نامه هایی از زنی ناشناس
دوشنبه
چیزهایی هست که میدانیم و نا دانسته میگیریم
پرسید : تو دروغ ام میگی ؟
گفتم : آره .

پرسیدن این سوال یه نقطه عطفه . یه نقطه ی مهم . قبلش و بعدش هر دو مهمند . قبلش که چی شده به این سوال رسیده ، یه چیزه . بعدش یعنی همون واکنش به این سوال ام خیلی خیلی دردناک و پیچیده اس . نه میتونی تَفتش بدی و آسمون ریسمون ببافی ( یعنی آره بابا من خودم دروغم اصلن ) نه دلت میاد به همین گشادی دست خودتو رو کنی و بگی : آره . اگه حتی صریح بگی نه ام رفتی زیر میکروسکوپ و یه جا که دروغ گفتی ، میری تو چاه خلا .
و من رو به رو شدن با خودم رو دوست ندارم . دادگاه درونی هر کس ، تنها دادگاهیه که راه فراری نداره . هیچ راه فراری نداری از خودت . سعی میکنم کاری نکنم که به این محکمه کشیده شم . پس گفتم آره . شل کردم که راحت تر فرو بره .

ساده و روان و خوش اخلاقه . حتی زمان پریودش آدمو اذیت نمیکنه . بهانه گیری تخمی ام نمیکنه . مشکل دهن منه که باز میشه همینجوری گاهی . من خیلی اهل محاسبه نیستم . توی محیط و جو ام قرار میگیرم احمق تر میشم . حتی ممکنه کاری کنم که از خودم هم انتظار ندارم .

گفتم : امکان نداره من هیچ وقت دست روی زنم بلند کنم .
گفت : هیچ وقت نگو امکان نداره . آدم تو شرایط هر کاری ممکنه بکنه .

یادم میندازه گاهی آدم جو گیری ام . این خیلی قشنگه . آدم احساس میکنه یه رفیق دلگرم کننده همراهشه . نه شماتت ای میکنه که بوی غر زدن ازش بیاد ، نه انقدر سکوت میکنه که یه جا منفجر بشه . دعوت قشنگی میکنه آدم رو به دلدادگی . فقط من مونده ام و حس غریبم که فوبیای از دست دادنه . انگار قراره فردا بره . فردا که نه ، پس فردا . یا بعد ترش . مت ام سفت نچسبیدمش . فقط هست و هستم . محکم و استوار .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند