نامه هایی از زنی ناشناس
سه‌شنبه
تشریح یک ذهن
تا یک جایی را خودت میروی ، بعدش ذهنت . میرود و اصولن برگشت و دشواری راه و غیره و غیره هم جلودارش نیست . میرود که گیر کند ظاهرن . میرود که زندانی بسازد دور خودش . که بعدن دوباره موضوعی برای دریدن خودش داشته باشد . موضوعیی برای خسته شدن و وا ماندن . بعد دوباره تو و اراده ات دست به کار میشوید که از این " مخمصه " به در بروید . ولی باز هم تا یک جایی تو و ارادت هستی و بعد دوباره ذهنت پیش می افتد به سمت حالتهای " مریض " و بحران های بیهوده و فشار های " خلاء ذهنی " ایجاد کردن . از فشار سنگ لحد بر روی سینه ی آدم زنده هم بد تر است . میرود که بگوید : بیا . بازم گیر کردم . بازم بیا دنبالم . اینجا تو که یک چیز در مُشت خود گرفتی ولش میکنی و با دهان باز گوش میدهی که منشا صدا را پیدا کنی . که بفهمی کجا باید بروی . اسم این حالت به گا رفتن موقتی است . تو چیزی که نقدن در مُشت خود داشتی را ول میکن ی ، گور پدرش را خاک میریزی که بری دنبال چیزی در جایی که نمی دانی چه چیزی منتظرت هست . حتی یک لحظه فرضش درد آور است که چند فعل مجهول احاطه ات کنند . که گیرت بندازند . در خوش بینانه ترین حالت و در مثال روز مره مثل بچه ای که به مستراح میرود و بعد از تخلیه ی خودش صدایت میکند که بیا ! کارم تموم شده . این کارم شاید اسهال بد بو باشد و شاید شاش بچه که بوی تند و متعفنی میدهد . به خصوص اگر پسر بچه باشد . میگوید بیا بشورَم . و تو که شُستی ، میرود پی یک کثافت کاری جدید و در آن لحظه که رفته و دیگر نمی بیندت و نمی بینی اش ، تو هنوز داری شتک های چسبیده به در و دیوار و سنگ توالت را تمیز میکنی . که مبادا نفر بعدی که بعد تو میرود توی مستراح بگوید : ریدن با این بچه تربیت کردن ، پس انداختن و توان مدیریت یه توله را ندارند . و نداریم واقعن . دست به کاری میزنیم که بعدن جمع کردنش فقط توسط خیال و رویا انجام پذیر است . مثل همین بچه ، تِر ای میزنیم که جمع کردنش با کرام الکاتبین است . راستی کرام الکاتبین بازنشست شد . بدون هیچ مقاومتی . او هم دیگر مسئولیت جمع کردن تِر زدن های ما خسته اش کرد و در برابر بازنشستگی هیچ مقاومتی نکرد . رفت پیش حضرت فیل و گنده تر از اونا و دارن سر قله ی قاف هره کره میکنند و دری وری میگویند . و ما الان در مشتمان همان عن های توله مان هست و فرچه . ولی دوباره باید رهایش کنیم که به غذایش بپردازیم . که به تربیت نکبتی و پر تضادش بپردازیم . و البته فردا همین تربیت خفت ما را بگیرد . که ما خفتشان را گرفتیم و این دعوا همچنان ادامه دارد . و خواهیم گرفت . و باز هم خفت را باید به چیز دیگری ببخشیم و ول کنیم این گزاره ی در دستان را و برویم یک گزاره ی دیگر را جایی دیگرمان بگذاریم . که مبادا از این رقابت ذهن و اراده کم بیاوریم . باید یکی روی دیگری را زمین بگذارد و از رویش رد بشود . این دو اما رویین تن شدند . باز هم بزرگ تر از دیگری روی بر هم میکشند و باز هم و باز هم . و تو سربازی بین این اراده و ذهن .سربازی که این قدر هم مرده ، که دیگر کشتن ندارد . افسانه شده و تو داری با خیال خودت می جنگی .
و این جریان هستی است . آنچه من دیدم و آنچه بر ما رفت . میگفت : زندگی نوسانی بین ملال و حسرت است . حواسش به اراده و کالبد بود ؟
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند