نامه هایی از زنی ناشناس
پنجشنبه
همنوایی شبانه ی ذهن خسته و لایت
جز عقل ، موزیک که نباشد هم جان در عذاب است . این را دیشب فهمیدم که از سر کار خسته کننده ی فیزیکی ، ساعت ها چشم به صفحه های چهار خانه و شطرنج طوری مایکروسافت اکسل دوخته بودم تا وعده ی دریافت پول کلفت برای نوشتن طرح توجیهی را تحقق بخشم .
خسته و وا رفته ، با درد فجیع شکم و معده و سر که همگی مال زور گشنگی کشیدن و پیاده روی های طولانی دو ساعته است ، طبق عادت لَش روی مبل تک نفره که مهران بهش میگفت صندلی امام ، افتاده بودم و سقف چوبی نمور خانه را تماشا میکردم . در تاریکی . هر چه ور رفتم با خودم نشد تحمل کنم . موبایل پر خاطره ی خودمو کورمال کورمال یافتم . از اونجا که اعتقاد به زندگی با حد اقل های ممکن دارم ، هیچ وسیله ی امید بخشی مثل کامپیوتر یا سیستم صوتی تو خونه ی من نیست . یه لت اسپیکر تخمی جنیوس که مال دوران ویندوز 98 مرحوم است به اضافه ی یک لت اسپیکر بلند سونی بسیار مستهلک قلابی و الکی که جای دو تا باند داره ولی یکی بهش نصب شده . سیم رو زدم به کله ی سوراخ دار گوشی و موزیک پخش شد .
آرکایو (archive) افتخار داشت برام تِرَک لایت رو بنوازه .منم افتخار داشتم تنها ترین شنونده ی این ترک در اون لحظه باشم . ترک های طولانی من رو بیشتر جذب میکنن . این یکی بیست و خرده ای دقیقه است . در همین اثنای شروع لایت ، لذت یک موسیقی ناب با نگاه من به پایین و دیدن جلد کتابی که در دست دارم کامل میشه . حالا چیزهایی برای ورزش ذهنی دارم . همانطور که خود نویسنده ی کتاب بی نظیر ِ" در باب حکمت زندگی " میگه : بهترین و والاترین حس ها ، حس کردن و رسیدن به  لذت درونی است .
این کتاب به شکل شوک آوری واقع بینانه است . به نظر من نویسنده ها و نوازنده ها و شاعران و به طور کلی تر کسانی که چیزی برای عرضه دارند ، اطلاع حدودی ای از سطح و تعداد مخاطبانشون دارن . میدونند که چقدر باورپذیر حرف میزندد و میدونند چرا و چه کسانی جذب حرف و گفتارشون میشوند و چقدر و چطور و به چه علت مردم از گفتار یا به طور کلی تر " محصول ارایه ی شده ذهن آنها " فراری اند . شوپنهاور میدانست چقدر مردم از اصول ذهنی او فراری اند . میدانست چقدر مردم به نوشته ها و گفتار او لازم ندارند . شاید به همین دلیل او تا این حد مهم و برجسته است : در حدود بیش از دویست سال پیش ، او مردم امروز را هم دسته بندی و پیش بینی کرده .
امروزه هم مردم زور میزنند تا به استاندارد ها برسند . مردم زور میزنند که هم زمان از استاندارد ها فرار کنند . ذهن آنها نمایش تقبیح شده ی وجدان آنها را به بهترین حالت اجرا میکند و نفس یا وجدانشان همچنان تماشاگر ناراضی این صحنه ی نمایش است . نوبت عوض می شود ولی نتیجه تغییری ندارد . هریک از دیگری ناراضی ولی هر دو عالی ظاهر می شوند . چه در مخالفت چه در وجود خود را اثبات کردن . مردم در نتیجه دو گانه می شوند و می بُرند و شورش میکنند . خود کشی میکنند . خود آزاری میکنند ، مهاجرت میکنند ، رشد میکنند و پوست می اندازند ، درد می کشند .... هر کار میکنند جز کنار آمدن و تعین تکلیف برای این دو مجری و مخاطب : ذهن و وجدان . ذهن به قامت نیروی اراده ی حرکت به سوی خواسته ها و ما ورا ی مطلوب ؛ وجدان به مثابه نیروی بازدارنده و شماتت گر و ایده آل نگر . این دو درون را ویرانه میکنند که یکی پیروز شود و دیگری سرکوب . بازنده ی نهایی انسان است که میزبان این دو می باشد . انسان تماشاگر این نزاع ویرانه ای دارد در ذهن خود که هیچ وقت توان سامان دادن به هیچ فکر و کاری ندارد .
این ها زیادند اطراف ما . دکتر های ساختمان ساز ، کارخانه داران هنرمند ، هنرمندان مسافرکش ، جامعه شناسان ورزشکار و ورزشکاران بازرگان . اینها همه میهمان های ذهن پر آشوب ما هستند . این ها درماندگانی اند که ذهن خود را هیچ کنترلی نمی توانند بکنند . .و شاهد نزاع و دور باطل مذکور اند و شاهدان درمانده ای اند با چشمانی خیس . و صد البته با تاسف باید گفت انسان های اند ظاهرن جذاب که هرکسی در زندگی خود مدتی رابطه ی عاشقانه یا عاطفی را در یک سطحی به هر طریق ، با آنها خواهد داشت . اما اگر به نزدیک عمق وجود آنها برسید ، جز درونی گل آلود چیزی نخواهید یافت ... آنها محکوم به فنا و نیستی اند . شاید اتفاقن در ظاهر در بالاترین سطوح اجتماعی باشند ، اما نه تنها لذت از زندگی خود نمی برند ، که لزومن در رویای حالاتی دست نیافتنی اند که حتی اگر دست یافتنی باشد ، حاضر به هیچ تلاشی در راستای آن نیستند . چون این وضعیت ها حتمن با حالتی و جایگاهی که دارند متضاد است . اگر نباشد ، دعوا در درون آنها است برای رفتن به سوب آن یا نرفتن .

تِرَک به انتهای خود رسیده و من با پلک های سنگین ، صدای روح بخش خواننده را می شنوم که مرا به خاموشی دعوت میکند . خاموشی برای همیشه . و من لحظاتی بعد خاموش شده ام .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند