نامه هایی از زنی ناشناس
پنجشنبه
گفت م گو یم
بیرونی - شب - نیمکت های بیرون بیمارستان
فقط چند دقیقه بود که برادرم قرص مسکن خورده بود و خوابیده بود . بیرون رفتم تا سیگاری بکشم و هوایی به سرم بخوره . مثل همیشه چند نفر بیرون بیمارستان داشتند با هم جر و بحث میکردند . سیگارم رو که روشن کردم ، دیدم آقای لاغری رفت و یه آقای خوش اندام ولی پیر دیگه ای رو کشید و با خودش آورد . رو به روی من یک سکو بود که هنوز نم بارون بهش نخورده بود . آقای خوش هیکل ولی پیر نشست و آقای لاغر جلوش ایستاد و سیگارش رو در آورد . دودش رو داد بالای سرش و دست لای موهای جو وگندمیش کرد . چند قدم به راست رفت و چند قدم به چپ و شروع کرد به ترکمنی صحبت کردن .
من داشتم تو قیافه ی منصور نگاه میکردم که آرنج هاش رو گذاشته بود روی زانو هاش و خم شده بود رو به جلو و دست هاش رو گره کرده بود جلوی دهانش . شاید داشت فشار هم میداد که چیزی نگه . نبی داشت همینجور زر میزد ... توی ذهنم هزار تا سناریو برای منصور ساختم . که دعوا کرده و مثل سگ کتک خورده ... که مثلن دروغ گفتن و دستشون رو شده ... زبون ترکمنی رو خیلی خیلی سخت میشه درک کرد . ترکمنی ندونستنم اجازه داد منصور رو همه کاره کنم و هیچی ام نشه . سیگارم که تموم شد خیلی آروم رفتم .
منصور داشت گوش میداد به زر زر های نبی .
توی راهرو ی بیمارستان داشتم به ما فکر میکردم . به مایی که حرف هم رو نمیشنویم ، که نمی فهمیم ، که انگار نبی برای من حرف میزنه ، که انگار همه گاهی منصوریم و گاهی مثل من بدون فهمیدن روشن سناریو های ذهنی رو پیش میبریم و ...میخواستم الکی با خودم بگم دلم برای " گفت و گو" ی واقعی که هم گفت دارد و هم گو ،  تنگ شده که گفتم : دقیقن کدوم گفت و گو من رو دلتنگ کرد ؟
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند