانی " خیلی بیشتر شخصیت ایده آلم رو پیدا کردم . قبلترش فیلم سامورایی ملویل بود . منتها سامورایی آدم میکشت . الان من حس میکنم اصلن آدما ارزش کشته شدن هم ندارن . فقط باید بمونن ، آلزایمر بگیرن ، ورم مفصل بگیرن ، از یه مرگ دردناک بمیرن . قشنگ و آرتیستی مردن رو هم ساختن که عقده هاشونو نشون بدن . وگرنه مگه قراره منو آلن دلون بکشه !؟ حالا از اینا بگذریم ، علی آقای این فیلم اصلن با هیچکس کار نداره و به یک انزوای خیلی جدی و دوست داشتنی ( برای من دوست داشتنی ) فرو رفته . من سوادش رو ندارم بشینم فیلم تحلیل کنم ( اینایی که تحلیل میکنن دارن مگه ؟ ) ولی عجیب با این بابا هم ذات پنداری کردم . دلم میخواد مثل این آدم حرف نزدنم . کوتاه و تا جایی که واقعن لازمه حرف بزنم .

یک کلمه ای هست ، ناجی آدمه و دکمه ی فراری برای بحث های مزخرف و " ژانر بحث تاکسی " که این علی آقا زیاد میگفت تو این فیلم : آدم نمیدونه چی بگه . من همیشه فکر میکردم میدونم چی باید بگم . بعد فشار این فکر باعث میشد یا ندونم و الکی یه چیز بگم ، یا برای بحث های دوزاری هم برم بدونم و بیام و یه چیز بگم . حالا پُخ ِ نپخته ام دست من ندادن هیچوقت ها ، فقط فشار حرف بابام که من همیشه میخواستم مثلش باشم باعث میشد من برم دنبال سایز پای آرنولد شوارتزینگر و مواد عامل هموگولوبین خون گیدورا بگردم ! بابام همیشه میگفت ( هنوزم میگه ) : آدم فحش هم بلد باشه خوبه . حرف بی راهی نیست ، اما که چی آخه ؟ بابام کلن خیلی ایده آلیسته . شوپنهاور رو هم نقد میکنه ، بعد آخه مگه آدم ویکی پدیاس ، مگه آدم محصولات ویتورینوکس ئه ؟ اون که همه چی بلد نیست ، چه بهش شد که ما از ترسش بریم همه چی یاد بگیریم ؟

این که من به عنوان یه آدم پر حرف ، کمتر بخوام حرف بزنم یک دلیلی میخواد . باید یک جایی درکم به امیالم غالب بشه . آدم برای امتناع از هر کاری به همین نیاز داره . حرف نزدن به نظرم فقط جلوی خود گرفتن نیس . من خودم زیاد سعی کردم هیچی نگم ، یعنی جلوی حس حرف زدن که سر منشاء اون باز به نظرم " احساس دانایی " باید باشه ، وایستم و محکم و تمام قد ، با میل به اظهار فضل و نجات نوع بشر از نادانی مبارزه کنم . مگه دلیل دیگه ای داره که ما حرف بیشتر از عادی میزنیم ؟ اصلن دقت که کردم دیدم هیچ کاری که موجب حیاط و ادامه ی حیاط و ادامه ی نسل ما میشه ، نیاز به حرف زدن نداره . اولش داره ، که بخوای مخ بزنی یا اطلاع رسانی کنی که چی میخوای یا چطور میخوای ، بعد که خرت از پل گذشت به گرمای کف دستت بیشتر نیاز داری تا قدرت سخنوری . حالا شخصن سخنور بدی نیستم ، اما واقعن دلیلی براش پیدا نمیکنم . شما فک کن یه آخوند تازه از خودش توی سن بالا بپرسه : من این همه ملت رو با روضه خونی به گریه انداختم ، حالا که چی ؟!؟ من الان اونجوری شدم . من الان مثلن دریای علم و معرفت رو به سمت هوشنگ خان نام ای باز کنم ، چی شد مثلن ؟ من اگه نمیکردم ، هوشنگ خان نادون می مُرد ؟ هوشنگ خان اگه میخواس بدونه ، به من نیاز داشت ؟ هوشنگ خان اگه نخواد بدونه ، من خودم رو به برق سه فاز بزنم و براش لکچر بدم ، توفیری داره ؟

نا امیدی چیز بدی نیست . شما امید نداری که وضعیت بهتر شه . پس همین عن ای که هست می مونه . خوب بد هم نیس . یعنی منطقی اگه باشی بد نیست . من الان در نزدیکی های قله ی نا امیدی به سر میبرم . اما واقعن خوشحالم . الکی هم تظاهر نمیکنم . واقعن خوشحالم . این که آدم بدونه در چه حالیه دقیقن و چی میخواد از دنیا  خوبه .  باور کنید . درسته هیچی قرار نیست بهتر بشه ، اما خوب همینه که هس رو بهتر میشناسه بعد خو میگیره و نهایتن زندگیش روشن تره . بعد الکی لازم نیست حرف بزنه و بحث کنه و هی سعی کنه پیشرفت کنه ، چون قبلش پذیرفته پله ی بعدی ای وجود نداره  . مثلن من سر کارم ، چهار ساله دارم عر و ور میکنم ، هیچ یه نیم پله ام رشد نکردم . یعنی ته هر سال اومدن برا اینکه مبادا ما پر رو نشیم ، پاداش رو هم بیشتر مالیدن و کم کردن . امسال کلن پیچوندن . وضع کارخونه بهتر شده ، پس نشون میده از ما راضی نیستن . البته که ما هم از اونا راضی نیستیم . اما باز من خوشحالم . یعنی میگم : خوب چه کنم ؟ چه میشه کرد؟ اگه کار خاصی رو جای دیگه ای میتونم بکنم ، هررررری !

بعد کم کم میشم علی توی فیلم . میگم : آدم چی باید بگه ؟ در برابر یه سری آدم که بقاء شون توی وراجیه . توی قلمبه و درشت حرف زدن . توی بازی با کلمه ی نخبگا ( یه پله فجیع تر از نخ نما ) ی سیستم ئه ؛ توی گوه خوری اضافه ی مکرر در روز ؛ بیان هی به تو فشار بیارن که ما میفهمیم و تو عنی ؛ هی بیان حرف بزنن و جلسه بذارن و به هم قول بدن ، بعد تر پشت تر بزنن ؛ چی داری که بگی . اگر هم شروع کنی ، انقد تاب میدن که بگی از کون خودم گوه سگ در آوردم خوردم  ؛ نخواستم ! ولم کن . یه آچار سفارش دادم هفته ی قبل عید ، داشاق هم دست من ندادن . میگم آچارمو بدید ، میگن : مسئول خرید نداریم . میگم فلانی بیکاره ، بگو بره بگیره . میگه مگه کشکه همینجوری ؟ میگم کشک نیست ، فلان کاری که به من محول کردی رو زمین مونده ، میگه خودت مدیریت کن ! میگم وظایف دیگران رو که من نباید مدیریت کنم ، میگه شما به دیگران چیکار داری ، میگم بابا ! من به هیچکس کار ندارم ، فقط بگید یه آچار به من بدن و میگه برا کجا میخوای اصلن ... بعد واقعن من چی الان باید بگم ؟ جز گوه تناول کردن ، چی بگم ؟

حرف زدن زیاد به کم حرفی یا پر حرفی نیست . مثلن بابای من کم حرفه . وقتی قراره یه چیز توضیح بده انقدر حرف میزنه که اون بابا وقت اختراع اون مساله یا کوف و زهر مار انقدر انرژی نداشته . باید حتمن مطمئن بشه فهم و دانش رفته به مغز استخون درشت نی ران یارو ! د ول کن آقا ... طرف یه سوال پرسید . حالا این بهترین فرصته که طرف ثابت کنه وقتی تو انگشتت تو دماغت بود ، من ترکونده بودم ! یعنی میخواد گره ی عقده ی حقارتش رو باز کنه . آدمایی که زیاد حرف میزنن ، اظهار فضل میکنن ، ارده میگوزن و ادعای کون خر بازکن ارایه میکنن ، بی شک عقده ای اند .

من میخوام کمتر حرف بزنم . دارم زور میزنم . خیلی سخته . خیلی خیلی سخته . ولی واقعن دارم به جایی میرسم که فقط بگم : آدم چی میتونه بگه ؟!؟
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند