نامه هایی از زنی ناشناس
سه‌شنبه
مالون می میرد
بکت یک جایی توی کتاب مالون می میرد میگه : گاهی آدم به جایی میرسه که همه چیز رو ول میکنه . چون این تنها کار عاقلانه ایه که میتونه بکنه . راس میگه . اصلن اون کتاب داستان جالبی درباره اون پیر مرد داره . مالون واقعن تنهاس .

آخر داستان عقاید یک دلقک به نظر من یک پایان خوش و حتی خیلی قشنگه . بهتر از هر پایان دیگه ای که بشه برای اون مرد فاجعه زده تصور کرد . میره که با واقعیت رو به رو بشه . این واقعیت درمان هر دردِ درونیه که آدم نمیتونه حتی حملش کنه .

عمه ی بابا یک زن کُرد بود . کرج زندگی میکرد . محله شون فقط ساختمون های دو طبقه ی ویلایی داشت . جای خلوتی بود . شوهرش آقا رستم که اصل اسمش رستم شیرکوه بود ، یه روز رفت باغشون توی هشتگرد و اونجا عقرب زدش ، قلبش گرفت و چون هیچکس نبود افتاد مرد . تا سر جاده ام اومده بوده با همون زهر توی بدنش . منتها کسی به فریادش نرسیده بود . خلاصه آقا رستم توی هفتاد سالگی افتاد و مرد . عمه ی بابا رو هر وقت که بابایی می آمد خونه ی ما ، دوتایی میرفتیم می دیدیم . موهای سفید و خیلی بلند داشت . خیلی بلند . یه صندلی هایی توی خونشون بود سبز زیتونی . می نشست روی اونها با لباسهای روشن و رنگارنگ . شبیه این جادو گرای مهربون میشد . آروم حرف میزد و شمرده شمرده . هر دفعه ام یه دمنوش جدید رو میکرد و میداد بابایی و با هم میخوردن . اولین بار بعد فوت آقا رستم که رفتیم خونشون ، عمه بلند نشد . هر دفعه تا دم در می آمد و بلند میگفت : بانی چاو ! یعنی بفرما بالای چشم . این بار عمه لباس سیاه تنش بود و موهاش شونه نشده بود . دفعه های بعدی مثل هفتم و چهلم و سال و اینا که سر بهش می زدیم ، موهاش بیشتر می ریخت و کله ی سفیدش بیشتر معلوم میشد . بدنش علیرغم سن بالاش فقط یک کم از سمت پهلو گوشت اضافه داشت . اما دیگه این اواخر اصلن گوشت بی گوشت . سرسال که شد رفتیم با بابایی دیدنش . حرف نمیزد . بابایی رو دید بلند سه بار گفت : هااااااای کاک ... های کاک ... های کاک . بعد مویه ی کُردی خوند . این مویه ی کردی رو زیر گوش سنگ هم بخونن ، اشک میشه .
عمه دقیقن یک سال و دو ماه تحمل کرد نبود آقا رستم رو . بعد افتاد و مرد . مرگ مغزی شد . اعضاش رو هدیه کردن به آدمای نیازمند . انقدر سالم بود که قرنیه ی چشمش به یه دختر بیست و اندی ساله رسید و کبدش به یه آدم جوون . حالش خوب بود . منتها به قول دکتر خودش دِق کرد . خواب به خواب ام رفته بوده .

عمه ی بابا مالون می میرد رو نخونده بود . بیگانه رو هم . بوف کور رو هم نمیدونست چیه . ولی آقا رستم رو میشناخت و دوست داشت و به خاطرش افتاد و مرد . خدا بیامرزدش .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند