نامه هایی از زنی ناشناس
چهارشنبه
یک شب مثل شب های دیگر
فقط چند خط :
دیده شده انسانها گاهی زبانشان در نا کجا آبادی ( شاید جایی که انگشت خیال نوازشش میکند ) جا می ماند . گاهی مبهوت انقدر نگاه میکنند که تف از گوشه ی لبشان روی دستی ، پایی ریزد و به خودشون بیان .
دیده شده انسانها گاهی حرف دارند بزنند ، اما نمیزنند و فقط چیزی در درونشان فشرده تر میشود .
اینها انسانند . باید زندگی کنند . باید همین باشند .
زندگی پایین دارد تا بالا داشته باشد .
1 Comments:
Blogger Unknown said...
:)
از طرف انجمن حمایت از انسان ها تشکر میکنم.

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند