مردم سه دسته اند : آنان که نیازاری بیازارند ، آنان که بیازاری بیازارند و آنان که بیازاری نیازارند . ( تذکره الاولیا - خرقانی )
یک خیابون سر پایینی عجیبی هست توی خیابون سهروردی به اسم خیابون زینالی . مردمی که اونجا تو اون خیابون زندگی میکنن معتاد شدن به دو سه تا مسافر کش خطی که اون پایین با سیصد تومن میبرنشون بالا . اون روز داشتن منو سه نفری دنبال میکردن که من فکر کردم از هیچ راهی جز این خیابون نمیتونم در برم . یه جورایی تنها انتخابم بود . اون لحظه یعنی تنها انتخابم بود . سر خر رو کج کردم تو اون خیابون و دویدم . تا یه جاهاییش امید داشتم بیخیال شن . اما نشدن . منم دویدم که به شروع سرازیری رسیدم . چند ثانیه بعد دیگه من نمی دویدم . فقط داشتم پاهام رو سعی میکردم درست بذارم زمین : انگار دکمه ی دویدن اتوماتیکم زده شده بود . خواستم خودمو نگه دارم که نشد . زانوهام به شدت درد داشتن . ضربه های سنگینی بود و من فقط داشتم سعی میکردم تعادلم رو حفظ کنم که یه موتوری جلوم سبز شد . دقیقن نمیتونم بگم که به چی فکر میکردم اون لحظه ولی یه هویی واستادم . پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچ کس دنبالم نیس . موتوری ای هم در کار نیست . مردمی هم نیستن . انگار ساعت شیش صبح جمعه باشه . واقعن هیچ کس نبود . یه چرخی که داشت تو آشغالا سرک میکشید ساعت پرسید . گفتم ندارم . گفت موبایل که داری . دست به روی جیبم کشیدم که ببینم کدوم وره . هیچ کدوم . موبایلم نبود . زانوم هم درد نداشت .
آروم آروم وارد خیابون سهروردی شدم . دو تا تاکسی برام بوق زدن . اومدم سوار شم دیدم موبایلم زنگ میزنه . مهران پشت خط بود . نشستم تو تاکسی و هم سلام به راننده کردم و هم به مهران . . . روز عجیبی بود .
پی نوشت : همه ی ما به حمایت نیاز داریم . انقدر که یکی چرندیاتمون رو گوش بده و هیچی نگه . یا نهایتن بگه : میفهمم . در حالی که عمرن نفهمه . همه ی ما به دروغ هم نیاز داریم . به مخفی کردن ضعف هامون پشت یه چیزایی که خودمون هم بهش اعتقاد نداریم . اما چقدر ؟