عزیزم الان دو هفته اس که ما به نیستی رفتیم . نبودنت سخته . ولی باید رهات کنم . تو ناسازگاری . کاریش هم نمیتونی کنی . به همین سادگی تو ناسازگاری . حتمن دستی که تا نصفه عسل شده رو گاز میگیری . حتمن باید دهنتو سرویس کرد که لذت ببری . که ادامه بدی . متاسفم که اینطوری میگم . ولی واقعیت ِ لخت و عور اینجوریه . باید لباس تنش کنیم ، بگیم شرایطتت بده . اگه بخوایم خیلی لباس قشنگی تن قضیه کنیم باید بگیم : نشد . این مثل چادر می مونه . همه برجستگی ها و تو رفتگی ها رو پنهان میکنه . ما مردمی هستیم که خیلی از ما ها مادر هامون ، خیلی ها همسایه هامون ، خیلی ها مردم دور و برمون چادری بودن و یا به هر صورت با چیزی به اسم چادر طرف بودیم . چادری که یه لایه ی سیاه و تاریک و نفوذ ناپذیر کشیده بود روی یه موجود ( حالا دوست داشتنی ؛ به هر حال چادری ها زنن و مادر ؛ مادر دوست داشتنیه ) و پنهانش کرده . که کسی لذت نبره از دیدنش . که کسی لذت نبره از قشنگی هاش . از برجستگی ها و اندام خوش تراشی که ممکنه داشته باشه . تو ام یک لایه کشیدی روی خودت . که من نتونستم کنارش بزنم . که من نتونم از لذت ببرم . که نتونم اونطور که هستی ببینمت . من نهایتن فهمیدم این لایه روت بوده و خواهد بود حالا حالا ها . و کاریش هم نمیشه کرد . نباید کنارش بزنم . باید رهاش کنم و برم .
صادقانه باید بگم ؟ من عین یه آدمم که گم شده توی یه غربت . میتونه به زبون اون مردم حرف بزنه ، میتونه ارتباط برقرار کنه . اما همه چیزای مال خودشو میخواد . من تو رو میخوام . من اخلاق تخمی تو رو میخوام . عادتهای گند و مسخره ی تو رو میخوام . چس کردناتو میخوام . کاریش هم نمیشه کرد . ولی باید رهات کنم . ول کنمت به حال خودت . باید فک کنم : مگه من هرچی میخوام باید بشه ؟ نه ! نمیشه . کاریش هم نمیشه کرد . باید فکر به اینکه تو الان داری چیکار میکنی نکنم . نمیکنم . به خدا برام مهم نیس . من اصلن نمیدونم یقه ی کی رو باید بگیرم . اصلن نمیدونم کی مقصره . هم من ، هم تو ، هر دو میدونیم هیچ کدوم مقصر نیستیم . تو داغونی ، کاریشم نمیشه کرد .
دلم خیلی برات تنگ شده . کاش فکر نکنی : این که میگفت دوستت دارم و حاضرم این کنم و آن کنم ، الان کوش ؟ چه گهی خورد وقتی من کنار کشیدم ؟ من چی کار میتونستم کنم ؟ واقعن چه میتونستم کنم ؟ هیچی . مثل الان نشستم دارم عرعر توی خودم صدا میکنم . نشستم دخترا رو اینور و اونور دید میزن . هیچ کدوم تو نمیشن . باید رهاش کنم . باید رهات کنم . دارم موزیک مورد علاقت رو ، عین خر گوش میدم . هر روز میگم نکنه یارو فک کنه فراموشش کردم ؟ دارم هر روز فک میکنم نکنه بلا سر خودش بیاره ، اما نهایتن میگم : حالا به فرض که بیاره ، من چه کار کنم ؟ مگه الان چه فرقی با بقیه داره ؟ هیچی . جهنم . درسایی که دادم بهت که اون پسره ی هرزه ی اودیپی رو فراموش کنی ، حالا دارم رو خودت پیاده میکنم . تو بودی پاره نمیشدی ؟ به خدا میشدی . والا میشدی . ولی چی کار میشه کرد ؟
سخت ترین قسمت هر به هم زدنی اونجاس که لحن صداش میاد تو ذهنت و بغزت شل میشه . نه ول میشه و نه متونی قورتش بدی . شل میشه پدرسگ . مثل وقتی بغض میکردی ، چونه ات میلرزید . سخته آقا و این رهاکردن سخته . کاری ام نمیشه کرد .