خودم رو به نا فهمی میزنم . ذهنم بیماری رو گذرونده و الان در دوره ی نقاهته . واقعن حس میکنم آرامشم بیشتر شده و بهترم . سرما ی سختی خوردم که به خاطرش رفتم دکتر . بیمارستان مزخرفی توی شهر نزدیک به محل کارم . ترکیب آدما واقعن به نفس-نفس ام میندازه . اذیتم میکنه . احترام گذاشتن هاشون به هم . بی احترامی هاشون به هم . همه اش منزجرم میکنه . حس میکنم روبات های ناطق اند . ماشین های سکس که از یک سیاره دیگه اومدن و میخوان فقط کثافت کاری کنن . نمیتونم تحملشون کنم .
دکتر ویزیتم کرد و اومدم بیرون . پیاده و لنگ لنگان خودم رو رسوندم به دم در . بر خیابون اصلی بود که من وایستادم و منتظر تاکسی بودم .
سه قدم راست تر ، مادر و پسر بچه ای منتظر تاکسی بودن . ساده ترین صحنه ای که اصلن شاید ارزش مکث نداره . یک پسر و یک مادر ! نگاهم خشک شد . چشمان ام سوخت و خیس شد و اشک ام جاری شد . سعی کردم خودم رو نگه دارم . نشد . پاره شدم . از درون و از بیرون داشتم میسوختم . بچه پشیمان بود . چشم هاش پشیمان بود . مادر در حس رهایی بعد از نگرانی اینکه صورت بچه له شده ، چه شود و چه کنم ... و نگاهش خسته بود . بچه وقت حرف زدن فک ش می لرزید .
سلول به سلول بدنم داشت می لرزید . دلم برای مادرم تنگ شد . سوخت . ریز ریز شدم . واقعن نمیدونستم چه کنم ... ترکید و من نعره زدم . پیاده راه افتادم و راه جنگل رو پیش گرفتم . ماشین ها از رو به رو رد می شدند و برای من بوق می زدند که سوار ام کنند . من میخواستم مادرم همون لحظه بود و من در آغوشش انقدر گریه میکردم که می مردم .دلم براش تنگ نشده . الان چند روز بیشتر نیست که از پیشش اومدم . حس گناهی دارم که نمیدونم از کجا اومده و بدتر از اون نمیتونم رفعش کنم . نمیتونم بهش غالب شم . داره پیرم میکنه . نسبت به پدر و مادرم فکر میکنم گناه کارم . فکر میکنم نمیتونن منو ببخشن . فکر میکنم راضی نیستن و نخواهند بود از من . فکر میکنم پدر مادر اند و همونقدر خر اند که چند تا بچه دارند ... و وقتی میگن : نه ! تو بچه ی خوبی بودی ... دارند مهر محکم و پر رنگی میزنن روی حکم خریتشون .
باز هم از سِیر زندگی متنفر میشم . باز هم بیشتر در حیرت این می مونم که چرا باید آدم مزدوج بشه و بچه دار بشه و ... باز هم در خودم بیشتر فرو میرم . باز هم دیتم رو بالا میبرم به نشان تسلیم . باز هم از زندگی وقت میخوام که درکش کنم .