نامه هایی از زنی ناشناس
سه‌شنبه
گویا من مرد عمل نیستم
یه روز که عصر دیروز باشه ، به خودم اومدم دیدم خیلی یِلخی ( یِخلی ؟ ) بزرگ شدم . یعنی اینجوری شدم و دیگه رفته پی کارش . یه آدم ئه همینجوری . توی رفتار های ریز و درشتم مشخصن . بعد که به حکم رسیدم که دقیقن یلخی یا یخلی ام ، قضیه سخت و تاسف بر انگیز شد . دیگه انگار نمیشد ساده از کنارش گذشت و همینجوری ادامه داد . در عین حال که نیاز به یک دقت عملکرد گنده داره برای رفعش و غیر یلخی یا یخلی بودن . یعنی از رفتار های ریزی مثل کمتر شوخی کردن و بیشتر به ورزش و مطالعه ی هدفمند پرداختن الی رفتار های کلانی مثل نظم کاری داشتن و رعایت کوچیک تر بزرگتری و آراسته بودن و سر قول و قرار واستادن .
این قضیه فشار بزرگی بهم وارد کرد . دیدم مردم چقدر جدی به موضوعات دور و برشون فکر میکنند . اونقدر جدی که نهایتن بر اساس اون افکار عمل هم میکنن . من تا مرحله فکر کردنش میرم . خوبم میرم . منتها خیلی تو عمل کردن بهشون موفق نیستم . اینجا ی فکر کردنم دیگه تیر آخر زده شد . یعنی به این نتیجه رسیدم که من مطلقن هیچ کاری رو یا تموم نمیکنم یا پرهزینه و بد تموم میکنم . بعد دلم میخواست مثل یه بچه گریه کنم و برم بغل مامانم که غر بزنم و بعد بهم دلداری بده که : نه بچه ام ، درست میشه ، ردیف میشه . بعد منم یه ذره فیق فیق کنم و خودمو جمع کنم برم پی زندگیم که سعی کنم درست شه . ولی نه ننه و بابام همچی خاصیتی توشون تعریف شده ، نه اگر هم تعریف شده بود الان اینجا بودن که همچی عملیاتی رو با هم انجام بدبم . نتیجه اش این بود که نشستم و یه سیگار کشیدم و چند صفحه کتاب درسیم رو ورق زدم و خواستم که بلند شم دیدم حتی فصل رو هم تموم نکردم . ولی بلند شدم . بعدم رفتم تو سرما سیگارم رو کشیدم و هی سعی کردم از این تریپا ور دارم که من درست میشم ... من یه روز به خودم میام . ولی الان نه . بعدشم به زبون آوردم و گفتم : الان نه .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند