نامه هایی از زنی ناشناس
شنبه
CHAOS
واقعن دهانش بی مزه بود . یعنی هیچ مزه ی بدی نمی داد . مزه ی مصنوعی روژ هم نمیداد . چشمانش رو نگاه کردم که بسته بود و با دست راستم صورت داغش رو لمس کردم . با انگشت اشاره گوش راستش رو نوازش کردم . لبانش جدا شد .چیزی بیشتر میخواست . چشمانش باز شد و با رضایت نگاهم کرد . تنها باری بود که هیچ حرف خاصی  نداشتم . دستش رو که گرفتم همچنان سرد بود . خداحافظی کردیم و رفت و رفتم . به خودم فشار آوردم که یک حسی باید داشته باشم . رضایت ، خجالت ، خوشحالی ، حشر ، امید ... هیچی نبود .
به راهم ادامه دادم .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند