نامه هایی از زنی ناشناس
شنبه
یک روز با شعبده روزگار و یادِ خانوم عالم
چهارشنبه عصره . توي مطب مشاور يا همون روان کاو نشستم دارم به حرفاش گوش ميدم  ( بلاخره اينا دکترا دارن يا دکترن يا فقط مشاورن ؟) در هر حال دارم فکر ميکنم اين حرفا چرا به کله نميره ؟ یعنی میره ، زود در میاد . یا یه چیزی مثل این . ولی ملت که همه ی این حرفا رو میدونن . همه این حرفا رو شنید ن . اصلن خودشون مکرر بلغورش میکنن . اصلن چرا معمولن اونايي که خيلي زر ميزنن ، "حرف آدم" رو نميفهمن بعد انتظار دارن که "حرف غير آدم" خودشون رو آدما بفهمن . البته مشکل من پر حرفی نیس . بر عکس . من مشکلم از اونجا شروع شد که طرفم حرف نميزد . میگفت نمیشه گفت . نمیشه حرف زد . راس میگه . ولی بیشتر از همه اینا دو گانه بود . یعنی تکلیفش روشن نبود . حرف ميزد ، بعد زيرشم ميزد . بعد زير ِ زيرش هم ميزد . بعد من هنگ ميکردم . نه که مغزم تاخير داشته باشه ها ! سرعت طرف در تغيير نظرياتش خيلي سريع بود . يه روز ميگفت تاناکورا پوشيدن مال عمله هاس ، يه روز به عينک هزار و پونصد تومني داشتن افتخار ميکرد . يه روز همه چي براش سکسي بود ، يه روز ميلش به مردا کلن کم بود ( به زنها هم کم نبود ) . يه روز حرف از شخصيت ميزد ، همون روز فحش و فضيحت ميداد به همه و تو بلاگ ملت کامنت مزين به لغت : " جق "  ميذاشت و در حين رانندگي هم توي شورت مادر مردم رو شخم ميزد . لابد یه چیزی هس دیگه . خانوم عالم ميگه اينا يعني طرف تکليفش با خودش روشن نيست . يعني طرف به درد من نميخوره . ولش کن برو يکي رو پيدا کن که سر حال باشه نياز به اين داستانا نداشته باشه که ببريش پيش مشاور و بعد هي هرچي قیافه میگیره و ور ميچسه و ناز و عشوه ی گوره خری میاد ، تو محلش بدي و تحويلش بگيري . خانوم عالم میدونه من همه محبتمو ریختم تو چاه خلا ، ولی نمیدونه خود خانوم دوست دختر به من گفته بود خیلی حس بدیه که یکی بدونه داره محبتشو احساساتشو میریزه تو چاه خلا . خانوم عالم میگه تقصیر خودمه که همش وابسته میشم . راس میگه .

داشتم جلسه مشاوره رو توضيح ميدادم ، البته توضیحی ام نداره ها . من گفتم دارم میرم پیش مشاور ، خانوم دوست دختر گفتن قبلش میخواستم حرف بزنم باهات . گفتم برگردم ؟ گفت همینجوری با مسج بهت میگم ( هرچی گوه تو دنیاس یه راست بره تو سر هرچی آدمه که فک میکنه حرف حساب و کتاب و عاشقانه رو باید توی مسج انتقال داد ) . حالا کار نداریم از صبح پیشش بودم یک کلمه ام حرف نزد . گفتم در خدمتم . گفت میدونی ... و خوب من میدونستم . بهش گفتم خیلی خوش گذشت . بای بای . واقعن سخت بود و هست . جاش حتمن خالیه . ولی خانوم عالم میگه آدم باید منطقی تصمیم بگیره . نباید فک کنه الان دوست دخترش فقط توی حموم اگر باشه و هیچی با خودش نداشته باشه ، نشونه ای از من نداره و من بد بخت هم روی کمرم داغ دوست دخترم مونده . ولی باید لبخند بزنیم بگیم : هر سلامی یه خداحافظی پشتش هست .

لعنت به زندگی که خوشی هاش یه لحظه اند و زخم و نشونه هاش تا ابد میمونن .

بعد من از جلسه ی مشاوره در اومدم انگار ویندوز جدید روم ریخته باشن . دنبال درایور هام میگردم . یه چیزی باید جای این همه تعلق رو پر کنه ولی خانوم عالم راست تر میگه . آدم باید منطقی باشه . کاش انقدر که هورمون های آدم ( که متصدی احساساتن ) قوی هستن ، منطق آدم یه حرفی داشت که بزنه . بعد همه چی انگار جدیده . هی زور میزنی به نفر بعد خودت که باهاش میخوابه ، به حال اون طرف ، به اینکه شبیه الاغ امام زاده داوودی ، به اینکه انگار همه دارن نگاهت میکنن ، به اینکه همه ازت میپرسن : چرا به هم زدید ( و تو میخوای تگری بزنی تو صورتشون که به شما دیوسا چه ربطی داره ؟؟؟) فکر نکنی . فکر نکنی الان میری اون رستوران ، اون دختره ام اونجاس مجبوری مثل ابولهول ، جدی و ردیف به نظر بیای ، فکر نکنی الان میرم فولون کافه ، اونم اونجاس با دوستاش داره عر و عور میخنده و تو میری داخل و شبیه آلت نیم خیز بر میگردی بیرون ... مجبوری کلن فکر نکنی . میری توی تاکسی میشینی ، یه بچه مزلف ( با کدوم ز مینویسن این واژه ی گنگ رو ؟)  داره برا بغلیش میگه : فلانی ( آزیتا )  رو میخواستم ولی اون یکی ( کلثوم ) با استیل تر بود . بعد بغلیش ام با اون موهای زرنگ عنش داره خیلی فکور گوش میکنه بعد به زبون میاد که : دختر خودشو دفعه اول و دوم خودشو نشون نمیده . بعد تو میفهمی از اون بچه باسنی کم تر میفهمی و اون فهمیده یک کم باید زمان بگذره ولی تو هنوز گاو حلقه به دماغی هستی که بودی . بعد همه چی انگار داره میخوره تو سرت که تو اصلن کمترین شعور ممکن رو در قرن سابق داشتی  . ولی یاد حرف خانوم عالم میفتی که میگفت تو نرمال بودی و تلاش خودت هم کردی ، طرفت خیلی اوضاش ذیغی بوده .

یکهو شهاب این وسط مسج داد دلم تنگ شده . سمبل آرامشه این آدم . زنگ زدم که میدون ولیعصرم بیا کافه 78 ببینمت . قرار شد همدیگه رو اونجا ببینیم . مدتها بود توی تهران پیاده روی نکرده بود م . پیاده رفتم اون طرفی تا شهاب هم بیاد . تا رفتم توی کافه خرمگس معرکه پیداش شد ! یعنی اینکه شما یک روز با دوست دخترتون که خیلی اتفاقن دوستش دارید ( بیشتر از خیلی چی میشه ؟) به هم بزنید ، بعد سمبل بد ذاتی توی ذهن شما ( مصداق بِچ در جمله ی  :! never trust a bitch  ) جلو چشمان خسته از همه چی شما حلول کنه ؟؟؟ حتی باید بگم این آدم از این کافه خوشش نمی آمده و الانم هم در رشت زندگی میکنه  و حضورش در اونجا یک جور شعبده محسوب میشه . آخه باید اون روزم باشه حتمن ؟ بعد داری با آقای بار-من اونجا حرف میزنی که وسطش این صحنه مثل آوار سرت خراب شده ، و به طبع لال میشه آدم و میره تو خودش ، آقای بار-من هم چسب میشه که چی شده و چرا ساکت شدی !؟ انگار فیلم ترومن شو باشه و تو رو یه عده آدم دارن نگاه میکنن و هارت و غارت میخندن . ولی خانوم عالم میگه باید منطقی بود . خانوم عالم استثناعن اینجا اشتباه میکنه . من منطقی باشم یعنی دقیقن باید این تلاقی عجیب غریب رو ندیده بگیرم . ندیده بگیرم که خانوم کا ، که بنده مکرر گوشزد کرده بودم شما امید زندگی بنده هستی (و طرف حرفمو ساعت 9 با کیسه آشغال جلو در گذاشته بود البته) و کلی عشقولانه براش در کردی و در ازاش صدای آه و اوه و لب و لوچه اش با آقای روزبه یا هر خر دیگه ای رو شنیدی با گوش خودت ، دقیقن در روزی که با دوست دخترت که در اون لحظه " سابق " هم شده ، به هم زدی رفتی یه قلپ قهوه بخوری ، نازل شده وسط تهران که عن بزنه به حال عمومی به گا رفته ات . باشه خانوم عالم نادیده میگیرم . اصلن به من چه ؟!

بعدش میرم خونه ، میشینم عکس بلاگ های دلخواهم رو میبینم . گشنه نیستم . تشنه ام نیستم . خواهر برگ گلم برام چای میاره ، دلم چای هم نمیخواد . مثلن لج کردم که اگه همه چی میخواد مثل همیشه نباشه ، منم مثل همیشه نیستم که پشت کامپیوتر عین ذوب آهن فقط دارم میخورم . بعد دقت میکنم میبینم عکسای بلاگهایی که دوست داشتم ، برام جذاب نیست . بعد میرم بخوابم ، عین هلو خوابم میبره . خانوم عالم بهم گفت خواب به موقع کمک میکنی ذهنت بهتر کار کنه . خانوم عالم راست میگه . خانوم عالم کلن خوبه .
1 Comments:
Anonymous spot said...
رهاش کن بره رئیس

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند