نامه هایی از زنی ناشناس
یکشنبه
دل ِ تنگ
  وسط شرایطی که فقط میشه بهش گفت تخمی ، باید برم اطلاعات جمع کنم . گزارش بگیرم . بخونم ، تحلیل کنم . بنویسم . این آخری از همه سخت تره . مگه آدم تو بهار باید از این کارا کنه ؟ بهار مال عشق و حاله . با دوستات زیر یه سایبون رنگی رنگی بشینی ، مثلن لی استخر شیک توت فرنگی بخوری . یا توت فرنگی با خامه ، نشد توت فرنگی روی بستنی وانیلی . اصلن این بهار مخصوص ترشح هورمونه . همه جورِش . حواسشم به آدم نیست .
  بین این همه گزارش و مقاله و کار و بار یاد بچه ها افتادم که پارسال همین موقع توی ایوون پاساژ گاندی ، جلو یه کافه اش که اسمشم یادم نیس نشسته بودیم هره کره میکردیم . نیما دلقک بازی متداولشو در میاورد ، سپیده ادای مادرشو در میاورد . سحر ام دنبال یه گربه میگشت بهش غذا نذری بده ! تف به این جبر جغرافیای و ولع پیشرفتِ رفقام . از وقتی یار زندگی ِ آدم ازش دور میشه آدم کلن نفرت تو دلش کاشته میشه . همش دلش میخواد غر بزنه . گیر بده . حتی به خودش . ظرف یک هفته به این نتیجه میرسه که چاقه مثلن ، بعد با الهام از این قضیه از خودش حالش به هم میخوره بعد میره جلو آینه سینه های افتادشو میبینه ، خط چربی بغل شورتش ، لاو هندل های گنده ی بیرون زده اش ، بعد حالش از خودش به هم میخوره و متعاقبن چند روز دپرسه ، هیچی نمیخوره ، بعد یه جریان حس ِخوب پیدا میکنه ، سوار اون میشه و میگه گور پدر دنیا .
  یکی بیاد از من گزارش بگیره . از یه آدم که وسط نا کجا آباد گیر کرده . بین عشقش ، زندگی شخصیش ، دوگانگی های اعتقادیش ، علاقه اش به کارایی که میخواسته و نکرده ، حسرتش برا سفرایی که نرفته ، برا دوستایی که شاید دیگه نبینه ، برا چیزایی که داره بِر و بِر به از دست رفتنش نگاه میکنه ، به آیندش انقدر خوش بینه که میدونه ریده . بعد من بیام جلو دوربین بگم : آقا همش کار هورمونهای آدمه . من بی گناه بودم . میدونی ... به خدا نیوتون اشتباه میکرد قانون درباره فیزیک میساخت . مَندل در باره گیاها اشتباه میکرد . اینیشتین که ولش کن . باید یه هورمون شناس ما میداشتیم که دقیقن ایشون آینده ی دنیا رو پیش بینی میکرد . یکی که درد پریود شدنو لمس کرده . دلشوره بهش فشار آورده . یکی که لای منتظرای فرودگاه هی سعی کرده این پا اون پا کنه که بتونه عزیزترین کسش که از اونطرف دنیا داره میاد رو زود تر ببینه . یکی که تو فرودگاه مثل گربه ی صاحب مرده ی دلتنگ ِ تک تک قدمای دوستی شده که داشته با گریه از پله ی کوفتی برقی بالا میرفته . هورمون های بدن آدم تعیین کننده ی همه چیزن . تعیین کننده ی اینکه آدم دلش برا اون که توی زندگیش تِر زده و رفته ، تنگ بشه ولی همزمان بدش ام بیاد . تلفنو ده بار برداره ، بیست بار شمارشو با کیبورد بگیره ولی بیخیال شه . کسی که 200 تا دِرَفت داره تو گوشیش . هزار تا چیز نگفته تو دلش داره و وقتی نشسته داره لب پنجره بیرونو نگاه میکنه ، موزیک توی گوشش رو شست و شو میده ، چایی ( نه چای ! ) داره بغضشو میشوره میبره پایین . بغضی که دقیقن از هیچیه ، مال هورمونه . مال هورمون ِ مخصوص غده ی دلتنگی . غده ای که به هیچ سوالی مثل برای کی و چرا و تا کی و از کی و اینا جواب نمیده .

  همش فکر میکنم آدم باید خفه شه . چایی لب پنجره ( نه جای دیگه ) بخوره و موزیک گوش بده . اینجوری به غده ی دلتنگی احترام میذاره .

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند