نامه هایی از زنی ناشناس
یکشنبه
آتش نشان ِ من کنار دریا ی شب در آغوشم بود
شب مرطوب و سیاه و قشنگ و من کنارش نشسته بودم و دریا رو نگاه میکردیم . از شب دریا می ترسید و به زور من اومد . پرسید از شب دریا نمیترسی ؟ توی دلم گفتم من فقط از سنگ لحد ِ خاطره میترسم که روی سینه ام همیشه سنگینه . موج دریا که از دور با زحمت اما بی خستگی و وقفه خودش رو به سنگ ها می کوبید ، ضربه های فشار به روح من بود . زور میزدم خاطره ای ، یادی ،  چیزی از سیاه چاله ی متعفن ذهنم ، بیرون نیاد تا لمس دست های کوچک و لطیفش رو خراب کنه . چیزی مانع از پرواز من با بوی عطرش بشه . باید زور میزدم .
یاد ها دقیقن همون امواج دریا میشند گاهی . بی وقفه فشار و ضربه به روح آدم میارن .
قاب تصویر عالی بود . باید درونم موج ها رو آروم میکردم ... یاد ها رو به دوری میفرستادم .
گفت یه سیگار روشن بده دستمون بابا ! کجایی ؟

باید ازش تشکر میکردم . باید زانو میزدم و ازش تشکر میکردم . دو تا سیگار روشن کردم و توی دلم گفتم : بکشیم به سلامتی موج شکن ها ...

کل حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای زن ناشناس بی ارزش اند