نامه هایی از زنی ناشناس
دوشنبه
می گفت نمیخوام بمیرم . اصلن کی گفته من باید بمیرم . خدا که زبون نداره . دوره پیغمبرا هم تموم شده . شما ام شدید بنده ی دکترا . من اینجا رو تخت افتادم ، واسه تنفسم کنتور گذاشتن ، شما میگید دکترا گفتن این ، دکترا گفتن اون ؟ دکتر ها خودشونو برتر از بقیه میدونن . دلیلی نیست من یکی از هفت ملیارد و خورده ای آدم زمین نباشم ، اگه قسمت و مشیته ، چرا واسه زن خانوم دکتر نیست ؟

صداش گرفت و حرف زدن براش سخت شد . انگار کلمات از راه گلوش بزرگتر بودن . میخواست بالا بیاره انگار .
روش رو اونور کرد و یک کم ریز ریز زور زد و گریه کرد . من نمیدونستم کجا رو نگاه کنم .

اصلن اینو از من داشته باش . مرگ و زندگی دست خود آدمه . این همه آدم مثل زامبی میرن سر کار و میان و زنشون رو میگان و فک کردن واسه چی زنده ان ؟ اصلن مطمئنن که زنده ان ؟ اصلن اون دیوسی که شب و روز تو فکر همکارشه که بره یه لا پستویی پیدا کنه ترتیبشو بده ، شبم به زنش میگه عاشقتم ، به نظرت زنده اس ؟ اصلن شماها نمیدونید زندگی چیه . من واسه شاشیدنم هم باید به ظرفیت کیسه ی سوند فک کنم . بعد شما فک کردید زنده اید و زندگی میکنید ؟

عصبی شده بود .

بهش گفتم الان که زنده ای ، یه بوس به من بده ...
بوسش کردم و دستمو گذاشتم زیر گوشش . نفس زدنش آروم شد . چراغو خاموش کردم . آروم تر شد . خوابید . زنده بود ، ولی خواب .
کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند