نامه هایی از زنی ناشناس
جمعه
سندروم استکهلم یا چگونه بوی مدفوع لذت بخش می شود
حمید - رفته لب ساحل بندر ، یکی مست بوده و گفته : نمیزارم بچه های فلان ده بیان اینجا و این حمید آقا ام قاطی کرده و دعوا راه انداخته . آقای مست چاقو کشیده حمید ام همون چاقو رو کرده تو ریه ی یارو و ده بار در آورده . ده بار نه کمتر و نه بیشتر . بابای حمید گفته ده برابر دیه ی پسرتون رو میدم ، حمید رو بکشید تموم خونوادتونو میکشم . رضایت دادن . حمید الان برا خودش کاسبی موفقی ام داره . حمید و داداش هاش جمعه ده تا پسر خانواده ی آقا صادقن . آقا صادق خیلی پولداره .

آقای عقیلی - ساعت 6 اینا میاد توی دفتر بلیط فروشی راه آهن ، بلیط لیست انتظار قطار میفروشه . قطار تقریبن 7 میره . آقای عقیلی ام میره خونه اش . زندگیش فک کنم در حد همین دو خطه .

آقای کیوانی - از 5 تا پسرش چهارتاشون توی جنگ مردن . دونه دونه . خودشم یه مدت جنگ بوده و الان مجروحه و جانباز حساب میشه . کارخونه داره . تولید میکنه ، انقدر که انبارش پر بشه . هر وقت حال کنه تولیداتشو میفروشه . مرغداری ام داره . وقتی مرغ گرون شد ، رفتن مرغداریش پاتک زدن ، با ژ-3 یادگار جنگش واستاده توی محوطه ، سه چهار نفرم با تیر زده . پول داده به دادستان و الان آدم پولداری محسوب میشه .

خانوم مقدم - دو تا دختر داره . یکیشونو تو 13 سالگی شوهر داده ، به یه ساقی عرق . میگه کار نیست . مجبوره . یکی از دختراشم توی 14 سالگی زن یه ارتشی شده . پسره هم سن منه . برا عروسیش 11 ملیون خرج کرده . شوهرش عملیه ، از صبح تا شب فقط می کِشه . همیشه میگه شوهرم تصادف کرده . خودش میره براش مواد میخره . اینجا برای ما آشپزی میکنه ، ماهی 400 اینا میگیره . یازده ملیون بدهی براش خیلی زیاده . میگه رفتن دیگه هر چی بود . همین مهمه . از من ام تایید میخواد !

آقای کیا - والیبالیست تیم ملی بوده . میگه بابا بزرگم خان بوده یه زمانی . فک نمیکنم اینجوری باشه ، ولی اصرار داره که بوده . یه مغازه لوازم ورزشی فروشی داشته ، انقدر دستی داده به مردم و ضامن شده و جنس داده پول نگرفته که چند دهنه مغازه بر جاده اصلی رو فروخته بدهیش رو بده . پیر نیست اما سنش زیاده . غم نداره . کارش شکار و بگو بخنده . توی پنجاه سالگی سیگاری شده . همینجوری الکی .

رضا - مغازه داره . سوپر مارکتش جنسای به درد بخور داره . تو راه جنگل ام هست . وضعش خوبه . یعنی بابا مایه داره . بدنسازم هست . از اون هیکل هفتی های داف پسند . آمل آی-تی خونده و هیچ کار خاص دیگه ای ام نمیکنه . زن گرفته تازگی ها ، برا هر نفر 30 تومن پول سالنش در اومده . هفتصد تا مهمون ام دعوت کرده . میگم میدونی مالدیو کجاس ؟ میگه آفریقا ؟ میگم نه . فیلم و عکسشو نشونش دادم ، میگم جای این همه خرج میرفتی اونجا . زد زیر گریه که هرچی داشتم رو دادم پای عروسی . منو خسته کردن . چاره چیه . اینجا رسمه .

آقای بشیری - وسواس داره . آدم خودخواه و نچسب و اعصاب خورد کنیه . یه طوری برخورد میکنه انگار قبلن رییس اف-بی آی بوده ، الان به ما داره لطف میکنه که باهامون هم کاره . اول برای نگهبانی اومد اینجا . بعد گفت من نگه بان نمیتونم واستم ، رفت تهران شد تحصیل دار شرکت ، الان شده مامور کارای اداری . ماشین براش عین پستونکه . بهش بدی ، ساکت میشه . پنجاه و چند سلشه ، حتی بلد نیست یه غذای ساده درست کنه . آبادانیه ، قبلن کارگر کشتی بوده ولی میگه ملوان بودم . شخصن میخوام ببندمش به بالن که باهاش بره هوا و بر نگرده .

داریوش - کر و لاله . کارگر ساده اس اما انقدر تیزه که میفهمه تو ذهنت چیه . نشون به اون نشون که بلده آجر نما بچینه ، سنگ چین کنه و بنایی رو تو مشتش داره . به هیچ کاری ام نه نمیگه . زیر سگ ام میشوره ، میوه ام میچینه ، با رفیقاش تریاکم میکشه . یه بار سیگار پیچیدم دادم بهش کشید و حال کرد . پر رو نیست که بیاد باز بگه بده یکی بکشم . کلن برا مرخصی ام روش نمیشه بیاد بگه . تو تیم ملی فوتبال نا شنوایان بوده . یه دوره رفته پارالمپیک . آدم میبینتش ، خوشحال میشه . بهش میگن رضا مارمولک . اسم شناسنامه اش رضا س .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند