همهمه ی مهمونی داشت خسته ام میکرد . کورمال کورمال دنبال سیگارم گشتم . سیگار خودم نبود و من بعدن فهمیدم . یه سیگار برداشتم و رفتم بکشم . در رو که بستم و صدای بم بیس موزیک از پشت در رفت توی گوشم ، یک نفس عمیق ارضا کننده کشیدم . یک فشار از فشار ها کم شد .
توی راه پله و جلوی پنجره ی مشرف به اتوبان ، سیگارم رو روی لبم گذاشتم . ماشین ها با سرعت های متفاوتی در حال حرکت بودن . چخماغ فندک چرخید و یک نور صورتم رو روشن کرد . یک لحظه به شیشه ی رفلکس نگاه کردم و صورت خودم رو که روشن شده بود با سیگار روی لب دیدم . سیگارم رو روشن کردم و دوباره خودم رو نگاه کردم . فرقی نکرده بودم . خوشحال شدم .
صدای بیس موزیک هنوز می کوبید . ماشین ها هنوز با سرعت های متفاوت حرکت میکردند . من هیچ فرقی نداشتم با کسی که نور به صورتش خورده بود . زندگی داشت به کار خودش ادامه میداد . توی گوشم صداهایی بود که مفهوم نبودن . زندگی رو بگو ... هنوز داره به کار خودش ادامه میده .