نامه هایی از زنی ناشناس
پنجشنبه
هیچکس متوجه موضوع نیست - در چهار اپیزود
اپیزود اول : داخلی - روز - نهارخوری

خانوم آشپز فوق العاده فضول و بی کاره . از اون زنایی که کارش رسیدگی به رنگ شورت همکاراشه . من مطمئنم یک هفته سر کار نیاد افسرده میشه ، خشک میشه ، میمیره . بهش میگم خانوم قند تموم شده ، میگه قند گرون شده بوده عن هزار تون ، شده گوه هزار تومن . میگم خانوم دستمال کاغذی رو میز نیس ، میگه گرون شده . بوده عن چص تومن ، شده گوز تومن . همکار آقا بهش میگه : خانوم یعنی فردا آب گرون شه نریم دسشویی یا انتهامون رو با چی بشوریم یا چی کلن ؟ گرون شده که شده ... مگه چیزی ام ارزون شده ؟ بعد بحث سیاسی بالا میگیره ... به جان مادرم بالا میگیره ، یعنی یه هویی یه لغتایی میشنوی تو مایه های تولید نا خالص ملی و درآمد سرانه و سیاست های انقباضی که مغزت تاکسیدرمی میشه فی المجلس ... اینا حتمن تا حالا درباره کارشون یا مساله ای که براشون مهمه توی کار و اهداف کاریشون (همچی چیزایی موجوده ؟) حرف نزدن . در عین حال سر میزشون که میشینن مشغول فیس بوک کردن و فیلم پورن و بررسی مسکن مهر و اقساط فیلان وام و ... هستن . کلن خیلی مهم نیس .
پریروز به مدیر واحد تولید داشتم یه توضیحی درباره سطح کیفی محصولاتمون میدادم که گفت : الان همه میخرن ! مجبورن تو این وانفسا ... آقای مدیر تولید کارشناس ارشد مدیریت هستن .  مثل یک خوک چاق و مثل یک هرزه ی مطلق دائمن نگاهش به نیم تنه ی پایین آدمه . عادت کرده . بعد که از دفترش اومدم بیرون توی راه پله میخواستم تگری بزنم . یاد روزایی افتادم که میخواستم برم دانشگاه و خیلی خوشحال بودم که میرم تو چرخ دنده های صنعت گیر میکنم و ... حالا فقط میتونم بگم که مهم نیس .

 اپیزود دوم : بیرونی - روز - جلوی دکه ی سیگار فروشی 

+یه پاکت مونتانا.
-گرون شده خبر داری ؟
+آره .
-چن ؟
+نمیدونم . شما بگو چن ؟ برا من فرقی نداره . هرچقد بشه من میخوام سیگار بکشم .
-ما زیاد نمیگیریم . هزار و دویس .
+خدا بده برکت .
-زیاد نکش . به درد نمیخوره . من خودم ...
+ماشینم بد جا پارک شده . دم شما گرم
 -خلاصه که حیفه ...

ماشینم جاش خوب بود . ماشین مغزم گوزیده از این همه زر زر .

اپیزود سوم : داخلی - روز - تراشکاری

طبق عادت سر بالا و با اخم رفتم تو . هیچکس حتی برنگشت نگاهم کنه . جوش کار که یه پاس جوش زد ، سایه ام افتاد رو دیوار . هیبتم تو نور جوش زیاد بود ، کلی حال کردم با خودم و یه لبخندم زدم . رفتم سمت اولین آدم نزدیک . گفتم اومدم برا فیلان کار و هیچی نگفت . دفتر مدیر رو نشونم داد . . . بعد از هماهنگی برگشتم بهش گفتم دستکش داری یه دونه به من بدی ؟ گفت چپ یا راست ؟ نمیدونم چرا انقدر سوالش عجیب بود ... گفتم چپ . مال خودشو داد بهم . رفتم سر قطعه ام شروع کردم به کار .
برای نهار دست از کار کشیدن . به من تعارف زدن که گفتم نهار بخورم خوابم میگیره . عین یه خارجی نگاهم میکردن . همه واستاده بودن و گفتگو و تعارفات "اویس" سرپرست رو با من غریبه نگاه میکردن . با لبخند به همشون نگاه کردم و گفتم : من راحتم . شما هم بفرمایید ، وقتتونو نمیگیرم . ناراحت شدم . بد گفتم . ولی خوب چسب شده بودن و نمیرفتن . چه میتونستم کنم ؟
بعد ناهار که برگشتن ، دونه دونه چن ثانیه تو نخشون بودم . عجیب نبودن . زیادی معمولی بودن . حرف نمیزدن و کار میکردن . انگار دغدغه های همدیگه رو نفهمن . یا خیلی چیپ باشه روشون نشه به هم بگن . یا نمیدونم چی خلاصه . بعد از ظهر که میرفتم ، دستکش پسره رو دادم . داشتن با همکاراشون قرار میذاشتن برن کوه . برن خوش باشن .

اپیزود چهارم : بیرونی - شب - پمپ بنزین

خدا شاهده بریدم . الان بچه ام میاد خونه باباش نیس . میرم خونه ام از واریس و کوفت و زهر مار امونم بریده . باید بخوابم . فردا این بچه به حرف میره ؟ اون روز بهش میگم چرا مقنعه ات رو اتو نمیکنی میری مدرسه ، میگه پس مامان چیکارس ؟! این بچه فردا تف ام کف دستم نمیندازه . به زور یدی خور کردنشم که نمیتونم احترام بخرم واسه خودم . الان یه هفته اس سرفه خفه ام داره میکنه . دارو ام جواب کرده . بر میگردم شهرستون خدا شاهده . مگه من چن سال میخوام زندگی کنم ؟ این من بودم ؟ خدا شاهده خفت داریم میکشیم . بعدش نگاه به تابلوی پمپ من کرد . گفت بیست و یه تومن . گفتم جیگرتو ، حرص نخور . فردا خواستی بری با هم بریم شهرستون . ماشینمم میارم وسایلتو ببری . اینم شماره ام . کف دستش نوشتم . امری ؟ عرضی ؟ طولی ؟ بعدم نشستم و رفتم . یه دو سالی هس که داره همین مهمل ها رو هر شب میگه . 

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند