نامه هایی از زنی ناشناس
شنبه
اومدم اعتراف کنم . وقتشو داری ؟
اومدم چشمهام رو ببندم و شمرده و نشمرده هرچی که توی دلم مونده رو بگم . مشکل اینجاس که تا همین پشت در که بیام ، نه ! حتی بعد ترش . تا همین که بیام و اینجا بشینم حرف داشتم حتی ... الان لال مونی گرفتم . میترسم حرف بزنم . میترسم چون ذهنم باهام تعارف نداره . چون اون از من جلو تره . بیشتر از من میدونه . میترسم بگم هیچی برام مهم نیس . میترسم چون مهم بوده و حالا نیست . میترسم چون تا همین چند روز پیش عادت داشتم که باشن . حالا که برام مهم نیستن دیگه ، یه جور حس تنها موندگی دارم . انگار تا دیروز دختر بودم و از همین الان پسر شده باشم . عادت ندارم . نگاهام دیگه جنس نگاه قبلیم نیس . صدام مطمئن تره . راحت تر میرم تو لاک خودم و گم میشم و منزوی میشم . دیگه حواسم به خودمه . حواسم به خودمه که سر تا پا مشکل دارم . دیگه دیگران از چشمم افتادن ، افتادن زیر پاهام . دارم از روی همه رد میشم . اون چند تا که موندن هم مثل شناسنامه ام شدن ، دیگه نه میتونم انکارشون کنم و نه میتونم نکنم . هستن که باشن . که نباشن نمیدونم کجا باشن ...
حواست به من هس ؟
الان انگار یه مسافرم که هی فکر میکنم سفر یه جا تموم میشه و با پس گردنی برم میگردونن به همون روزای قبلی . وقتی آدم دهنش برا اعتراف باز میشه ، اعترافی که تازه به زورم نیست و از سر سنگینی فکر های تل انبار شده توی مغزه ، در میمونه . جا میمونه . یعنی باید یه کم وایستی ببینی و تمرکز کنی که : این الان منم دارم اینا رو میگم ؟ انگار یه دوربین گوشه ی اطاق از بالا و پشت سر و با زاویه ی 45 درجه داره میگیرتت ، تصویرشم پرش داره . دونه های سیاهم داره ، بعد با صدای گرفته ای تو داری حرف میزنی که فلانست و چنانست . باید صبر کنی هی چرت و پرت بگی و زمان بخری تا مغزت تمرکز کنه و بگه چی میخواد بگه . چیزایی که یه عمر داشتی تو خودت له میکردیشون که باهاشون رو به رو نشی .
میتونم منظورمو خوب برسونم ؟
ببین من یکی دیگه شدم . حتی برام مهم نیس که داری به چی فکر میکنی . حتی مهم نیس که اصلن داری گوش میدی یا نه . اینا رو باید بگم . باید بگم و حتمن ام تخمم نیست که تایید میکنی یا نه . فقط باید بگم . از اون بدتر اینکه اصلن مهم نیست میخوای گوش بدی یا نه . مهم اینه یکی جز خودم اینا رو بشنوه . من الان بیست و اندی ساله دارم اینا رو میشنوم . با یه صدای رسایی تو درون خودم . دارم براشون زلم زیمبو درست میکنمم که مخم گول بخوره . منتها دیگه مخم قوی شده . دیگه هر دفعه جلوم وا میسته . وامیسته و میگه : خودت چی فکر میکنی ؟ بعد من یخ میزنم . فکر ؟ اگه فکر قرار بود بکنم که ...
یه کم دیگه مونده ، بذار بگم .
ببین من آدم بدی نیستم . اصلن راستشو بخوای آدم بد به نظرم کسی ئه که همش داره خودشو له میکنه که یه چیزی رو رعایت کنه . چیزی که بهش لزومن اعتقادم نداره . یا برعکسش ، نمیدونم . همون بهتره بگیم آدم بد وجود نداره . اصلم شایدم وجود داره و برای من مهم نیس . اما من خوبم . یعنی نباشم ام همینی ام که هستم . مگه مهمه که من خوبم یا بد ؟ من همینم که هستم . دوس دارم فقط زندگی کنم . نه به هر قیمتی . ولی میخوام یه آدم چرند باشم . نه به نظر خودما ، به نظر دیگرانم که مهم نیس . شاید به نظر ارزش های درونیم که قبلن بود و الان نیس . همون که میگفت به یک نفر وفادار بمون حتی اگه داره سرویست میکنه . همون که میگفت هوای همه رو داشته باش حتی اگر سرویس میشی . همون که خیلی باید و نباید داشت که همه چی رو به نفع بقیه تموم میکرد . الان اونا نیستن . فقط میترسم دس از پا خطا کنم . نمیدونم ، شایدم نمیترسم و فقط یه حس رعشه مانند افتاده به جونم .

همه اعتراف لازم دارن . اعتراف آدمو سبک میکنه . حتی اگه مثل الان ِ من نفهمیده باشی چی گفتی و هذیون مانند باشه حرفات . هیچ کسم نفهمه با کی کار داری و چی میگی . اعتراف لازمه . حالا میخوای تو ام اعتراف کنی ؟ من گوش میکنم . حالتو بهتر میکنه . من آماده ام .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند