در
این محیط، تأییدِ قدرت را از قدرتِ گذشته میجُستند. حسرت برای روزگارِ
رفته فراوان بود. امّا هرگز کسی نمیپرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر
چگونه از کف رفت؟ شوکت در حدّ زرقوبرق مطرح بود، در حدّ سطحی و محلی و
افسانه؛ پس ابزارِ کسب و حفظِ آنرا در رؤیای روز و اسطوره، در زورِ بازو و
توپ و تفنگ میدیدند. حُرمت برای حسّ و فکر و فهمیدن، در حدّ رسمِ روز
نمیآمد. نفرین و غیظ تسلیم و زور میسازند در کشوری که سنّتِ تسلیم و زور
از سنگگورهای قدیمی قدیمیترست، تکلیفها مشخص بود. وقتیکه با خیالِ خام و
خیره ماندنِ مُنقادِ منفعل تصویر مرکز توجّه را پهناورتر از حدودِ طبیعی
بپنداری آنگاه میتوانی هر آرزوی واخورده، هر حرصِ به حسرت گرائیده، هر
خوابِ غیرممکنِ خالی را از حدّ ذهن به آن حیطه منتقل سازی. آنرا از
ممکناتِ حتمی و موجود مرکزِ توجّهت بینگاری.
ما در رؤیا میدیدیم بیداریم.
...
و کوششی که از سوی دیگر در زنده کردنِ ظواهر دیرینهتر میشد آنقدر از
ریشه دور بود و سطحی بود که با وجودِ زرقوبرق و تبلیغات عمرش با عمرِ
زرقوبرق و تبلیغات پایان گرفت، و چیزی از آن نماند جز یک زمینهی کمرنگ،
چیزی در حدّ سالوسی، در حدّ یک خطای حسّی، یک انحرافِ عاطفی کودکانهی از
اعتبارافتاده. تبلیغ رسم و سنّت، تجلیلِ تنبلیست؛ و گول رسم و سنّت خوردن،
تسلیمِ تنبلی گشتن. فرق است بین بهره گرفتن از آنچه در دست است، از جمله
یک میراث، با ماندن در حدّ مردهریگ. میراث را باید در حدّ روز به کار
آورد. میراث زینت نیست. میراث اصل هم نیست. میراث یک جزءِ جاریِ زنده از
کلّ زندگانی میتواند بود. یک جزءِ کارآمد، یک جزءِ برجسته، یک جزءِ
نیروبخش، در هر حال، یک جزء و تنها جزء.
...
کوشش برای زنده کردنِ یک ظاهرِ قدیمی، یک کارِ پرت بود ــ زیرا باطن در
وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطهها و معیشتها. وقتی که وقت رفت، و
اقتضای رابطهها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا
میتواند ماند؟ زنده چگونه میتواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه میتواند زد؟
ظاهر، در حدّ یک بازی، در حدّ یک نمایش، در حدّ یک زینت شاید که جذبهای
دارد؛ امّا وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتّا برای بازی و نمایش و
زینت، در حدّ کار پرت خواهد ماند.
شک، نقبِ نجات بود.
شک شاید نتیجهی دیدار بیثباتی و بیاعتبار گشتنها، تغییر رسمها و
ارزشها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجهی قُدّی بود. شک، از
هرچه بود، بود و خوب شد بود.
شک عنصرِ حیاتی اندیشهست. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادیست.