پدر در آستانه ی چهارمین شکست کاری و شراکت ، من در آستانه ی بازسازی . این است حالا و اکنون . حس مانیک وحشتناکی دارید وقتی مطمئن باشید فاکد آپ شدید و حالا از الان وقت دارید یک سوراخ موش بیابید برای بقیه ز زندگی مایوس کننده ی آینده .البته همیشه یک راهی هست ( و من موکدن به این اعتقاد دارم ) و در ضمن گاهی شکست رو پذیرفتن یک ارزش محسوب میشه . و اما من که این روزها شدیدن از همه ی دنیا کنار گرفتم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم ، دلایلی برای شکست پیدا کردم . و مشغولم با ذهنم و نتایجش رو باید یک جا ثبت کنم . اینجا یه چیزهایی گذرا می نویسم و بعدن بهش مراجعه خواهم کرد که ببینم چقدر حقیقت بوده و چقدر احساسات حباب گونه ی جاری بر اکنون .
اول از همه باید یک مطلب مهم رو برای مبنای فکر ساخت . اون اینکه ما افکار و جهان بینی منحصر به فردی داریم و زیباییش به همین منحصر به فرد بودنشه . شکست من از این ناحیه خیلی زیاد بوده . افرادی روی اعصابم رفتن ، از دل ام رفتن ، از دستم و دایره ی رفاقتم خارج شدند و من نا امید شدم ازشون که دلیلش فقط همین عدم احترام به دیدگاهشون به دنیا بوده . و این خیلی ساده تر از اونه که ما بخوایم باور کنیم که اشتباه بزرگیه که سر آغاز حال خیلی بد ما میشه . برای من اصلن سخت پذیرفته میشد که ریشه همینجاست . بعد از پذیرش تفاوت دیدگاه ، میشه با این سوال که : " چرا برای من انقدر سنگین و برای خیلی افراد مقابل اون فرد این قضیه سنگین نیست ؟ " ، قضیه رو ایراد خود ببینیم و بگذیریم از داستان و بریم و بیشتر روی خودمون کار کنیم و به خودمون و رفتارمون در مواجهه با این برخورد . و ضد فن این قضیه ، خود بزرگ بینی ها و فرافکنی ( اشکال خود رو متوجه دیگران کردن ) میتونه باشه که این در من هست و در پدرم به جِد و بارز و دُرُشت شده تر . و معمولن ما مبتلایان به این خطای بزرگ ذهنی ، با مراجعه به جمع مورد تاییدمون که متاثر از مسایلی خارج از موضوع دعوای مطرح شده اند ( مثلن وابستگی عاطفی یا کاری یا اجتماعی یا دین به هر شکل به ما دارند و نمیتونن یا نمیخواند ما رو انکار کنند در هر شرایط ) میخوایم حرف خودمون رو ؛ شده به نادرست حتی ، به کرسی بنشونیم . بعدش هم این باور که ریشه همینجا بوده به طبع برامون محال میشه . یک تیپ خاصی از جهل مرکب .
موضوع دوم که میتونه دلیل شکست باشه ، موضع دانای کل یا " من بهتر ام " میتونه باشه ( که دلیل شکست های تا حالای من و پدرم بوده به شکل بارز ) . پدر من به دلیل محبتی که به افراد داره و لطفی که از هیچ کس دریغ نمی کنه همیشه مورد احترامه ( من هم به نسبتی همینم ) . در حالی که ملت ما نادانسته همه چیز رو اختلاط میکنن و اینم جز همه چیز . و فردی با این جایگاه در ذهن مردم همه حرفهاش قبوله و همه کارهاش درسته برای همه و به تبع همون یه حس باکتری واری به سرعت توش رشد میکنه که باعث میشه فرد به این باور برسه که من همه جا میتونم راهگشا باشم و من می دانم و همه دانم . میتونم سرپرست هر کاری باشم . من برای هر کاری خوبم . خدایی ناکرده طرف اگر مطالعه اش زیاد باشه یا بر حسب اتفاق مثل خود من ( یا بد تر از من پدرم ) به هر شاخه ای یه توکی زده باشه ، میخواد که پا توی هر کفشی بکنه و هر جایی یه نظری در کنه و تزش رو با استفاده از ابزار کاریزما یا مثلن جایگاهی که داره ، به تز مطلق و برتر تبدیل کنه و بره تو موضع بالا و دیوانه کنه ملت رو با دخالت های سر سری و بی جا و نا عمیق و صرفن از روی " حس دلسوزی " خودش . من شخصن یک کافه داشتم که تجربه ی ناموفقی توی هر سطحی بود .از سطح شراکت تا سطح جلب و حفظ مشتری و راهبرد نگهداری کافه و مدیریت نیروی انسانی اونجا و حتی کیفیت کاری و ... به طور کلی میشه اسمش رو یک تجربه ی نا موفق گذاشت . ولی تا زمانی که نخوام توی آیینه نگاه کنم به صورتم و بلند بگم : " فلانی ، ریدی ! " ، میخوام بگم کافه ی ما عالی ترین کافه ی تهرون بود و من هم بهترین کافه دار تهران و باحال ترین آدم رو کره ی زمین و کارمندام هم خیلی به من وفادار بودن و قهوه هام رو دست نداشت و مشتری هام خیلی خوب بودن و این کافه بهترین اتفاق زندگی همه مشتری هاش بود و... که همش دروغهایی برای تدفین جنازه ی کافه ی بو گرفته ام میشه . مثلن در مورد پدرم ، میگه که من با توجه به بی سرمایگیم ، الان یه آدم ام که همه روم حساب میکنن و ... که البته روش حساب میکنن اما خوب توی یه کارایی خوب نیستی پدر جان و تو یه کارایی ام عالی ای . مگه تو تنا آدمی هستی که بی سرمایه بوده و الان تو جایگاه بالایی نشسته . تازه تو جایگاه بالایی هم ننشسته . ایشون یه آدم اند که سهام دار یه کارخونه اند و دارند از دستش میدن و توی یک شرکتی هم مدیر عاملند و حقوق میگیرند . حقوق بالایی هم میگیرند که با توجه به تجربه شون و زمانی که میذارن برا اون کار ، اصلن عدد درشتی نیست . من مطمئنم از لحظه ای که این رو بپذیره ، شکست بعدی ازش دورتر و دور تر میشه . به همون اندازه ام مطمئنم که نمی پذیره .
موضوع بعدی که من اثرش رو تو منازعه ی آخر کاری پدرم درک کردم و میشه گفت یه جورایی همه ی ما شوکه کرد ، عدم ثبت وقایع و حرکت آهسته و با واقعیت های موجوده . شریک ما یک فرد بسیار دقیق و بسیار منظم و پیگیره ، که تمام اتفاقات رو به جزییات ثبت ، پیگیری و سازمان دهی میکنه تا در مواقع لازم جلوی هر گونه ادعای کاذب رو ببنده . و مهمتر اینکه اطلاعاتش رو به روز میکنه و از تمام امکاناتش در این راه استفاده میکنه . ایشون پدر بنده رو با اختلاف حدود بیست سال سن ، فیتیله کردند در حال حاظر . و این کار رو بدون درد و خونریزی و در مدت چهار سال انجام دادند . چیزی که برای پدر من تکراریه . ایشون در فواصل چهار ساله بعد از شروع کار هاشون به مکان مشخصی که الان هستن میرسند : تقاضای شریک برای جدا کردن ایشون از جمع سهامداران . بر خلاف آقای شریک ، پدر من نیاز به کسی جز خودش برای ثبت کردن اتفاقاتش داره و دیگران براش همه کار میکنند ( به شکل ظاهری ) و این وسط انواع و اقسام نقص ها و کاستی ها رو میشه دید . از فراموشی ها و درست انتقال ندادن ها و داد بیداد های حساسی تا اتظارات نا به جا از افرادی که در حد و اندازه ی کار واگذار شده نیستند و در بهترین حالت ( با توجه به بند اول ) خنگ شناخته میشن و تحقیر میشن ( تو این زمینه من اصلن خودم رو نگم بهتره . چون همه چیز تو ذهنمه و از طرفی هیچ کس ام برام کار نمیکنه و با کمال تاسف اوضاعم مرحله بحرانی رو هم رد کرده توی بی نظمی کاری و زندگی ! ) . ایشون خودشون رو نمی بینن که درد چندین نفر آدم بی ربط رو به تن میخرند و نگران افراد زیادی هستند و ذهنشون متمرکز روی موضوع اصلی زندگیشون نیست و دقیقن دارن خودشون رو برای دیگران رنده کرده و از کار و بار خودشون نهایت غفلت رو میکنن و اگر کسی پیدا بشه که مچ ایشون رو بگیره و در مواقعی که به شکل قهرمان واری دارند مظلوم نمایی میکنند که خیلی کار میکنند و درگیرند و اینها ، یاد آور صحبت های کمال گرایانه ی خوشون باشن که آدم باید چنان باشد و چنان نباشد . که در قریب به صد درصد موارد مثال نقض کمال گرایی هاشون خودشون هستن . ایشون فوق العاده آدم بی نظم و محتاج به دیگران و بی مبالات و سهل انگار هستن ( دقیقن من هم جانشین خلف ایشان هستم ) و از همه ی اینها قوی تر در صحنه ی انار نقص خودشون . دیدم که افراد اکثرن جایی برای ثبت وقایع روزانه شون به اسم بلاگ یا دفتر اطره یا هرچی مشابه این دارن . از ثبت کردن مهمتر ، بررسی کردن اینهاس و از همه ی اینها مهمتر ، پیگیری عدم تکرارش . که من شخصن در تمام مراحلش اوضاعم بحرانی و به طور مثال اگر پدرم این کار رو هم از دست بده ، سومین باره که دچار همچین حادثه ای میشه و هر دفعه تکرار یه اشتباه در هیئت مدیره باعث شده که به اینجا برسه . و اگر شما از بیرون بیاید و بنشینید و واقعیت رو بررسی کنید فکر مکنید پدر بنده خدای من از لحاظ ذهنی عقب مونده است ! در حالی که با یک ثبت روزانه و مقایسه و پیگیری و دقت میشد که این تکرار یک جایی جلوش گرفته بشه .
موضوع نهایی ( نهایت دارند حماقت ها و اشتباه ها ؟) توهم دانش میتونه باشه که نتیجه اش شوخی گرفتن زندگی میشه . زندگی ای که بیرحمانه و نا عادلانه ترین بازی روی کره ی زمینه . من شخصن اینجا و اکنونم که به این اشتباهات رسیدنم رو ، به دلیل مطالعه ی ناچیزم توی یه چند تا کتاب میدونم . یه روزی فکر کردم : چرا این همه بلا سر من میاد ؟ و آیا باید ادامه داشته باشه ؟ من چطور این همه توانایی دارم ( دارم ؟ ) و این همه ضعیفم و جا مونده و هیچ ندارم ؟ و اینجا بود که از کسی خواستم کمکم کنه . و من شروع کردم به مطالعه هدفمند و داوطلبانه درباره ی ساختار ذهن و شخصیت . و هزاران هزار نخوانده مانده است که تصاعدی زیاد می شوند . و این داوطلبانه بودن رو میشه تنها وسیله برای حرکت دانست . آگاهی چیزی مثل لباسه که آدم باید توی زمستون بهش تا حد لازم و کافی مجهز باشه که آسیب نبینه . در مورد من مقدار زیادی پراکنده و بی سر و سامون بوده و در مورد پدرم به نسبت سنش ، شدید تر و بی حساب کتاب تر . و نتیجه ی این بی سر و سامون بودن ، ورود به هر مدخلی بدون اجازه و اعتبار میشه که بیشتر مواقع توی بحث ها ناراحتی به بار میاره . و طرفین همدیگه رو متهم به حماقت میکنند . شخصن فکر میکنم ما به اندازه ی 730 ساعت یا یک ماه ، حال خیلی بد ( در حد نا امیدی مطلق ) داشتیم ولی به اندازه ی روزی یک ساعت چیزی درباره ی علت ناراحتی ها و نا کامی و ها و حال بدمون نخوندیم . و ندونسته داریم سنگ روی سنگ دیوار بلند ِ حال بدمون میذاریم . به طور مثال هر فردی روزی نیم ساعت مشغول چَت ، اس ام اس یا فیس بوک گردی میشه ( مشخصن بیشتر از نیم ساعت البته . در خود من گاهی تا شش ساعت بوده ! ) ولی همون قدر صرف دونستن به خواست و اراده ی درونی شاید نشه . یعنی ما درس رو از سر اجبار خوندیم ، حتی روزی هفت ساعت . اما به دلخواه خودمون فقط وقت تلف کردیم و انگیزه کَشی .
و نتیجه ی این همه حرف و قصه و حکایت اینه که میتونه باشه که ما بعد از پذیرش اینکه تا به حال فقط زنده بودیم و هیچ چیز زندگی رو مدیریت نکردیم ، چیزی از دست نمیدیم . فقط با یک اعتراف میتونیم شروع کنیم به زندگی قشنگ تر و با ثبت نتیجه ها و تفاوت ها و تمرکز بر روی موضوع زندگی و لذت بردن ازش ، میشه فقط خوب بود و واقعن و واقعن لذت برد از زندگی .