راستش نمیدونم از یه سطحی به بعد باید با آدمی که باهاش تو رابطه ای ، چه بکنی . و این خیلی آزارم میده که هیچ راه حلی براش پیدا نمیکنم . با آدمی که تو رابطه نیستی ، یه شوخی و یه لاس سرپا و یه گفتگو ی آغشته به نمک میکنه ، خیلی ظریف رد میشی میری . یا یه لاس قوی میزنی ، یه جور که خیس شه و راس شی ، بعد میری مرحله بعد . یه یه ور مختصر میری و تیک کلفت میزنی و بعد دستمالیش میکنی و بعدم طرف افقی میشه و قضیه ختم به خیر میشه . اما با اونی که تو رابطه ای چی ؟ همه اینا رو کردی و دادی و گرفتی و رفته . حالا چی ؟ یعنی بعد از دوستت دارم ( بجز اغراق های مزخرف و خنده دار ) ، دیگه چی داری بگی ؟ بیرو رفتن ها و بگو بخند ها و موزیک گوش کردن ها و تو تخت در آغوش گرفتن ها و دلتنگی ها و همه اینا ، تَهش کجاس ؟
بکت سلطان بیان حال افراد وا مونده اس . واقعن تسلطش و جنس دیدگاهش دوست داشتنیه . یه جایی توی " دست آخر" میگه :
هِم : هنوز نفس میکشیم ، عوض میشیم ! طاس میشیم ! دندون هامون میفته ! جوونی و آرزوهامون رو از دست میدیم !
کلاو : پس طبیعت هنوزم ما رو فراموش نکرده .
راجر واترز ام میگه :
Us and Them
And after all we're only ordinary men
Me, and you
God only knows it's not what we would choose to do
و من همچنان نمیدونم چه باید کنم . فک میکنم اینطوری که پیش میره ، یه هو ول بشه . مثل حس رانندگی با دنده ی خلاص توی خیابون کم ترافیک . و نهایتن دوباره بر میگردیم همون نقطه ی اول و دوباره از اول .
گیر کردیم تو یه دایره :
Up and Down
And in the end it's only round and round and round
Haven't you heard it's a battle of words